آخ کیمَرم اوفَینا
آخ کیمرم اوفَینا، آن بر دیلم اوفَینا...
چَرا پیلَنگک مَیشکنید؟ خب کیمَر و نَشیمنگاهم درد مَیکوند. دوچرخه من که کمک فینر ندارد. این دستاندازهایی که برای فاضیلاب کندَهکاری کردهاند و آسفالت نشده، برای انسان کمر و نَشیمنگاه نَمیگوذارد.
یَک روز مَیگویند قیر مَوجود نیست. یَک روز مَیگویند غلطک پنچر شده. آخر ما چَکار کونیم که در کندَهکاری باید خاک بَخوریم و در خانه هم خاک خوردَه کونیم. خاک بر سرمان شد با این پَروجه که بازار کندَهکاری چاه را هم کَساد کرده است.
آن قدر این مَکانهایم درد مَیکوند که ناچار شدم بی داکتِر روان شوم. داکتِر هم گفتَه کرد دِسکت بیرون زده و باید آب درمانی کونی.
خدارا شکر از زمانی که در رودخانَه هلمند آببازی (شنا) مَیکردم، آن را یاد داشتم. برای همین بی استخر کوهسرخ این وُلسوالی روان شدم تا آبدرمانیام را آغاز کونم.
یَک روز در حال آببازی در استخر نَظاره کردم دو جیوان بی تربیت در آب اذیت و شوخیهای خطرناک مَیکونند. ناجی غریق هم دندان روی جَگر گوذاشته بود و چیزی بی آنها گفتَه نَمیکرد. آنها کمی بعد بی روی دایو روان شدند و از آن بی درون آب پریدند. ولی اَنگار حالَشان خوش نبود و روی همان دایو هم شوخی مَیکردند. این بود که ناجی غریق درِ آن را بستَه کرد و اَجازه نداد از آن استفادَه کونند. اما این جیوانها که حال و روز خوشی نداشتند، با ناجی بیچاره دست بی گریبان شدند، با فوحش و مشت جیوابش را دادند و گفته کردند تو کارهای نیستی.
حاضران آنها را از هم جدا بَکردند؛ اما با کمال تعجب نَظاره کردم اربابانَ استخر، بی آنها که نظم را رَعایت نَمیکردند اَجازه دادند تا آخر وقت در آب بیمانند و بی کار خود اَدامه دهند. ناجی بیچاره هم گوشهای دیگر نشسته و بی آنها نَظاره کرد.
پیش خود گفتَه کردم این نَمیشود. درست است خیلی کارها روی آب است. اما باید از همین جا کسانی را که در نظم خلل وارد مَیکونند، ادب کرد و نگوذاشت وارد آب شوند.
دو جیوان در عمق ٤ میتری در حال آب بازی بودند. من هم که مهارت زیادی در زیر آبی رفتن داشتم، اول یَک نوخود زهرماری را که در کیسه مایویم پینهان کرده بودم، در دهان گوذاشتم. وقتی کَیف شدم، مَثال زیردریایی خودم را بی آنجا رَساندم. لَنگ یَکی از آنها را بَگرفتم؛ او را بی زیر آب کَشانده کردم و یَک اوردنگی جانانَه بی وسط پایش زدم. دوباره زیر آبی خودم را بی عمق دو میتری رَساندم. جیوان داد و بیداد کونان سرش را از زیر آب بیرون آورد؛ اما فهمیدَه نکرد چَه شده. همین بلا را کمی بعد بر سر دوستش آوردم. او زیر آب دست و پا مَیزد و کمک مَیخواست. اما ناجی غریق که شاهد ماجرا بود، خوشبختانَه کاری نکرد و بی نظرم در دلش مَیگفت: شما که مرا کارهای نَمیدانید؛ من چَکار کونم؟
دو جیوان حَیران ماندَه بودند که این بار هر دو لَنگشان را بی زیر آب کَشاندم و چند مشت جانانَه نَثارشان کردم. بعد هم کلهشان را بی هم کوباندم و دوباره زیر آبی بی عمق دو میتری روان شدم.
دوباره بعد از چند ثانیه بی روی آب برگشتند. اما این بار بی بیرون استخر خیز برداشتند و وحشتزده گروختند.
والا... حتماً خودم باید کاری کونم که دیگر چنین افرادی جرئت نکوننددر این وَلایت خودسر بازی در بَیاورند.
نجیب
خیلی خووووب بود کلی خندیدم. 