ملت حالشون خوب نیستا!
«الهی قربون قد و بالای بچم برم با اون همه استعداد پنهان و آشکارش! الهی خودم پیش مرگ بچم بشم! الهی اینقدر دورش بگردم تا از سر گیجه بیفتم پس!»
تازه از خواب بعد ظهر بیدار شده بودم و هنوز داخل اتاق بودم. این صدای خاله رخساره بود که داشت پُز پسر عزیز دردانهاش را به مادرم میداد!
این خاله من خیلی قُپُسی است و اهل پُز دادن!
حوصله این پزها را نداشتم. از جا بلند شدم، شال و کلاه کردم و یواشکی از اتاق زدم بیرون تا بدون اینکه خاله رخساره متوجه بشود متواری شوم! داشتم به در خروجی خانه نزدیک میشدم که ناگهان من را صدا زد و گفت: بیا کنارم بشین خاله که قصهها دارم واست! خبر داری پسر من رفته جزو خُبرههای دنیا؟!
- نه خبر ندارم! چیکار کرده پسرت به سلامتی؟!
- جریان اون چالهای که وسط شهر بود یادته که هی ملت میافتادند داخلش و زخم و زیلی میشدن و حتی یه کشته هم داده بود؟!
- آره؛ فضای مجازی به مناسبت روز مهندس پر شده بود از عکسهای اون چاله!
- تو شهرداری یه جلسه میگیرن که یه راهحلی برای این مشکل پیدا کنن!
یکی از مهندسا پا میشه میگه: یافتم! ما یه آمبولانس میذاریم بغل این چاه تا هرکی افتاد توش سریع برسوننش بیمارستان! ملت همه هورا میکشن که آفرین! ایول! دمت گرم! بعد یه مهندس دیگه پا میشه میگه: آخه اینم شد راهحل؟! ملت میگن: خب تو میگی چیکار کنیم؟ طرف میگه: بابا تا اون آمبولانس طرف رو برسونه بیمارستان که جون داده! ما باید یه بیمارستان کنار این چاه بسازیم!
این بار ملت دیگه خیلی حال میکنن و کف میزنن و سوت میکشن که ایول بابا! تو دیگه چه مخی هستی! یهو قربونش برم پسر من بلند میشه میگه: آخه این شد راهحل؟! این همه خرج کنیم یه بیمارستان بسازیم کنار چاه که چی بشه؟ مردم تعجب میکنن، میگن: خوب تو میگی چیکار کنیم؟ پسرم میگه: بابا این که واضحه، ما این چاه رو پر میکنیم نزدیک بیمارستان یه چاه دیگه میزنیم! هزینش خیلی کمتره!
همه واسش کف میزنند. خالهجون پسر من با اون سن و سال کمش الان به عنوان مسئول اتاق فکر برنامهریزیها استخدام شده! به خدا خاله اگه مملکت رو بدن دست پسر من تمام مشکلات کشور رو حل میکنه!
من که دهانم از تعجب مثل چِنگ کلاغ سر سیم چراغ برق باز مانده بود مات و مبهوت به خاله نگاه میکردم! ناگهان خاله فریاد زد: هان؛ چرا خناق گرفتی! از چیِ بچم تعحب کردی؟! چشمش نزنی بچمو! زودی بگو ماشالله!
من سریع خودم را جمع و جور کردم و گفتم: نه خاله حسودی چرا؟! باعث افتخارمه! ولی کاشکی من اون مهندسهایی را که برای پسر خاله کف و سوت کشیدن میشناختم. باید خیلی پت و متهای باحالی باشند!
بعد سریع مثل عاقلی که از دیوانهخانه فرار کرده باشد از خانه بیرون زدم!
هنوز به آخر کوچه نرسیده بودم که متوجه شدم از پشت سر کسی صدایم میزند! ایستادم و دیدم ننه دوستم کریم است!
سلام کردم و نفسزنان گفتم: آقا کریم چطوره؟!
ننه کریم آهی کشید و گفت: راسیتش به خاطر کریم مزاحمتون شدم! اگه امکان داره باهاش صحبت کنین قبول کنه براش زن بگیریم!
گفتم: مادر جان نگران نباش. کدوم پسر مجرد مونده که این دومیش باشه؟! بالاخره زن هم میگیره!
پیرزن بیچاره آهی کشید و گفت: آخه کریم قسم خورده تا آخر عمرش ازدواج نکنه و وقتی پسردار شد به پسرش هم اجازه ازدواج نده!
من نگاهی به اطرافم کردم و پرسیدم: پسرش؟!
و پا به فرار گذاشتم! والا ملت حالشون خوب نیست!