تعداد بازدید: ۹۹۰
کد خبر: ۵۸۳۹
تاریخ انتشار: ۱۴ بهمن ۱۳۹۷ - ۰۷:۴۳ - 2019 03 February

تبعیدگاهی بی‌نام نَی‌ریز

ماجراهای تبعه موجاز

اگر شانس من است که قرص برنج هم بَخورم چاقم مَی‌کوند.  اگر شانس داشتم که سر و کارم بی این وَلایت و بدتر از آن این وُلسوالی نَمی‌گرفت.


تازه در روزنامَه‌ی نَی‌ریزان خواندَه‌ام که وُلسوالی نَی‌ریز سالهاست که تبعیدگاه است.


باور کونید قبل از آن هم یَک حدسهایی مَی‌زدم. آخر مگر مَی‌شود یَک وُلسوالی این قدر پیشرفت نکوند و هر روزش بدتر از دیروز باشد؟


حالا من تبعَه موجازم؛ اما نَدانم مردم این وُلسوالی چَه گناهی مورتکب شده‌اند؟ چَرا که گفتَه مَی‌کونند باید آن قدر شرایط زیندگانی در وُلسوالی‌های تبعیدگاه سخت باشد که بی فرد تبعیدی بد بَگوذرد.


اما من دلم نَمی‌آید مردمان اینجا را ترک کونم؛ چون بیسیار صمیمی‌اند و با وجود این همَه موشکلات و سختی‌ها، دم بر نَمی‌آورند و مَثال خودم نجیبند.


ولی از آن طرف آن قدر بدی در حقشان زیادَه کرده که اگر کسی بی آنها بدی نکوند، فکر مَی‌کونند که در حقشان خوبی کرده است و حتی برایش آگهی تشکر چاپ مَی‌کونند.


باور کونید این افکار بیسیار مرا عذاب مَی‌دهد. حالا من مَی‌توانم عقدَه‌های دلم را سر کولنگ خالی کونم و آن را روی انگشت شصت لَنگ چپم بَزنم؛ مردم این وُلسوالی چَه کونند؟
نجیب

نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها