برای ستایش که مظلوم بود و بیپناه رفت ...
ستایش من!
چشمانم را میبندم و در سکوت به تو میاندیشم،
در فضای مبهم روستا
تولدت را در خانهی کوچکی نظاره میکنم
حس مادرانهی یک زن، وقتی تو را به دنیا آورد
و غرور یک مرد
وقتی انگشتانش را در دستان کوچکت جا داد ...
نفسی عمیق میکشم
و زندگیات را مرور میکنم
نگاه پر شور مادرت وقتی اولین واژهها را به زبان آوردی
و لبخند پدرت وقتی اولین قدمها را برداشتی
خندههایت، پس از اولین دندانی که درآوردی
و آنگاه که تو را از شیر گرفتند ...
بوی اسفند، ...
دعایی که مادربزرگ روی مشکلگشا خواند ...
آرزوهایی که داشتند ...
بازیهای کودکانهات را میبینم
و امتداد نگاهت به طفلان دیگر را دنبال میکنم
سر و صدای پر شورت در فضای کوچه
ششخانههایی که لیلی بازی کردی
و بازی گرگم به هوا
بی آن که بدانی
آدمها گاهی گرگ میشوند ...
«آهنگ زندگیات، نتهای خود را مییافت.
در تاریکیها و روشناییها؛
شادیهایت را جستجو کردم»
و بغضهای فرو خوردهات را.
اشکی بر گونهام روان میشود
چشمان مادرت به در است ...
فکرش به هر جایی میپرد
تو دیر کردهای ...
*****
«چشمانم را میبندم
که به همه چیز تو، در حد توانم فکر کنم»
به موهای سیاه و پریشانت ...
«و به دفترهای خوانده نشدهی چشمانت ...»
به قلبت که برای کسی نتپید
و دلت که از نگاهی نلرزید
و ایمانت که آلوده نشد
*****
اهریمن تو را میخواند
و تو میروی
دستانم را دراز میکنم ...
ستایش نرو ...
*****
روستا از شرم چشمانش را میبندد
ثانیهها سنگیناند
تو چون نسیم سبک میشوی ...
پینوشت:
بخشهای داخل گیومه، از شعر «آیتی در سرزمین پیامبران» اثر غادهالسمان، شاعر سوری گرفته شده است.
