تعداد بازدید: ۱۴۱۹
کد خبر: ۵۶۲۸
تاریخ انتشار: ۰۲ دی ۱۳۹۷ - ۰۷:۳۱ - 2018 23 December

عمه سمنگل و دوستی خاله خرسه!

زبونُم لال، زبونُم لال

بزارید هیچی نگم به‌خدا!  بزارید توی حال خودم باشم!


 الهی توبه... الهی توبه... چه دوره و زمونه‌ای شده والا! 


به‌خدا مردم دیونه شدن حواسشونم نیست! 


اصلاً خوبی نمی‌شه کرد!


 اگه دستتو تا آرنج بکنی توی عسل و روغن و بذاری دهن بعضی‌ها دستت رو هم با عسلها قورت می‌دن!


دوره آخر زموووونه ننه!


این صحبتهای عمه سمنگل بود که داشت برای مادرم درد دل می‌کرد!


پرسیدم: عمه سمنگل چی شده؟ شوهرت مش قاسم دوباره اذیتت کرده؟! زبونم لال... زبونم لال زن دوم که نگرفته؟!


عمه با بال چادرش گوشه‌های کف کرده لبهایش را پاک کرد و نالان‌تر از قبل گفت: نههههه ... خاک عالم! انگار مش قاسم عرضه این کارها رو داره! منم به زور داره روْ می بره خبرش! 
بعد سری تکان داد و آهی کشید و ادامه داد: چند روز قبل نوه‌ام بابک اومد دیدنم! بچم قربونش بشم کلاس ششم هست! بهم گفت: ننه بزرگ! همه پدر و مادرهای بچه‌ها میان توی مدرسه برای بچه‌هاشون هدیه میارن و از خوبیهای بچه‌هاشون تعریف می‌کنند؛ هیشکی از من جلوی مدیر و معلم‌هام تعریف که نکرد هیچ، حتی یک مداد تراش هم برام نیاوردن توی مدرسه!
منم دلم برای بچم سوخت پاشدم دمپایی پلاستیکی سبزامو با جورابای قهوه‌ایم رو پوشیدم و یه بسته لواشک و یه تیرکمون جیری که می‌دونستم دوست داره، براش خریدم و کادو گرفتم و مستقیم رفتم سرکلاسشون دادم دست خودش! بعدش رفتم توی دفتر مدرسه و خیلی ازش تعریف کردم! به مدیرشون گفتم این نوه من مثل ماه هست! تا پدرش می‌خواد کفشاشو بپوشه اون زودتر سویچ ماشینو بر می‌داره و ماشینو دنده عقب از کوچه میاره داخل خیابون! ماشالله بچم خیلی دل و جرئت داره!  خیلی نترس هست. قضاش تو سروم! به مدیرش گفتم بچم با همین سن کمش موتور عموهاشو بر می‌داره می‌ره خیابون دوستاشو رو هم سوار می‌کنه می‌بره می‌گردونه تا دلشون باز بشه! قربونش برم خیلی مهربونه! به مدیرش گفتم: نوه من خیلی شوخ طبعه! همین دیروز که می‌خواست منو با موتور عموش برسونه، برای اینکه دل مردم رو شاد کنه چند بار توی اتوبان تک چرخ زد و آب پاشید به لباس دخترها و پسرهایی که داشتن از مدرسه می‌رفتن خونه! هوا گرم بود عمه! بچه‌ها دلشون خنک شد!


از نظم و تمیزی بچم هم به مدیرشون گفتم! گفتم: بچم کتابها و دفترهاشو خیلی نو و تمیز نگه می‌داره! بیشتر وقتا تو طول سال حتی کتاباشو دست هم نمی‌زنه که مبادا کهنه بشه! گفتم براش یه تیرکمون جیری توپی آوردم جایزه بهش بدم!


این همه زحمت کشیدم و ازش تعریف کردم ظهر که اومده خونه برای مامانش گریه و زاری کرده که ننه بزرگ اومده توی مدرسه آبروم رو برده! بشکنه اون دستایی که نمک نداره عمه! بشکنه...! آخه دمپایی سبز و جوراب قهوه‌ای کجاش زشته؟! لواشک و تیرکمون هم که همیشه دوست داشت! 


گفتم نه عمه! تو خیلی کارت درسته! ایراد از بابک و دوستاش و مدیر و اصلاً کل مدرسه هست! همه بدن فقط تو خوبی!


عمه نگاهی به ساعت انداخت و گفت: پاشم برم که باید مطالعه کنم!


گفتم: عمه ماشالله اهل کتاب و مطالعه شدید! 


لبخندی زد و گفت: کتاب «چگونه آشپزی کنیم؟» هست عمه! یکی از گداهایی که هر از گاهی میاد در خونمون بهش غذا می‌دم برام کادو آورد گفت: شما نقدی به گداها کمک کنید بهتره!
قربانتان غریب آشنا

نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها