به خاطر چار تا کفگیر نذری بیشتر
همانطور که مقنعهام را میپوشیدم گفتم:
- بریم بیبی؟
از توی آشپزخانه داد زد:
- نع، بتمرگ سر جات!
- وا! برا چی بیبی؟ خودتون گفتین امروز روزِ عاشوراس، بهتره تو خونه نمونیم...
قابلمه بزرگ توی دستش را تکانی داد و آمد توی هال...
- گفتم، ولی او مال موقِی هِه که نرذی اُورده باشن!
- حالا بیبی جون خیلیام مهم نیستا، درسته مال امام حسینه، ولی شد میخوریم، نشد یه چیز دیگه میخوریم، اصل نیت آدمه...
بیبی اخمهایش رفت توی هم...
- خاااااااک تو سرُت دختر؛ اگه من جوشیام میزنم برِی توئه! میگم یَی دونهی نارنگی بخوری، بلکه شفا گرفتی!
- وا، بیبی جون من چیزیم نیس که!
بیبی پوزخندی زد و چیزی نگفت!
نگاهی به قابلمه بزرگ توی دستش انداختم...
- اینو میخواین چکار کنین؟
- میخوام بیَرم نرذی بوسونم نه!
با تعجب نگاهش کردم...
- بیبی یه کم زیادی بزرگ نیس؟ بعدشم اونا خودشون غذارو میریزن تو ظرفای یه بار مصرف، احتیاجی به قابلمه نیستا!
بیبی نفس عمیقی کشید...
- دختر اصلاً به تو چه! ده دقه زبون به دَهن بیگیر همی جو بتمرگ! من خودوم میفَمم چکار کنم!
ساکت نشستم گوشه دیوار که در را زدند...
بیبی با دستپاچگی بلند شد و رو کرد به من!
- من میرم پسِ در، توام پشت سرِ من قابلمهرِ وردار بیار، هرچیام من گفتم اصلاً حرف نزن!
- وا! برا چی من بیبی؟ من روم نمیشه!
- تو بیخود روت نیشه! یعنی نیَری وااااای به حالُت گلاب!
یکی دو دقیقه بعد از ترس بیبی قابلمه را برداشتم و رفتم درِ کوچه...
بیبی قابلمه را از دستم گرفت و رو به کسی که نذریها را پخش میکرد گفت:
- بیا کاکا، قربون دسُّت ایَم بری ای دخترو پر کن!
مرد نگاهی به من و قابلمه توی دست بیبی انداخت...
- چه خبره حاج خانوم؟ هر خونواده یه ظرف!
بیبی دست من را گرفت و رفت جلوتر...
- چیچی میگی کاکا! کَس دَریم تا کَس! ای بدبختو بیکس و کاره؛ نه ننهای، نه بوایی، هیشکه، محض رضِی خدا من راش دادم تو خونه؛ خودشم مریضه، مشکل روانی دره، هرچی میگی فقط مث هـ دو چَش نیگات میکنه! بدبخت نه کاری، نه باری، هیچی قوووووت! حالا خدا رِ خوش میاد دَسّ خالی ورش گردونی تو خونه!
با تعجب به بیبی نگاهی انداختم و تا آمدم زبان باز کنم، بیبی عصایش را روی پایم فشار داد و گفت:
- برو تو ننه! برو تو، من برَت میسونم میام! برو تو، اینجو ووی نَسا!
سرم را انداختم پایین و با عصبا نیت رفتم تو...
چند دقیقه بعد بیبی وارد خانه شد و تا مرا دید گفت:
- چته روز عاشورایی تمرگیدی گوشه دیوار؟ خو پوشو بیریم نه!
با دلخوری نگاهش کردم...
- بیبی این چه کاری بود کردین؟ به خاطر چار تا کفگیر نذری بیشتر، صد تا دروغ سرهم کردین؛ خدا رو خوش نمیاد ما حق بقیه رو بخوریم، والا!
- تو نخور! بعدُشم حق بقیه چیچیه؟ ای مال امام حسینه، اقد امروز برنج زیاد میاد و خراب میشه که نگو، بعدُشم من دروغ نگفتم خو! خدارِ شکر تو نه کس و کاری دری نه سالمی!
*******
بیبی آمد توی آشپزخانه...
- چکار میکنی دختر؟
- هیچی بیبی؟ میخوام پلوها رو گرم کنم...
- وااااااای، میه هنو هِه؟
- بله بیبی، تقریباً قابلمه نصف شده الان...
- دختر میگم امروز یَی چی دیه بار کن! من دیه واقعاً نیتونم امروزم بخورم!
سری تکان دادم که بیبی گفت:
- بری من کَلَته تکون نده، اگ تو بری چار تا کفگیر برنج خودته نیزدی دَل و دیونه بازی، حالا اینام زیاد نِیشد! چار تا فقیر میخوردن!
گلابتون