من و بیبی دنبال گنج زیرزمین
بیبی از خواب پرید و نفس نفس زنان گفت:
- گنج... گنج...
لیوان آب را دادم دستش...
- چی میگی بیبی جون؟ گنج کجا بود؟
بیبی همانطور که در تاریکی با آن موهای سفید آشفته و دهان بدون دندان، کمی تا قسمتی ترسناک شده بود، با نگاهی عجیب گفت:
- ساعت چنه؟
- ٢ شب بیبی...
- ای موقع شو تو هنو کله نذوشتی؟ معلومه چه کاری دسُته؟ بیگیر بکپ دیه!
*******
سرم را از زیر پتو آوردم بیرون. بیبی خانه نبود. یعنی ساعت ٩ صبح کجا رفته بود؟
داشتم دست و صورتم را میشستم که بیبی آمد تو به وسایل توی دستش نگاه کردم...
- اینا چیان بیبی؟
بیبی صدایش را آورد پایین...
- اینا رِ رفتم اَ خلیل بیکله اسدم بری گنج.
- برا چی؟
- بری گنج! گنج!
- گنج چی بیبی؟
- دیشو آغات خیراله خدابیامرز اومد خوابُم. داشتم خیلی اَ ای گیرونیا مینالیدم که گفت: بلقیس! گنج واقعی تو زیرزِمینه. منم رفتم اینا رِ اِسدم بری گنج...
- بیبی جان ول کن تو رو خدا. اینا خواب و خیاله... گنج کجا بود؟
- خفه بوشو دختر... یعنی آغات دروغ میگه؟ به هیشکه هیچی نیگی. شویی عملیات دریم!
*******
بیبی که از در آمد تو، نگاهش کردم. ردیاب و یک کلنگ گرفته بود توی دستش و روی پارچهای که روی سرش بسته بود،کلاه چراغقوهداری گذاشته بود. دوباره خیرهاش شدم و گفتم:
- بیبی جون این چه سر و وضعیه آخه؟
- چِمه؟والا من حوصله وراجییِ تورِ ندرم... زود باش که وخت تنگه! خیلی کار دریم.
پشت سرِ بیبی روانه زیرزمین شدم. چراغ را روشن کردم که جیغ بیبی درآمد.
- خاموش کن او دونه داغِ...
- ای بابا! چرا بیبی؟ پس چطور ببینیم؟
- پَ من ای کلاه رِ گذوشتم سَرُم بری چه؟ ایطو کسیام شک نیکنه!
- آخه بیبی کسی اینجا نیس که بخواد شک کنه!
- گلاب خفه میشی بذَری من کارُمِ بکنم یا نه؟
ردیاب را گرفت دستش و مشغول شد که ناگهان جیغ ردیاب درآمد...
بیبی بشکنزنان گفت:
- دیدی گفتم؟ دیدی دختر؟ دیدی گنجو رِ پیدا کردم؟
دسته کلنگ را گرفت سمت من!
- بیا بوسون بکَن!
- کی؟ من بیبی؟
- پ ن پ! من میکَنم تو منِ تشویق کن! دختر خجلت نیکشی ایطو سؤالی میکنی؟ تو نکَنی! بوات بیا بکَنه؟ زود باش دلوم اُو شد!
کلنگ را گرفتم دستم و با اکراه شروع کردم به ضربهزدن که بیبی گفت:
- اووووووی، قیومت تو سرُت، یواااااااش، نصف شویی همه رِ خبر کردی خبر مرگُت!
- چی کار کنم بیبی خب؟ مگه میشه یواشم کلنگ بزنی آخه؟
- خیلخو کارُته بکن...
یکی دو ساعتی همانطور مشغول بودم... جانم داشت بالا میآمد که رو کردم به بیبی...
- بیبی همینطوری پیش برم میرسم به نفت! هیچی نیست بهخدا! کوتاه بیاین.
- چیچی رِ چی نیس دختر! بکَن، بکَن! تازه سر شووه!
*******
یکی دو ساعت دیگر مشغول بودم که ناگهان کلنگ به چیزی برخورد کرد... ناباورانه با بیبی به هم خیره شدیم و تندتند گِلها را از روی صندوقچه کوچکی که زیر خاک پنهان شده بود کنار زدیم...
بیبی همانطور که دستهایش تند تند کار میکرد گفت:
- دیدی ننه؟ دیدی گفتم؟ هی میگمُت، میگی اینا خو و خیاله! بیا! دیدی؟ هی حالا گفتاشَم چیش به تو نیرِسَته!
- خیل خب بیبی، حالا اجازه بدین درشو باز کنیم تا بعد...
به هر سختی که بود قفل در صندوقچه را باز کردیم و لحظه موعود فرا رسید...
بیبی با خوشحالی در صندوقچه را باز کرد و با دیدن چند عکس درون صندوق وا رفت...
عکسها را برداشتم و به زن توی عکس زل زدم...
- ای کیه بیبی؟
بیبی همانطور که صورتش سرخ شده بود زیر لب گفت:
- اَی خدا خیرُت نده خیراله! که گنج اصلی تو زیرزِمینه، ها؟ اَی تو روحُت...
- بیبی جون چیه؟ این خانومه کیه؟ چه خوشگلم هس!
- برو گم بوشو! مردهشورتُ ببرن با ای سلیقَت! ای کجاش قشنگه؟ ای کلثومه! عشق قبلی آغِی خدا نیامُرزُت! یَی عمری میگفت من دیه به فکرُش نیسم، پَ دروغ میگفت... خیر نبینی خیراله که جوونیم به پات حروم شد... حالا دَرم بَرت!
*******
دست و صورتم را با حوله خشک کردم و به غذاهای رنگارنگ روی کابینت زل زدم...
- بیبی جون، خیر باشه، خبریه؟
- امروز ظهر گفتم مش موسی بری ناهار بیا اینجا! تو نیخی تو خونه در بیشی ننه؟!
گلابتون