اغتشاش بنفش!
تا الان هر چه از خدا عمر گرفتهام نتوانستهام چیزی گردن کسی بگذارم!
معمولاً در هر کاری و هر چیزی حق با بقیه بوده! البته در واقعیت ماجرا، این من هستم که استعداد متقاعد کردن دیگران را ندارم!
از بچگی توی گرما و سرما اگر پدرم کولر را خاموش، یا بخاری را کم میکرد، هیچجور نمیتوانستم برایش توضیح بدهم که من گرم یا سردم است! همیشه او بود که با دلایل محکم دهان مرا زیپ میکرد!
مثلاً همین دیروز توی بیمارستان، مامان یک پسر بچه مثل انبردست پاچه مرا گرفت و مرا بست به توپ و تشر و توهین! در حالی که من هیچ تقصیری نداشتم و هر کار کردم نتوانستم متقاعدش کنم که من گناهی ندارم. هر چه دلش خواست به من گفت و رفت! هیچ کسی هم از من دفاع نکرد!
میدانید چرا آن خانم اینجور با من رفتار کرد؟! چون پسرش کنار من نشسته و از گشنگی در حال ضعف بود! من هم دلم سوخت و از داخل کیفم یک آبمیوه و کیک بیرون آوردم و به او دادم و او با حرص و ولع خورد! پسر کوچولو خیلی خوشحال شد و خیلی هم از من تشکر کرد! میگفت از دیشب چیزی نخوردهام! من هم خیلی خوشحال شدم ولی نمیدانم چرا مادرش اینقدر عصبانی شد و گفت: من از دیشب این بچه را گرسنه و تشنه نگه داشتهام تا دکتر از او آزمایش بگیرد!
نمیدانم چرا چهار سال دوره دانشگاه توی خوابگاه هم همیشه حق با بقیه بود!
ما داخل خوابگاه یکی از بچهها را با رأی خودمان به عنوان ارشد انتخاب کرده بودیم تا به امور خوابگاه رسیدگی کند! اما او دیکتاتور و زورگو بود. من در برابر او بطور ژنتیکی بیزبان بودم؛ اما حتی فلاسفه دانشگاه هم نمیتوانستند متقاعدش کنند که روشش را عوض کند!
هر روز امیدوار بودیم این مدیر خوابگاه تغییر رویه بدهد و برای رفاه بچههای خوابگاه کاری کند، ولی زهی خیال باطل!
بچهها هر ماه مقداری پول تحت عنوان «دانگ» روی هم میگذاشتند و دستش میدادند تا برای رفع مشکلات خوابگاه مصرف کند، ولی بعد که کاشف به عمل میآمد متوجه میشدیم هر جا خودش خواسته خرج کرده یا به این و آن وام بلاعوض داده!
وقتی هم اعتراض میکردیم، یا زور میگفت و یا طوری سخنوری میکرد که ما باور میکردیم مقصر خود ما هستیم و این ما بودیم که پولها را حیف و میل کردهایم!
یک روز با دوستان خوابگاه تصمیم گرفتیم به او اعتراض کنیم و حقمان را بگیریم! همه دانشجوها از من خواستند از طرف بقیه حرف دل بچهها را به او بگویم و در اصل سخنگوی آنها باشم! من هم جو گیر شدم و قبول کردم و جلو افتادم و با بقیه بچهها که پشت سرم بودند به طرف تختش حرکت کردیم!
صاف ایستادم و سینهام را صاف کردم و با هیجان و در حالی که دستهایم را مثل هیتلر بالا و پایین میبردم شروع به سخنرانی کردم !
در طول سخنرانی فوق هیجانی من در مقابل شخص اول خوابگاه فقط نگاهم کرد!
من هم هر چه دلم خواست گفتم و دانشجوها هم با گفتن ایولا... دمت گرم... من را تشویق کردند!
در آخر چند قدم جلوتر رفتم و با سینه جلو داده و صدای کلفت، در چشمان مدیر خوابگاه نگاه کردم و گفتم:
با این چیزهایی که گفتم آیا میشود به جز شما شخص دیگری را مقصر خرابی و ویرانی و بینظمی این خوابگاه دانست؟!...
او هم خیلی ریلکس در حالی که داشت پتوی بنفش مایل به یاسی رنگش را تا میکرد گفت:
بله؛ شما ساده لوحهایی که هنوز امید دارید من این خوابگاه را سر و سامان بدهم!
یک دفعه سر جایم خشکم زد و ساکت شدم! بچهها آرام آرام متفرق شدند و من هم آرام سر تخت خودم رفتم!
الان دو سه روز است که دارم داخل شهر برای خودم دنبال اتاق میگردم. آخر به دلیل اغتشاش در خوابگاه از آنجا اخراج شدهام!
قربانتان غریب آشنا