تعداد بازدید: ۳۸۸۹
کد خبر: ۴۹
تاریخ انتشار: ۰۶ ارديبهشت ۱۳۹۵ - ۲۱:۱۶ - 2016 25 April
دل‌نوشت

برای ستایش که مظلوم بود و بی‌پناه رفت ...

رها

ستایش من!
چشمانم را می‌بندم و در سکوت به تو می‌اندیشم،
در فضای مبهم روستا
تولدت را در خانه‌‌ی کوچکی نظاره می‌کنم
حس مادرانه‌ی یک زن، وقتی تو را به دنیا آورد
و غرور یک مرد
وقتی انگشتانش را در دستان کوچکت جا داد ...
نفسی عمیق می‌کشم
و زندگی‌ات را مرور می‌کنم
نگاه پر شور  مادرت وقتی اولین واژه‌ها را به زبان آوردی
و لبخند پدرت وقتی اولین قدمها را برداشتی
خنده‌هایت، پس از اولین دندانی که درآوردی
و آنگاه که تو را از شیر گرفتند ...
بوی اسفند، ...
دعایی که مادربزرگ روی مشکل‌گشا خواند ...
آرزوهایی که داشتند ...
بازی‌های کودکانه‌ات را می‌بینم
و امتداد نگاهت به طفلان دیگر را دنبال می‌کنم
سر و صدای پر شورت در فضای کوچه
شش‌خانه‌هایی که لی‌لی بازی کردی
و بازی گرگم به هوا
بی آن که بدانی
آدمها گاهی گرگ می‌شوند ...
«آهنگ زندگی‌ات، نت‌های خود را می‌یافت.
در تاریکی‌ها و روشنایی‌ها؛
شادی‌هایت را جستجو کردم»
و بغض‌های فرو خورده‌ات را.
 اشکی بر گونه‌ام روان می‌شود
چشمان مادرت به در است ...
فکرش به هر جایی می‌پرد
تو دیر کرده‌ای ...
*****
«چشمانم را می‌بندم
که به همه چیز تو، در حد توانم فکر کنم»
به موهای سیاه و پریشانت ...
«و به دفترهای خوانده نشده‌ی  چشمانت ...»
به قلبت که برای کسی نتپید
و دلت که از نگاهی نلرزید
و ایمانت که آلوده نشد
*****
اهریمن تو را می‌خواند
و تو می‌روی
دستانم را دراز می‌کنم ...
ستایش نرو ...
*****
روستا از شرم چشمانش را می‌بندد
ثانیه‌ها سنگین‌اند
تو چون نسیم سبک می‌شوی ...

پی‌نوشت:
بخش‌های داخل گیومه، از شعر «آیتی در سرزمین پیامبران» اثر غاده‌السمان، شاعر سوری گرفته شده است.

نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها