ای آتیشا همش اَ گور توئه نالهزده بلند میشه!
ماجراهای من و بیبی
بیبی همانطور که طول و عرض اتاق را طی میکرد گفت:
- وووووووی نه دادرَسی، نه فریادرَسی، ووووی اَلو بیگیره ایطو دلی! ووووی تیر برنو سر جیگر همشون! پوسیدم تو ای خونه، دلُم دود کرد، یکی نِیا بگه ننمون دره چیکار میکنه!
نگاهش کردم. دلم برایش میسوخت. از غروب که رفته بود خانه بهجت خانم و همه بچههایش را دور و برش دیده بود، آمده بود خانه و عزا گرفته بود.
دستش را گرفتم و نشاندمش روی زمین...
- بیبی جون، یه دقه بشین رو زمین، اینقد حرص نخور...
- میه میشه اَ دسِ ای نالهزدهها حرص نخوری؟ میه میشه جوش نزنی؟ بَچا مردم عین پروانه دور ننشون میگردن، ای خدازَدا نیان بگن زندهای؟ مردهای؟ هیچی!
بیراه هم نمیگفت بیبی، دو سه هفتهای بود هیچیک از بچههای بیبی به قول معروف در را هم به رویش باز نکرده بودند...
همان شب به دور از چشم بیبی گوشی را برداشتم و به تکتکشان زنگ زدم و گله و شکایت...
******
فردا صبح بیبی قنبرکزده گوشهی دیوار نشسته بود که رفتم کنارش...
- خوبی بیبی؟
- تا جون تو درشه!
- وا بیبی؟!
- وا و مرگ، پوشو برو دختر جلوم نشین که اصن حوصله نَدرم...
- ای بابا، باشه بیبی، منو باش که میخواستم بگم امشب مهمون دارین...
بی بی زیر چشمی نگاهم کرد...
- کی؟ حتماً مُرداای تو گور!
- ای چه حرفیه بیبی؟ اتفاقاً امشب با با اینا و سه تای عمه و پنج تای عمو با بچههاشون دارن میان اینجا...
بیبی صاف نشست...
- راس میگی ننه؟
- دروغم چیه بیبی؟ خودشون زنگزدن گفتن...
- خو حالا چیکار کنیم ننه؟
- یعنی چی چکار کنیم؟
- هیچی قوووت تو خونه ندریم خو!
- خب من میرم خرید میکنم بیبی، شما جوش نزن.
- ها باشه ننه... بذا پَسین هوا خُنک برو...
******
میوهها و جعبه شیرینی را که آوردم تو، بیبی نگاهی به آنها انداخت...
- ننه کم نی؟
- فک نکنم بیبی. خودتون گفتین زیاد نشه آخه.
- حالا چن شد؟
- همش با هم ٩٨ تومن!
بیبی نگاهم کرد...
- چن ؟
- ٩٨ تومن بیبی. ٩٨ تومن...
بیبی سرخ شد...
- وووووی دختر رو اُو سیا بیشینی به حق علی. رفتی ٩٨ هزار تومن دادی ٤ کیلو میوه؟ میه میوه کیلو چنه؟ من با ٩٨ هزار تومن میرم مشهد و ورمیگردم، حالا ای رفته ٤ کیلو آت و آشغال اسده، ٩٨ تومن! بلا به جونوت دختر! خدا وَرُت دره به حق پنج تن!
- چکار کنم بیبی؟ خودتون گفتین میوه خوب بخر!
- حرف نزن مردهشور ریختتو ببرن. من چمیدونستم اقد میشه!
******
کمکم سر و کله مهمانها پیدا شده بود و داشتم میوهها را میشستم که بیبی آمد تو...
هنوز اخمهایش توی هم بود!
- چیزی میخواین بیبی؟
- نع! شلیلارِ بذا تو یخچال درشون نیار، میه کُم خودوم کُته؟! خودوم میخورمشون! بقیه میوارَم یَی بار بیشتر تعارف نیکنی! اگه هرکه دو تا وردوشت وای به حالُت!
خلاصه آن شب را با سلام و صلوات به پایان بردم...
******
چند روز بعد دوباره بابا زنگ زد...
بیبی جلوی تلویزیون نشسته بود که رو کردم به او...
- بیبی...
- هوم؟
- امشب مهون دارین...
بیبی خیره نگاهم کرد؟
- کی به امید خدا؟
- بچهها دارن میان خونتون...
- بچهها شکر خوردن با تو! هی هر روز، هر روز، خوششون اومده! چه خبره میه؟
- وا! بیبی؟!
- وا و مرگ، ای آتیشا همش اَ گور توئه نالهزده بلند میشه! مینی خو هیچی تو خونه ندریم، یا زنگ بزن بوگو نیان، یا اومدن خودوت پول میوه و آت و آشغالا رِ میدی! گلابتون
نظر شما
غیر قابل انتشار:
انتشار یافته: ۱
در انتظار بررسی: ۱
عاشق لهجه ی نی ریزیم نظر شما
