که خبرهاست
چند صباحی پیش وکلای مردم در مجلس شورا قدمرنجه بفرموده، وزیر تعاون، کار و رفاه اجتماعی را به زنجیر استیضاح بکشیدند، از مسند ریاست به زیر بیفکندند و به خانه بفرستادند.
این که در این مملکت برای چیزهایی که نداریم وزارتخانه داریم خود حکایتی است بس غریب و عجیب که باید در آن غور همی کرد و اندیشه همی نمود حکمت آن را دریافت میبکرد که البته کاری است بس صعب و دشوار.
واضحتر عرض نمایم: در این مملکت گل و بلبل کار و اشتغال به اندازه مینداریم، رفاه نیز به کنار است و تعاون هم که فقط نامی است و دیگر هیچ!
اما مسئولان گرامی و دلسوز، زحمت کشیده و همه اینها را که نداریم کنار هم ردیف کرده و وزارتخانه «تعاون، کار و رفاه اجتماعی» را تأسیس فرمودهاند که در قوطی عطاری هیچ مملکتی یافت مینشود. شاعر گرانمایه و پارسیسُرای گوید:
گفتند یافت مینشود گشتهایم ما
گفت آنچه یافت مینشود آنم آرزو است
بگذریم.
در ماجرای استیضاح وزیر این وزارتخانه میان تهی، فجایعی رخ بداد و افتضاحاتی به بار بنشست که نگو و نپرس.
دو طرف هرچه از دهانشان به در آمد و هرچه از دستشان برآمد به هم بگفتند و هم را بشستند و آویزان بکردند و خشک بنمودند و به کنار بنهادند و ادب و آداب مردی و مروت به زیر بنهاده، لگدمال بفرموده، عربده بکشیده و نفسکش بطلبیدند و کذا و کذا و کذا و زبانم هفتجایش لال، صحن مجلس چونان دروازه غار شده بود وا ویلا.
در آن روز و در آن معرکه، هر کس از گوشهای فریادی میکشید و آباء و اجداد و خانواده و کس و کار طرف دیگر را جلو چشمان او و همگان آورده لجنمال مینمود.
همانجا بود که به فکر همی افتادم شورای نگهبان که در کار رد صلاحیت به هر نشانهای و بهانهای متوسل میگردد، البته باید هر کس از ادب و نزاکت به دور بود، و آداب جوانمردی و مروت نمیدانست، رد صلاحیت فرماید تا مجلس نه دروازه غار که به معنای اصیل خود خانه این ملت مظلوم و نجیب باشد بی کم و کاست.
القصه، این حکایت هرچه ضرر بداشت، البته یک سود بداد و آن این که ما مردمان فرودست و ساکن در زیر خط فقر و نیازمند به یارانه و آسیبپذیر بدانستیم که در آن بالا بالاها چه خبرها است و ما بیخبریم ...
شاعر گرانمایه و پارسیسُرای (فروغی بسطامی) گوید:
تا شدم بی خبر از خویش، خبرها دارم
بی خبر شو که خبرهاست در این بی خبری
*****
و اما واژهگزینی این هفته:
شکر شکن شوند همه طوطیان هند
زین قندپارسی که به بنگاله میرود
زین پس به جای واژه مطرود «استیضاح» بگویید:
افتضاح، دسترو کنی، نفسکش طلبی، بگبگم گویی
*****
تا دُرودی دیگر بار ... بدرود
میرزای نیریزی
صفحه تعبه مجاز باز نمیشه 