انصاف
اینجانب در ایامی که بهای ارز ممالک خارجه و بالاخص دلار سر به فلک گذاشته و بیحساب پیش میرفت، با خود عهد بکردم چیزی مضاف بر نیاز روزمره خریداری ننمایم، بیکم و کاست.
اما از بخت ناگوار در همان روزها رادیو ترانزیستوری ٤٠ سالهام که با آن خو داشتم و در سفر و حضر همراه میبردم، دچار سوزش شده و از هستی ساقط شد.
بناچار عهد بشکستم و به دکان صوتی تصویری روان گشتم. یکی را برگزیدم اما فروشنده دو برابر بیش از آنچه بر روی کالا درج شده بود مطالبه کرد. گفتم: این چه حکایتی است؟ گفت: دلار گران شده. گفتم: از خاک روی کالا مبرهن است که آن را یکی دو سال پیش خریدهاید. گفت: فردا باید همین را به سه برابر قیمت بخرم و چنین و چنان.
بناچار منصرف بگشته، قید خرید را بزدم.
پس از آن که دلار باری دیگر از برج عاج پایین آمد و حباب آن پُکّید با خود گفتم اکنون وقت خرید است. به آن مغازه رفتم و نمونه همان رادیو را مطالبه نمودم.
قیمت اما همان بود که بود. به اعتراض گفتم: دیگر چرا گران میدهید؟ حال که دلار ارزان تر شده.
گفت: من این کالا را در زمانه گرانی دلار خریدهام و نمیتوانم ارزان بدهم.
تا کنون اینچنین قانع نشده بودم. سر به زیر افکندم و راهی سرای خویش شدم. شاعر پارسیسُرای (حافظ) گوید:
رنج ما را که توان برد به یک گوشه چشم
شرط انصاف نباشد که مداوا نکنی
این هفته برای واژهگزینی اعصاب معصاب ندارم.
تا دُرودی دیگر بار ... بدرود
میرزای نیریزی