افادهها طبقطبق!
سرم را از زیر پتو بیرون آوردم و عطسه بلندی کردم که صدای بیبی طبق معمول این چند روز بلند شد:
- اَی تیر ناحق! اَی زهرمار! هر چی میگم زِمسون سرما یَی چی برُت کن میه به خرجُت میره؟ همش یَی پیرَن نیمداری بَرُته و دری مث ملو میلرزی. بیا ایَم نتیجَش. یعنی واااای به حالُت اگه من وا بیگیرم گلاب.
دماغم را کشیدم بالا و عطسهای دیگر کردم که دوباره غرغرهای بیبی بلند شد...
- اَی گوله... بیگیر دمِ او پوزِته دخترهی ناله زده!
نگاهی به دور و برش انداخت...
- بیا، خونه خو نی، جنگله! اسمُشه دخترِ جوونی تو ای خونه هه. نه جاروفی، نه گردگیری... هیچی...
گوشی را آورد داد دستم...
- بیا بسون شماره ملوکِ بیگیر...
- شماره ملوک برا چی بیبی؟
- بری که بیا عکس تورِ ور دره. خو بیا اینجارِ یَی جاروفی بزنه انگار شده طویله!
*******
ده دقیقهای از تماس بیبی نگذشته بود که ملوک خانم آمد تو...
سرم را از زیر پتو درآوردم و زل زدم به هیکل لاغر ملوک خانم...
بیبی جارو را داد دستش و گفت:
- ملوک اَ انبار بالا میروفی تا درِ کوچه، همه جارِ میروفی. زود باش که خیلی کار دریم...
هنوز درِ کوچه تمام نشده بود که بیبی صدایش زد...
- همهی گلدونِی تو گلخونه رِ بذار پویین، گلخونه رِ بوشور...
- بیبی جان اون گلدون آخریا خیلی سنگینه، نمیشه...
سگرمههای بیبی رفت توی هم...
- چیطو سنگینه ملوک؟ دو تا زور بزن، چار تا یا علی بوگو میان پویین!!! من خو مینی کمر ندرم کُمکُت کنم! او دخترواَم خو رو به موتِ به امید خدا!
عطسهام را خوردم و به ملوک خیره شدم که به هر سختی بود گلدانها را آورد پایین و شروع به شستشو کرد...
هنوز شستشویش تمام نشده بود که بیبی لُنگ به دست کنارش ایستاد...
- بیا ملوک، نردبونه بیار تو، همه سفقارِ لُنگ بکَش. مهتابیا و لامپارَم پاک کن!
تازه ملوک خانم روی زمین نشسته بود که بیبی آمد تو...
- بع، بع، تو خو نشسی ملوک، میه نگفتم دوسه تِی قالی رِ تو حیاط بوشور!
ملوک خانم به سختی بلند شد و رو کرد به بیبی...
- گَلوم خشک شده بیبی، چایی چیزی ندَرین گلوم رِ تر کنم؟
بیبی پشت چشمی نازک کرد و زیر لب گفت:
- ووووووی چه ادااااها!
صدایش را کمی بلند کرد...
- خیلخو، تو برو بَرت مییَرم.
خودم را از جلوی بخاری کنار کشیدم تا ملوکخانم کمی دستهایش را گرم کند.
هنوز چند دقیقهای بیشتر نگذشته بود، که دوباره بیبی اخمهایش رفت توی هم...
- ملوک ظرفا و دسشویی و روشوییام نشُسیه!
ملوک خانم از جایش بلند شد...
******
ملوک خانم چادرش را انداخته بود روی سرش و داشت این پا و آن پا میکرد...
بیبی نگاهش کرد...
- ها ملوک؟میه نیگی بچا خونهان بویه بیری. دورُت نشه!
ملوک خانم انگشتهایش را توی هم قفل کرد و گفت...
- ولی آخه... ببخشین بیبی، آخه...
- بع خو چرا مِن و مِن میکنی؟ چته خو؟
- میشه مزد امروزمو بدین؟ چن وقت پیشم یه روز اومدم، اونم ندادین...
بیبی چشم و ابرویش رفت توی هم و صورتش سرخ شد... چند دقیقهای صبر کرد. گوشهی قالیاش را داد بالا و دو تا پنج هزار تومانی از زیر آن کشید بیرون!
- بیا ایم مزد امروز و اودفعه! پول چویام با خودوت حساب نکردم! بقیَشم مال خودوت!
ملوک خانم به دو تا پنج تومانی توی دست بیبی و سپس به چشمهای او خیره شد و چیزی نگفت. هنوز به در نرسیده بود که بیبی صدایش کرد...
-ملووووووک...
ملوک خانم برگشت....
- صُبم برت زنگ میزنم بیا خونه دخترُم...
- ببخشید بیبی ولی شاید نتونم بیام. شاید برم بری سبدکردن انار!
بیبی دوباره پشت چشمی نازک کرد...
- هر جور راحتی!
ملوک که رفت بیبی دهانش باز شد...
- افادهها طبقطبق! شاید نتونم بیام! خو نیا! بعدُشم میگن کار نیس! کار هه، کارکُن نیس... بوگو اَ صب تالا چیکار کردی تو؟ همش دره دور سرِ خودوش تووو میخوره!
لگدی به من زد...
- همش تقصیر توئه نالهزده هه، وگرنه من منت ای و اورِ نیکشیدم.
گلابتون