خو و درررررد... این جهان را پر از خوف و خطر میبینم!
بیبی همانطور که پلاستیک گوجه را دستش گرفته بود آمد تو...
- ووووووی روم سیا، یَی دونهی گورجِی شده ٧٠٠ تومن...
سرم توی گوشی بود که جیغ بیبی درآمد...
- خبر مرگُت میشنُفی یا نه؟!
سرم را آوردم بالا که بیبی گفت:
- روزگار را هر روز بدتر میبینم...
- خب بیبی...
- خو و زهرمار، خو و تیر ناحق، خو و گوله برنو... مث کبک سرُته کردی تو برف هر چی میگم خو خو میکنی!
- چی بگم بیبی آخه؟
- من چمیدونم دختر؟ خو پوشو یَی خاکی تو سرُت بیریز، یَی فکری بکن، هی جو تُمرگیدی از صب تا پسین تو دلِ منم خبر ندری...
- بیبی جان من الان چکارهام تو ای مملکت؟ شما بگین تا هر کاری از دستم برمیاد انجام بدم...
- هیچی، تو اگه کاریام اَ دسُت بیاد نیکنی!
*******
بیبی پلاستیک خیار را گذاشت جلویم...
- بیا! صد دفعه میگم میمون دعوت نکن خونه!
نگاهی به سه چهارتا خیار توی پلاستیک انداختم...
- همین چهارتا دونه بیبی؟
- پس چن تا؟ یَی دونهی خیاری شده ٦٠٠ تومن!
- خب...
- خو و درررررد... این جهان را پر از خوف و خطر میبینم!
- بیبی جون ای شعرا چیه؟ جدیداً خیلی حرفای سیاسی میزنینا!
- حالا میه فویدهی دره؟ هر چی میگی میه یکی گوش میده؟ اصن انگار نه انگاااااااااار... توام از ای به بعد دیه مهمون دعوت نیکنی خونه، حالیت شد؟
*******
- گفتم شو دو تا تخممرغ بخوریم، بلکه ارزونتر پامون بفته... یی دونی تخممرغی شده ٧٥٠ تومن...
- خب...
- خو و.....
- ای بابا بیبی...
- اصن به من چه؟ خودشون میدونن و مملکتشون!
گلابتون
مثل همیشه خیلی باحال بود. ممنون 