شوخی با حضرت حافظ
محمد جاوید
با این دل من
هر که در افتاد بَر افتاد!
تا بر رُخ زیبای نگاری نظر افتاد
«پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد»
شد خیره دو چشمان و دل زار و ضعیفم
آلارم زد و جان و دلم در خطر افتاد
«از راه نظر مرغ دلم گشت هوا گیر»
تا دیده به آن مهوش قرص قمر افتاد
با عشوه او باطری قلبم چپکی شد
آن عاریه دندان ز دهانم به در افتاد
در جان و تنم زلزله موحش بم شد
آن قامت تا گشته به سویی دَمر افتاد
قرص قمرش دیدم و ناگاه به یادم
آن اشرف مخلوق ، جناب بشر افتاد
یکباره به یاد آمدم از دورِ جوانی
یادم به سهیلا و زری و سحر افتاد
آن دل که چهل سال تمرگید به یک جا
با دیدن او باز به فکر دَدَر افتاد
از دور ندا دادمش ای دلبر فتّان
با این دل من هر که در افتاد بَر افتاد
نزدیک بیا تا که ببینم قد رعنات
با دیدنت ای سرو، شرر در جگر افتاد
نزدیک که شد برق سه فاز از سر من جست
چون دیده به دیدار یکی نره خر افتاد
«جاوید» ندانست از این قصه بخندد
یا گریه کند چون که نگارش پسر افتاد
