تبعیدگاهی بینام نَیریز
اگر شانس من است که قرص برنج هم بَخورم چاقم مَیکوند. اگر شانس داشتم که سر و کارم بی این وَلایت و بدتر از آن این وُلسوالی نَمیگرفت.
تازه در روزنامَهی نَیریزان خواندَهام که وُلسوالی نَیریز سالهاست که تبعیدگاه است.
باور کونید قبل از آن هم یَک حدسهایی مَیزدم. آخر مگر مَیشود یَک وُلسوالی این قدر پیشرفت نکوند و هر روزش بدتر از دیروز باشد؟
حالا من تبعَه موجازم؛ اما نَدانم مردم این وُلسوالی چَه گناهی مورتکب شدهاند؟ چَرا که گفتَه مَیکونند باید آن قدر شرایط زیندگانی در وُلسوالیهای تبعیدگاه سخت باشد که بی فرد تبعیدی بد بَگوذرد.
اما من دلم نَمیآید مردمان اینجا را ترک کونم؛ چون بیسیار صمیمیاند و با وجود این همَه موشکلات و سختیها، دم بر نَمیآورند و مَثال خودم نجیبند.
ولی از آن طرف آن قدر بدی در حقشان زیادَه کرده که اگر کسی بی آنها بدی نکوند، فکر مَیکونند که در حقشان خوبی کرده است و حتی برایش آگهی تشکر چاپ مَیکونند.
باور کونید این افکار بیسیار مرا عذاب مَیدهد. حالا من مَیتوانم عقدَههای دلم را سر کولنگ خالی کونم و آن را روی انگشت شصت لَنگ چپم بَزنم؛ مردم این وُلسوالی چَه کونند؟
نجیب