سلطان پروری
اینجانب شک همی ندارم که سالها بعد در حکایت دوران ما خواهند نبشت که در آن روزگاران، هر چیزی را سلطانی بود و هر سلطان را دورانی و چون دوران وی به سر آمد، او را بگرفتند و در بند کردند و به قاضی بردند و بر دار کردند و کذا و کذا و کذا.
روزی «سلطان سکه» سر برآورد و دیگر روز «سلطان قیر» و پس از آن «سلطان کاغذ» و «سلطان مدارک جعلی دانشگاهی» و «سلطان ترامادول» و «کوکائین» و «پتروشیمی» و چه و چه و چه ... و در این میان مردم در رنج قوت شبانه ماندندی و سلاطین مختلف حکومت کردندی و بر اقتصاد و معیشت مردم گند زدندی بی کم و کاست و کس نبود که بپرسد این همه سلطان از کجا پیدا شد!
خواهند نبشت که آن دوره نه یک! که دهها سلطان در مُلک ایران حکومت کردندی و بر این مَثَل خط بطلان کشیدندی که: «ده درویش در گلیمی بخسبند و دو پادشاه در اقلیمی نگنجند». وز آن پس بر در و دیوار نبشتند که: «دهها سلطان در اقلیمی بگنجند تا مردمان همه بر گلیم درویشی بخسبند».
خواهند نبشت که در شگفتیم از این همه تولید سلطان در یک ملک و چه مُلک سلطانپروری بود!
البته که هرچه باشد، سلطانی آخر و عاقبت ندارد.
شاعر پارسیگوی «حافظ شیرازی» سراید:
شکوه تاج سلطانی که بیم جان در او درج است
کلاهی دلکش است اما به ترک سر نمیارزد
تا دُرودی دیگر بار ... بدرود
میرزای نیریزی