سر پیری و چشم و هم چشمی
بیبی همانطور که نفسنفس میزد، چارقدش را از سرش درآورد و نشست روی زمین...
- آخرت بشه که ای گَرما نیخوا تموم بشه... گلاب...
- بله بیبی؟
- ننه دری یَی پونصد شیشصد تومنی بیدی من؟
همان طور که سرم توی گوشی بود گفتم:
- این چه حرفیه بیبی؟ تو کیفم برمیداشتین خب... این که سؤال کردن نداره، هزاری و دو تومنیام فک کنم باشه!
بیبی نفس عمیقی کشید...
- دختر، اَلو بیگیری به حق علی... منِ مسقره کردی؟
سرم را آوردم بالا...
- مسخره چیه بیبی جون؟ خب مگه نمیگین پول میخواین؟
- دختر میه میخی پول بیدی دسِّ گدا؟ منظوروم پونصد شیشصد هزار تومنه!
زل زدم به بیبی...
- پونصد شیشصد هزاااار تومن؟ برا چی میخواین بیبی؟
- الان که رفتم خونه پری اینا، یَی سری چینی قشنگی اِسده بود که نگو، گفت اِسَدم ٧٠٠ تومن، خیلی دلوم کشید، گفتم منم بوسونم!
- بیبی جون چه کاریه آخه؟ تو این گرونی و شرایط بد اقتصادی ظرف میخواین چکار؟ به خدا ظرفای گلمحمدی خودتون خیلیام قشنگن...
بیبی خونش به جوش آمد...
- مردهشور ریختتو ببرن گلابی؛ نِیدی خو بوگو نِیدم، دیه بری من ای نصیحتا چیچیه میکنی؟ میخوام آخرت بیدی، میخوام صدسال سیاه بیدی ندید بدید...
- بیبی جون من که حرفی نزدم آخه...
- تو دهنته بوَن، کلاً حرف نزن... اَ ای شوکَتو که باشه میرم قرض میکنم، اَ تو نیکنم!
******
بیبی داشت سریاش را میچید توی کابینت که رفتم کنارش...
- میخواین کمکتون کنم بیبی؟
- لازم نکرده.
- پادردتون بهتر شد؟
- هااااااا...
- میخواین شربتی چیزی براتون درست کنم؟
که ناگهان یکی از بشقابها از دست بیبی افتاد و آنچه که نباید میشد، شد...
بیبی به بشقاب شکسته نگاهی انداخت...
- الهی من بجی شربت گوله بخورم تا اَدس ای وراجییِی تو راحت شم.. بیا... کار خودوته کردی؟ دلُت آروم گرفت؟ حالا برو بتمرگ سر جات!
******
فردای آن روز جلوی تلویزیون لم داده بودم که بیبی سراسیمه آمد تو...
- همش عین جنازه اُفتیدی تو خونه، پوشو، پوشو که مهمون مرد دریم.
- کیه بیبی؟
- یه یاروییه. اومده بَرمون پرده بزنه.
- پرده؟ پردهی چی؟
- ها، پرده، اگه نیخِی دوباره آیه یأس بوخونی. مث پَردا خونه اِبرام آقا...
- ولی بیبی جون پردههای اونا خیلی گرونهها...
- میه تو میخی پولوشه بیدی؟
- نع!
- پس بیزحمت دهنته بوَن! پاشو برو او اتاق آخریواَم خلوت کن، وسایلُته بیار بذار گوشه هال!
- چرا بیبی؟
- تا پَسین تختُم آماده میشه، میخوام بیارم بذارمُش اونجا!
- تخت برا چی بیبی؟ این کارا چیه آخه؟ شما که نمیخواین شب رختخوابتونو پهن کنین که سختتون باشه، من براتون پهن میکنم، خودمم جمعش میکنم...
- میه توقع داشتی من پهن و جمعُش کنم؟میه من چیچیم اَ سوری کمتره که او بویه رو تخت بخوابه من رو زمین؟
******
بیبی با عصبانیت درِ کوچه را بست و گفت:
- چقد مردم ندید بدیدن، یکی نیس به ای اصغر بگه پولُته خو نخوردم، حالا ندم ده روز دیه، یَی ماه دیه، چار ماه دیه! به خاطر دو میلیون خو نیخوا خودوته خفه کنی...
- بیبیجون گوشیتون داره زنگ میخوره!
- کیه؟
- شوکت خانوم...
- وااااااااااای... ای روسیا شده دیه چه مگه؟ حتماً ایَم طلبُشه میخوا! بیا گوشی رِ جواب بده بوگو بیبی نیس!
- من دروغ نمیگم بیبی!
- تو بیجا میکنی نکبت! اگ ای چیش و همچشا رِ درنیوردی هی بیگی بیبی ایِه بوسون اورِه بوسون، حالا روزگار من ای نبود!
گلابتون