اَلو به جونُت بیگیره دختر
بیبی کنترل تلویزیون را پرت کرد یک گوشه و شروع کرد به غرغر کردن.
- دیگه چی شده بیبیجون!
- آدم یَی مَنه تلوزیون نگا میکنه هزار مَن میشه!
- چرا بیبی؟ برای چی ناراحتین؟
- بری بعضی حرفِی که میزنن میگم! دَر میشن میگن قَناعت کنین، قَناعت کنین! چیطو قَناعتی شد؟ تو دلِ مردم خو خَوَر ندَرَن. ما خو دیه جیگرونم له شد!
- خب بیبی جون حرف حساب میزنن که. قناعت کجاش بده؟
- خوبه ننه؟
- بله بیبی. به نظر من که با همین حقوق شمام میشه با قناعت زندگی کرد... تازه دُرُس خرج کنین میتونین با همین یه میلیون و دویست تومن پساندازم کنین... کافیه فقط بخواین...
- راس میگی؟ چیطوره من ای ماه حقوقُمه بدم تو، دخل و خرج دسِ تو باشه؟
- من که مشکلی ندارم بیبی!
بیبی دستش را برد زیر بالش و کارتش را درآورد...
- بیا ای دسِ تو بینم ای ماه چیکار میکنی...
بادی به غبغب انداختم و کارت را از دست بیبی گرفتم...
******
بیبی محکم گوشی را گذاشت زمین و گفت:
- اَلو به جونُت بیگیره دختر. خدا ذلیلُت کنه. میه کِریه خونهرِ نرِختی به حساب مشهاشم؟ دیروز تالا صد دفعه زنگ زده.
- چشم بیبی. تا عصر میریزم. چقد میشه حالا؟
- چارصد و هشتاد تومن...
- چن بیبی؟
- کَر شدی به اُمید خدا؟ میگم خو چارصد و هشتاد تومن... تا پسین برو بده تا ای دیَم زنگ نزنه. هی راه دَری میری پولِ قبضارَم بده...
- اونا چقد میشه بیبی؟
- دو سه تاش با هم گمونُم یَی صد و بیس تومنی بشه!
پوزخندی زد...
- حواسُت باشه پولارِ با قناعَت خرج کنی!
نفس عمیقی کشیدم... فقط دو روز از ماه گذشته بود و نصف حقوق بیبی تمام شده بود!
******
عصرِپنجمین روز ماه بود که همهی بچههای بیبی در یک اقدام ضربتی آمدند خانهاشان. بیبی مرا کشید توی آشپزخانه.
- گلاب روت سیا بشه.... هیچی قوت تو خونه ندریم، بیا برو سه چار کیلو میوه و یَی چی سرِدستی بری شو بسون بیا...
- مگه میخوان شبم بمونن بیبی؟
- مینی خو نِشِسّن. توقع خو ندری دروشون کنم؟ حالا گوشت کیلو ٨٠ تومن نیتونم بذرم جلوشون، لااقل یَی تخممرغ گورجِی دور هم بخوریم.
چیزی نگفتم و تا آمدم از در بروم بیرون بیبی گفت...
- روغن و پنیرم ندریم. صبم گفتم کُدو بخوریم، میوه و تخممرغ و گورجه میسونی، کُدو بادمجونم بوسون...
خرید آن شب که تمام شد، به رسید پولم نگاهی انداختم... حدود ١٥٠ تومان دیگر هم خرج شده بود!
******
به کارت توی دست بیبی نگاهی انداختم...
- عروسی کیه بیبی؟
- کلثوم...
- کلثوم کیه؟
- دختر زینته نه! هی که هر که برَش مییَد ناز میکرد... موندم چیطو به ای پسرو راضی شده!
- حالا شمام میخواین برین؟
- میه میشه نرم؟ بری هش تِی بچم پاشده اومده، نرم که صب هزار تا حرف پشت سرُم بزنه؟
-راس میگی بیبی... نمیشه نری...
- ها ننه، نیشه... حالا تو که دَری میری در، یَی صدوپنجا تومنیام بُسون بری تو حجلِی!
دوباره لبخندی زد...
- فقط یادُت باشه با قناعت خرج کنی!
******
بیبی روی دلش را گرفته بود و داشت به خودش میپیچید...
- دختر زنگ زدی آجانس؟ من خو مُردم!
- بیبی جون یه کم دیگه تحمل کنین، شاید خوب شدینا!
- روت سیا بشه دختر. نیبینی اَ دیشو تالا درَم پَرپَر میزنم. نکنه مِخِی بُکُشیم... پا بوشو خَوَل مرگُت...
از بیمارستان که برگشتیم، داروهای بیبی را گذاشتم روی زمین... با آن داروها و آزمایشها تنها ٢٠ هزار تومان توی کارت بیبی مانده بود!
******
چهاردهم ماه بود که بیبی لیست خرید را داد دستم...
- بیا... کارت خو دسُته، اینا رِ بوسون بیا!
به مِن و مِن افتادم...
- ولی آخه بیبی...
- هااااااا، چه مرگُته؟ چرا حرف نیزنی؟
- بیس تومن بیشتر تو حسابتون نیس بیبی...
بیبی پوزخندی زد...
- مردهشور قیافَته بزنن. میه قرار نشد با قَناعت خرج کنی؟ هَنو وسط ماه نرسیده، هیچیام خو نسدی که بگم. نه گوشتی، نه مرغی، نه برنجی، هیچی قووووت... هر روزم خو یا سیبزِمینی خوردیم یا کُدو یا ماس! تازه بچه مچهام خو تو خونه نبوده که بیگیم پوشک موشک و شیر خشک و اینا اِسدیم! فقط بلدی حرف بزنی! حالا ماخاسی تو که بلدی بیری قَناعت کنی نه! کاشکه دیه نیخواس ب ری من پسانداز کنه!
نگاهی به لیست خرید بیبی انداختم...
- الان اینو چکار کنم بیبی؟
- هیچی، بقیهی ای ماه با قناعَت اَ جیب خودوت خرج میکنی تا دفهی دیه بری خودوت نظر ندی!
گلابتون