کاشکه بجِی گوسفند تو رِ قربونی میکردن گلاب
بیبی نگاهی به من انداخت...
- ساعت چنه دختر؟
- ٩ بیبی...
- دور نکردن؟
- کیا بیبی؟
بیبی نفس عمیقی کشید...
- دختر خیلی سعی میکنم هیچیت نگم! یَی کمی فک کن بین امروز چه روزیه؟
کمی فکرکردم...
- ٣١ مرداد.
بیبی نفس عمیقتری کشید...
- خو اوطوری بِخِی حساب کنی، میشه چه روزی؟
- میشه مصادف با دهم ذیالحجه و بیست و دوم آگوست...
بیبی جیغش بلند شد...
- دختر تو میه نادونی؟ امروز عید قربونِ! عید قربونِ ول کردی، چسبیدی اَ آگوست ماگوست؟ اَی خدا، کاشکه فرجی میشد بجِی ای همه گوسفند تو رِ امروز قربونی میکردن، من راحت میشدم!
- وا بیبی؟!
- وا و مرررررگ! اقد صدا نده شاید یکی خواس گوشت بییَره، زنگ درِ زدن، نشنُفتیم!
ساکت نشستم گوشه دیوار. ساعت ١٠:٣٠ بود که دوباره بیبی طاقت نیاورد.
- ساعت چن شد؟
- ١٠:٣٠ بیبی...
- آخرت بشه، پَ چرا خبری نی؟
سفره صبحانه را انداختم و تا خواستم بنشینم سرِ سفره بیبی گفت:
- نَشین، نَشین...
- چرا بیبی؟
- قبل ایکه بُلُمبونی، برو درِ کوچه یَی زنگی بزن بین زنگ خراب نیس!
- وا بیبی یه چیزی میگینا! همین دیشب بود که صدیقه خانوم اومد پشت در زنگو زد.
- او مال دیشو بود! میه میشه صب تا حالا یکی زنگِ ای خرابشده رِ نزنه؟! پوشو برو ای زنگو رِ امتحان کن و بیا!
بلند شدم رفتم پشت در و شروع کردم به زنگزدن که داد بیبی بلند شد...
- هووووووی، چته گلابی؟ دسِ دونهداغیتِ رو زنگ وردار. گفتم یَی زنگی، زنگو خراب بشه، تو ای گیرونی بُوات میخواد بیاد پولُشه بده؟
دوباره حرفی نزدم و ساکت نشستم سر سفره... انگار آن روز از روزهایی بود که بیبی اعصاب درست و حسابی نداشت.
******
ساعت ٥ عصر بود و بیبی برای یک لحظه چشمهایش نیامده بود روی هم...
ده دقیقهای که شد دیگر طاقت نیاورد، چادرش را انداخت روی سرش و رو کرد به من...
- من برم تا خونه مش هاشم و بیام...
- اونجا چکار بیبی؟
- تا جون تو بیا بالا! برم بینم گوسفندی چیزی قربونی کردن یا نه! نگیری کله بذَریه! شاید یکی اومد درِ کوچه رِ زد نشنفتی...
- چششششم بیبی...
******
هنوز یک ساعتی بیشتر از رفتن بیبی نگذشته بود و تازه داشتم نفس راحتی میکشیدم که سر و کلهاش پیدا شد...
- شما که اومدین بیبی...
- میه سفر آخرت رفتم که نیام؟
- نه، میگم یعنی خیلی زود اومدین.
- ناراحتی تا ورگردم!
- وا، بیبی چرا شما امروز اینطوری شدین؟
- چطوری شدم؟ کسی نامد خونه؟
- نه بیبی، کسی نیومد!
- مردم کافر شدن، هی کارارِ میکنن که بارون نیاد نه وگرنه میه یَی گوسفندی چن میشه؟
- بیبی جون خب گوسفند گرونه، گوشت گرونه، بعدشم به نظر من گوشت قربونی رو باید به دست آدم نیازمند برسونی، شما که خدا رو شکر محتاج نیستین که...
- تو حرف نزن دختره پررو... اصلن همش...
بیبی همانطور داشت غر میزد، که ناگهان زنگ در را زدند...
برای چند لحظه بیبی ساکت نگاهم کرد و گل از گلش شکفت...
- پوشو دختر، پوشو بین کیه پشت در...
چند لحظه بعد درِ کوچه را بستم و جلوی بیبی ایستادم...
بیبی به دستان خالیام نگاهی انداخت...
- کی بود؟
- مونس خانم اومده بود دنبال گوشت! گفت بیبی اینا مگه گوسفند قربونی نکردن؟ گفت تا دو سه سال پیش هر سال قربونی میکردن، دیدم یکی دو ساله پیداشون نشده، خودم اومدم.
بی بی سرش را انداخت پایین و تا شب لام تا کام حرف نزد!
گلابتون
خیلی باهال بود 