تعداد بازدید: ۱۳۹۷
کد خبر: ۵۶۲۹
تاریخ انتشار: ۰۲ دی ۱۳۹۷ - ۰۷:۳۱ - 2018 23 December

من و بی‌بی دنبال گنج زیرزمین

ماجراهای من و بی‌بی

بی‌بی از خواب پرید و نفس نفس زنان ‌گفت:


- گنج... گنج...


لیوان آب را دادم دستش...


- چی میگی بی‌بی جون؟ گنج کجا بود؟


بی‌بی همانطور که در تاریکی با آن موهای سفید آشفته و دهان بدون دندان، کمی تا قسمتی ترسناک شده بود، با نگاهی عجیب گفت:


- ساعت چنه؟


- ٢ شب بی‌بی...


- ای موقع شو تو هنو کله نذوشتی؟ معلومه چه کاری دسُته؟ بیگیر بکپ دیه!


*******


سرم را از زیر پتو آوردم بیرون. بی‌بی خانه نبود. یعنی ساعت ٩ صبح کجا رفته بود؟


داشتم دست و صورتم را می‌شستم که بی‌بی آمد تو به وسایل توی دستش نگاه کردم...


- اینا چی‌ان بی‌بی؟


بی‌بی صدایش را آورد پایین...


- اینا رِ رفتم اَ خلیل بی‌کله اسدم بری گنج.


- برا چی؟


- بری گنج! گنج! 


- گنج چی بی‌بی؟


- دیشو آغات خیراله خدابیامرز اومد خوابُم. داشتم خیلی اَ ای گیرونیا می‌نالیدم که گفت: بلقیس! گنج واقعی تو زیرزِمینه. منم رفتم اینا رِ اِسدم بری گنج...


- بی‌بی جان ول کن تو رو خدا. اینا خواب و خیاله... گنج کجا بود؟


- خفه بوشو دختر... یعنی آغات دروغ میگه؟ به هیشکه هیچی نیگی. شویی عملیات دریم!
*******
بی‌بی که از در آمد تو، نگاهش کردم. ردیاب و یک کلنگ گرفته بود توی دستش و روی پارچه‌ای که روی سرش بسته بود،کلاه‌ چراغ‌قوه‌داری گذاشته بود. دوباره خیره‌اش شدم و گفتم:
- بی‌بی جون این چه سر و وضعیه آخه؟


- چِمه؟والا من حوصله وراجییِ تورِ ندرم... زود باش که وخت تنگه! خیلی کار دریم.


‌پشت سرِ بی‌بی روانه زیرزمین شدم. چراغ را روشن کردم که جیغ بی‌بی درآمد.


- خاموش کن او دونه داغِ... 


- ای بابا! چرا بی‌بی؟ پس چطور ببینیم؟ 


- پَ من ای کلاه رِ گذوشتم سَرُم بری چه؟ ایطو کسی‌ام شک نیکنه!


- آخه بی‌بی کسی اینجا نیس که بخواد شک کنه!


- گلاب خفه میشی بذَری من کارُمِ بکنم یا نه؟


ردیاب را گرفت دستش و مشغول شد که ناگهان جیغ ردیاب درآمد...


بی‌بی بشکن‌زنان گفت:


- دیدی گفتم؟ دیدی دختر؟ دیدی گنجو رِ پیدا کردم؟


دسته کلنگ را گرفت سمت من!


- بیا بوسون بکَن!


- کی؟ من بی‌بی؟


- پ ن پ! من میکَنم تو منِ تشویق کن! دختر خجلت نیکشی ایطو سؤالی می‌کنی؟ تو نکَنی! بوات بیا بکَنه؟ زود باش دلوم اُو شد!


کلنگ را گرفتم دستم و با اکراه شروع کردم به ضربه‌زدن که بی‌بی گفت:


- اووووووی، قیومت تو سرُت، یواااااااش، نصف شویی همه رِ خبر کردی خبر مرگُت!


- چی کار کنم بی‌بی خب؟ مگه میشه یواشم کلنگ بزنی آخه؟


- خیل‌خو کارُته بکن...


یکی دو ساعتی همانطور مشغول بودم... جانم داشت بالا می‌آمد که رو کردم به بی‌بی...


- بی‌بی همینطوری پیش برم می‌رسم به نفت! هیچی نیست به‌خدا! کوتاه بیاین.


- چی‌چی رِ چی نیس دختر! بکَن، بکَن! تازه سر شووه!


*******
یکی دو ساعت دیگر مشغول بودم که ناگهان کلنگ به چیزی برخورد کرد... ناباورانه با بی‌بی به هم خیره شدیم و تندتند گِل‌ها را از روی صندوقچه کوچکی که زیر خاک پنهان شده بود کنار زدیم...


بی‌بی همانطور که دستهایش تند تند کار می‌کرد گفت:


- دیدی ننه؟ دیدی گفتم؟ هی میگمُت، میگی اینا خو و خیاله! بیا! دیدی؟ هی حالا گفتاشَم چیش به تو نیرِسَته!


- خیل خب بی‌بی، حالا اجازه بدین درشو باز کنیم تا بعد... 


به هر سختی که بود قفل در صندوقچه را باز کردیم و لحظه موعود فرا رسید...


بی‌بی با خوشحالی در صندوقچه را باز کرد و با دیدن چند عکس درون صندوق وا رفت...


عکس‌ها را برداشتم و به زن توی عکس زل زدم...


- ای کیه بی‌بی؟


بی‌بی همانطور که صورتش سرخ شده بود زیر لب گفت:


- اَی خدا خیرُت نده خیراله! که گنج اصلی تو زیرزِمینه، ها؟ اَی تو روحُت...


- بی‌بی جون چیه؟ این خانومه کیه؟ چه خوشگلم هس!


- برو گم ‌بوشو! مرده‌شورتُ ببرن با ای سلیقَت! ای کجاش قشنگه؟ ای کلثومه! عشق قبلی آغِی خدا نیامُرزُت! یَی عمری می‌گفت من دیه به فکرُش نیسم، پَ دروغ می‌گفت... خیر نبینی خیراله که جوونیم به پات حروم شد... حالا دَرم بَرت!


*******
دست و صورتم را با حوله خشک کردم و به غذاهای رنگارنگ روی کابینت زل زدم...


- بی‌بی جون، خیر باشه، خبریه؟


- امروز ظهر گفتم مش موسی بری ناهار بیا اینجا! تو نیخی تو خونه در بیشی ننه؟!


گلابتون


نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها