حکایت غریب ما دهه شصتیها
به اعتقادم ما دهه شصتیها مستقیم میریم توی بهشت برین. چرا؟!! حالا میگم براتون.
خداوند از زمان خلقت آدم، متولدین هیچ دههای را اینچنین مورد آزمایش و خطا قرار نداده بود که بالاخره داد و بدجور هم داد.
ماجرا از آنجایی آغاز شد که ما دهه شصتیها که البته در این قضیه اصلاً مقصر نیستیم، یهوییجمعیت سرزمین ایران بزرگ را دو سه برابر کردیم. آن زمانها اینستاگرام و این حرفها نبود که سلفی بگیریم و بنویسیم: ما دهه شصتیها همین الان یهویی!
البته این آتش را دهه سی و چهلیها گذاشتن تو دامن ما؛ شاید خوشی زیادی زده بود زیر دلشان!
خلاصه تو همین دهه شصت، بچهها مثل این که از ماشین جوجهکشی بیرون آمده باشند، سرشان را بالا گرفتند و گفتند: سلام زندگی!
یکی نبود بگه: آخه کدوم زندگی؟! کدوم خوشی؟ دلستون خوشهها! برگردین که خبری نیست!!
ولی نگفت و ما آمدیم و پایمان (البته سرمان) را که آوردیم توی این دنیا، جنگ بود و توپ و تانک و دنگ و دونگ!
در همین اوضاع و احوال، ٥-٦ سال بی خبر از همه جا بزرگ شدیم و رفتیم مدرسه. (از شما چه پنهان کل خوشی ما همین ٥-٦ سال بود و والسلام!)
چه مدرسهای!! جاتون خالی، جای سوزنانداختن نبود. همه میخواستیم مهندس و دکتر بشویم و شاخ غول بشکنیم. یک غوغایی بود توی مدرسه. اگر دیر میرسیدی سر کلاس، سه نفر با کلههای کچل و موجدار نشسته بودند سر جات و دعوا میشد.
برای ثبتنام در مدرسه اگر پارتی نداشتی کارت نمیشد. در هر روستایی یک مدرسه تأسیس شد. ما دههای بودیم که پتانسیل ایجاد مدارس در دورافتادهترین روستاها را به وجود آوردیم.
دوره راهنمایی هم مثل ابتدایی بود و ما موفق شدیم مدارس راهنمایی را توسعه و رونق بدهیم.
با ورودمان به دبیرستان احساس بزرگی میکردیم و بازار مؤسسات کنکور را رونق دادیم. وارد دانشگاه که شدیم دانشگاه دولتی اصلاً جوابگوی این همه دانشجو نبود.
همین بود که به لطف حضور ما یکی از بزرگترین دانشگاههای ایران و جهان راهاندازی شد. اسمش را هم گذاشتند: دانشگاه آزاد. و به این ترتیب همه شهرهای کوچک و از جمله نیریز صاحب دانشگاه شدند. آن زمان قبول شدن در دانشگاه آزاد خودش یک کلاسی داشت.
از تحصیل که فارغ شدیم، با هزارتا امید و آرزو آمدیم داخل بازار کار و تازه فهمیدیم که دهههای قبلی چه کلاهی سر ما گذاشتهاند. آنها همه مشاغل و پستهای مدیریتی را اشغال کرده بودند و جایی برای ما نبود.
از اینها گذشته بحث ازدواج، مسکن و سربازی دهه شصتیها هم هر کدام برای خودش حکایتی است.
فعلاً ما حالا حالاها با این مملکت کار داریم و قرار است به آن رونق بیشتری بدهیم.
بیتردید به سن بازنشستگی که برسیم اشتغالزایی هم میکنیم.
چگونه؟ وقتی ما بازنشسته بشویم مشاغلی مثل: «پرستاری سالمند»، «مدیریت خانه سالمندان»، «فروشگاه لوازم سالمندی»، و غیره و غیره رونق گرفته و افراد زیادی در آن مشغول به کار خواهند شد. در آن روزها در آخرین روستاها هم خانه سالمندان تأسیس میشود.
وقتی هم که مردیم جمعیت کشور نصف میشود و بقیه میتوانند با خیال راحت بیفتند روی مملکت و بخورند و بخوابند.
دهه 60 تهران می شود دهه 70 نی ریز... 