تعداد بازدید: ۱۲۸۸
کد خبر: ۵۲۹۸
تاریخ انتشار: ۰۶ آبان ۱۳۹۷ - ۰۷:۵۱ - 2018 28 October

فتانه را کجا قایم کردی؟!

زبونُم لال، زبونُم لال

بعد از مدتها بالاخره فرصتی به دست آوردم و برای دیدن یکی از آشنایان به دفتر وکالتش رفتم! از قضا یکی از همکلاسی‌های دوران مدرسه هم آنجا بود!


او از کارم پرسید و از زمینی که ٢ ماه قبل خریده بودم و همچنین از اتومبیل جدیدم!!!


من که حسابی گیج شده بودم با تعجب پرسیدم: تو از کجا این همه اطلاعات را در مورد من می‌دانی؟! لبخندی زد و گفت : حالا!!!...


وقتی اصرار من را دید لبخند شیطنت‌آمیزی زد و گفت: تحقیقات نشان می‌دهند میانگین زمانی که یک زن قادر است رازی را نگه دارد ۴۷ ساعت و ۱۵ دقیقه است!

 


اگر بیشتر از این نگه داشت، بدونین که احتمالاً راز رو یادش رفته!


ناگهان زن و مرد میانسالی وارد دفتر شدند! خانم بلند بلند فریاد می‌زد و هر چه از دهنش بیرون می‌آمد نثار شوهرش می‌کرد و به شوهرش می‌گفت: حقت را کف دستت می‌گذارم!
من و دوستم که از دیدن این صحنه شوکه شده بودیم ساکت و آرام سر جایمان تکان نمی‌خوردیم!


دوست وکیل‌ ما که دستپاچه شده بود پا در میانی کرد و آن زن و مرد را به ما معرفی کرد. معلوم شد خاله و شوهرخاله او هستند و آمده‌اند با او مشورت کنند!


وکیل در حالی که آنها را به آرامش دعوت می‌کرد گفت: به خدا برای شما زشته... از شما سن و سالی گذشته... داماد و عروس دارید، عیبه سر چیزهای الکی از هم شکایت کنین و جدا بشین!


اما آن زن که مثل اسپند روی آتش بود مرتب زجه می‌زد و می‌گفت: فقط به من بگه فتانه رو کجا قایم کرده من کاریش ندارم!


مرد بیچاره هم قسم می‌خورد که والا... بالله فتانه نمی‌شناسم!


من که حسابی کنجکاو شده بودم ترسان و لرزان رو به زن و مرد کردم و پرسیدم: ببخشید... فضولی نباشه... می‌تونم بپرسم مشکلتون چیه؟! کمکی از دست من بر میاد؟!
خانمه رو به سمت من چش غره‌ای رفت و زیر لبی گفت: به شما مربوط نیست!


ولی شوهرش سریع از فرصت استفاده کرد و گفت: به خدا این زن دیوونه شده! مشکل ما از یه شوخی ساده شروع شد که اتفاقاً این شوخی اولش از خودش سر زد! دیروز خانمم زنگ زده بهم میگه: ﻋﺰﯾﺰﻡ ﺳﺮ راهت ﮐﻪ ﺩﺍﺭﯼ میای ﯾﻪ ﻣﻘﺪﺍﺭ ﻣﯿﻮﻩ هم ﺑﺨﺮ. ﺩﺭ ﺿﻤﻦ ﻓﺘﺎﻧﻪ هم ﺳﻼﻡ ﻣﯽ‌ﺭﺳﻮﻧﻪ!


جواب دادم: ﻓﺘﺎﻧﻪ ﮐﯿﻪ؟!


خانمم ﺑﺎ ﺧﻨﺪﻩ گفت: هیچی می‌خواستم ﻣﻄﻤﺌﻦ ﺑﺸﻢ ﭘﯿﺎﻣﻢ ﺭﻭ ﺧﻮﻧﺪﯼ!


منم گفتم: ﺁﺧﻪ ﻣﻦ ﺍﻻﻥ ﺑﺎ ﻓﺘﺎﻧﻪ هستم می‌خواستم ﺑﺪﻭﻧﻢ ﺗﻮ ﻓﺘﺎﻧﻪ رو از کجا می‌شناسی؟


خانم سریع پرسید: ﺗﻮ ﺍﻻﻥ ﮐﺠﺎﯾﯽ؟


منم گفتم: ﺑﺎ ﻓﺘﺎﻧﻪ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﻣﯿﻮﻩﻓﺮﻭﺷﯽ هستم!


خانم گفت: همونجا ﻭﺍﯾﺴﺎ ﻣﻦ ﺍﻻﻥ ﻣﯿﺎم!


ﭼﻨﺪ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺑﻌﺪ خانمم زنگ زد: ﮐﺠﺎﯾﯽ؟ ﻣﻦ ﺍﻻﻥ ﺟﻠﻮﯼ ﻣﯿﻮﻩﻓﺮﻭﺷﯽ هستم!


منم خندیدم و گفتم: ﻣﻦ ﺗﻮ ﺩﻓﺘﺮ ﮐﺎﺭﻡ هستم ﺣﺎﻻ ﮐﻪ ﺍﻭﻧﺠﺎﯾﯽ ﻣﯿﻮﻩ ﺑﺨﺮ ﻭ ﺑﺮﻭ خونه!


صحبت به اینجا که رسید من و دوستم از شدت خنده از مبل سقوط کردیم و کف سالن دفتر وکالت ولوو شدیم! 
قربانتان غریب آشنا


غیر قابل انتشار:
انتشار یافته: ۱
ناشناس
Iran (Islamic Republic of)
۱۱:۳۴ - ۱۳۹۷/۰۸/۰۹
0
0
خیلی باحال بود
نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها