بچه های گوسفندی!
من نمیدانم چرا هر چه اتفاق عجیب و غریب است سر راه من قرار میگیرد؟! شاید بگویید چون زیادی کنجکاوم یا زبانم لال فکر میکنید علاوه بر کنجکاوی خیلی هم فضول هستم؛ نه؟!
حالا بگذریم...
دیروز عصر داشتم از سمت آفتابگیر پیادهرو به سمت داروخانه میرفتم که ناگهان درِ خانهای باز شد و چند زن و مرد پیر و جوان در حالی که بلند بلند صحبت میکردند خارج شدند! چون مسیرمان یکی بود تمام حرفهایشان را میشنیدم! البته من تقصیری ندارم و گوشهایم به طور اتومات میشنود.
خانم مسنی که خیلی شبیه عمه شوکت خودم بود، با یک عصای قهوهای وسطتر راه میرفت و سر یکی از جوانهای همراهشان که پسر نسبتاً چاقی بود غر و لوند میکرد!
خانم مسن در حالی که حرص میخورد گفت: کنفت شدیم رفت! آبروی چندین و چند سالمون رفت! روی من سیاه شد جلوی مردم!
بعد عصایش را به سمت همان پسر نسبتاً چاق نشانه رفت و محکم زد توی قفل شانه او و سرش فریاد زد: مگه حیا نداری! مگه از قحطی برگشتی؟! الهی خوره بیاد میون شکمت! الهی با گِل گور سیر بشی به حق علی!
من که حسابی کنجکاو شده بودم که نزدیکتر رفتم و گفتم: سلام مادر! حرص نخور! جوان هستند و جایزالخطا؛ باید راهنماییشون کنی؟!
پیرزن نگاهی چپکی به من انداخت و با عصبانیت بیشتر گفت: چقد راهنمایی و چقد نصیحت آخه؟! رفتیم مثلاً براش خواستگاری! آبرومون رو برده! نشسته بالای مجلس و ظرف میوه گُتّ و گیرون رو هم گذاشته جلوش و تند و تند پوست میگیره و میخوره! اینقدر خورد که بابای دختره دید داره ورشکست میشه دخترشو صدا زد و گفت: بابا چایی بیار!!
الهی به حق پنج تن تیر ناحق بیاد توی شکمش!
گفتم: ننه نفرین نکن شگون نداره! حالا یه اشتباهی کرده!
پیرزن بیچاره که از شدت ناراحتی و عصبانیت میشد فهمید با خانواده دختر خیلی رودربایسی دارد با عصبانیت گفت: الهی خدا منو ورداره! مگه فقط همین بود؟! موقع خداحافظی برگشته به دختر مردم میگه: لطفاً زود جواب بده چون ممکنه پشیمون بشم!
من که از رفتار عجیب و غریب پسر توی مجلس خواستگاری به شدت تعجب کرده بودم پرسیدم: خب مادر! دختره در مقابل این کارهای پسرتون چیکار میکرد؟!!
پیرزن بیچاره حرصی دوباره خورد و گفت: هیچی مادر! دخترای این دوره و زمونه فرق کردن. دختره هرهرهر میخندید!
بعد با نوک عصایش محکم فشار داد توی سینه پسر و گفت: شما که همو میخواستین و خودتون ساخت و پاخت کرده بودین چرا ما رو کشوندین اونجا سنگ رو یخ کردین؟!
سر چهارراه که رسیدیم آمدم با خانم مسن و عصبانی خداحافظی کنم که اشارهای به ویترین قصابی و کله پاچههای گوسفند کرد و گفت: اولاد که نیستن این بچهها! اندازه همین کله پاچههای داخل قصابی مغز توی کلّشون نیست! حیف که با این قیمت گوشت دیگه حتی نمیشه هیچ آدمی رو به گاو و گوسفند و گوساله تشبیه کرد. فکر میکنه داری ازش تعریف میکنی به کاراش بیشتر ادامه میده!
قربانتان غریب آشنا!