تعداد بازدید: ۱۳۷۴
کد خبر: ۵۱۵۷
تاریخ انتشار: ۰۸ مهر ۱۳۹۷ - ۱۴:۱۱ - 2018 30 September

من و بی‌بی در پاساژ آفتو شیراز!

ماجراهای من و بی‌بی

پارچه را که گذاشتم جلوی بی‌بی گفت:


- ای چی‌چیه به امید خدا؟


- پارچه‌اس بی‌بی. مگه نگفتین براتون پارچه بگیرم برا لباس؟


- من گفتم پارچه ایطوری بوسونی؟ میه من چن سالُمه؟ اَصن تقصیر تو نیس. تقصیر ای نی‌ریز خراب‌شده هه که هیچی توش گیر نِیّاد!


- چِشه بی‌بی جون مگه؟ به نظر من که خیلی‌ام قشنگه.


- کسی نظر تو رِ نخواس گلابی... اصن تقصیر مائه که میریم اَ نی‌ریز چی می‌سونیم. هی چن روز پیش سوری رفته بود شیراز، یَی لباسی اِسَده بود، چقد قشنگ و جووون...
- حالا میگی چکار کنم بی‌بی؟


- هیچی... برو پارچو رِ پس بده صب بیریم شیراز...


- شیراز؟ شیراز چکار ؟


- میخوام برم پارچه بوسونم... میه من چیم اَ سوری کمتره؟ تازه به قول سوری اونجا خیلی‌ام کَلاس دره!
- ولی آخه...


- ولی و گوله‌ی برنو... یَی چی میگم بوگو چشم. حرفم نباشه!


******


بلیط‌ها را که گذاشتم جلوی بی‌بی، به مِن‌مِن افتاد...
- گفتی چقد شد ننه؟


- ٢٢ تومن بی‌بی...


- ووووی آخرت، میه چه خبره؟
******
از ماشین که پیدا شدیم، عرق بی‌بی درآمده بود...


- حالا کجا بریم بی‌بی؟


- پاساج ستاره!


- پاساژ ستاره برا چی بی‌بی؟ همینجا چار متر پارچه بخرین تا بریم دیگه... تا اونجا حداقل پنج شیش کورس راه هس...


- چی‌چی رِ اینجا بوسونم؟ چار ساعت ننشسم تو ماشین که بیام اَ اینجو چی بوسونم! همه باکَلاسا میرن اَ اونجا چی میسونن!


- هر طور راحتین بی‌بی!
******
روی یکی از صندلی‌های پاساژ نشستم...
- بی‌بی‌جان، چرا چیزی نمیخرین پس؟ من که مُردم از بس راه رفتیم که!
- من دُمال یَی چی خاصی می‌گردم! اینا خو همش تو نی‌ریز خودمونم گیر میاد.
نگاهی به من کرد...
- میگم گلاب، بیریم آفتو...
- آفتو چیه بی‌بی؟


- منظوروم همو پاساج آفتابه خو.


- بی‌بی والا اونجام جنسا همین‌ طوری‌ان.


- مییِی یا من برم؟


- بریم بی‌بی... بریم...

 


******
همانطور که از پله‌های برقی پاساژ می‌آمدیم پایین، بی‌بی پارچه‌اش را دست به دست کرد و رو به من گفت:


- قشنگه نه؟


- بله بی‌بی. خیلی خوبه، فقط یه کم گرون نگرفتین؟ مدل همین پارچه‌ها رو من تو نی‌ریزم دیدم ولی به نظرم قیمتش مناسب‌تر بودا...


- ناله‌زده تو دوباره حرف زدی؟ ای خو او جنسو نی. ندیدی یارو چقد تعریفشه کرد؟


- چی بگم والا بی‌بی؟ حالا چی بخوریم؟


- تیری تو کُمُت! چی‌چی رو چی‌ بخوریم؟ میفمی صب تا حالا چن خرجمون شده؟ حالا رسیدیم خونه یَی چی کوفت کن!


- بی‌بی تا خونه ٥-٤  ساعت مونده‌ها! می‌میریم از گشنگی! 


- نترس! بادمجون بم آفت ندره، هیچ مرگیت نیزنه!


- خیل‌خب... پس پول بدین برم بلیط بخرم...


- بلیط؟ میه دوباره بویه پول بلیط بیدیم؟


- بله بی‌بی. پس چی؟


- بویه دوتام بوسونیم؟


- بله بی‌بی دیگه.


- نیشه یکی بوسونیم تو بیشینی تو بغل من؟!!


- بی‌بی حالت خوبه؟


- پَ تو پول بلیط خودوتِ بده، منم پول بلیط خودومِ میدم!


- ای بابا... باشه بی‌بی. باشه...


نگاهی به کیفش انداخت.


- ننه، من الان پول خُرد ندرم. تو حساب کن، تلافیشِ برت درمییَرم!


******
بی‌بی نگاهی به لباسش انداخت و زد توی صورتش...


- ووووی روم سیا، ای بری چه اقد اُو رفته؟


- چی بگم بی‌بی؟ مگه همون پارچه‌ای نیس که از شیراز خریدین؟


- ها. پ چی؟ رو اُو سیا بیشینه به حق علی... ای خو گفت اُو نیره! حالا من برم یقه کی رِ بیگیرم؟
- به بی‌بی نگاهی انداختم.


- حتماً دوباره مث همیشه تقصیر منه بی‌بی؟


بی‌بی چپ‌چپ نگاهم کرد... 
گلابتون

غیر قابل انتشار:
انتشار یافته: ۱
ناشناس
Iran (Islamic Republic of)
۱۳:۳۴ - ۱۳۹۷/۰۷/۰۹
0
0
خیلی بامزه بود
نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها