تعداد بازدید: ۱۵۱۹
کد خبر: ۴۸۳۶
تاریخ انتشار: ۱۱ مرداد ۱۳۹۷ - ۰۷:۳۶ - 2018 02 August

بنده خدا ای مشاورو اصّن حرف دلِ منِ زد

ماجراهای من و بی‌بی

بعد از یک روز سخت کاری تازه چشمهایم گرم شده بود که...
- گلاب... هوی گلاب...
چشمانم را به زحمت باز کردم...
- بله بی‌بی! چیزی شده؟
- چته مث خرس خُرناسه می‌کشی؟ سرُم رف...
پلک‌هایم را مالیدم...
- چی میگی بی‌بی جان؟ من که اهل خُرخُر نیستم.
- خو نفس نکش، اعصابُم میریزه به هم!
بلند شدم نشستم... 
- بی‌بی جان یه چیزی میگینا! آخه چطوری نفس نکشم؟!
- من نیدونم، میخی کنار دسِّ من کله بذری دُرس بذار وگرنه بویه بیری تو اتاق بغلی...
- چطوری برم تو اتاق بی‌بی؟ نه پنکه‌ای، نه کولری، تا صب آبپز میشم...
- اَی خدا اَ زبونُت بشنفه! اوپَز خو هیچی، بلکه خدا کرد خفه خون گرفتی صدات بری همیشه قط شد...
- ای بابا! چی میگی شما بی‌بی؟ مگه من چکارتون دارم. همین جا خوابیدم دیگه!
- بیخود خوابیدی گلابی؟ اصلاً کی میگه وختی من یَی حرفی می‌زنم رو حرف من حرف بزنی؟ کی میگه با من کل‌کل کنی؟ مرده‌شور اون هیکل دراز قناسُتِ ببرن که جز اعصاب‌خُردی هیچی ندری... 
- بی‌بی جون خوبی شما؟ مگه من چی گفتم؟ ببخشید بی‌بی جون، ولی به نظر من شما زیادی عصبی هستین و بد نیس با یه مشاوری، روانشناسی، چیزی صحبت کنین، بلکه یه کم اعصابتون آروم شه. 
بی‌بی دمپایی‌اش را درآورد و محکم پرت کرد طرفم...
- نیس بیشی به حق علی! خدا بزنه تو سر عروسُم با ای بچه تربیت کردنُش! لال شی که نتونی اظهال نظل کنی! دختره‌ی روسیا شده حالا دیه من دیونه شدم؟ اونی که بویه بره دکتر مُخُشه نوشون بده تویی! واقعاً دس پسرم درد نکنه با ای بچه تربیت کردنُش... گلی به گوشه جمالُش...
بلند شد بالای سرم ایستاد و عصایش را به طرفم نشانه رفت...
- پوشو گمشو وسایلُتِ جم کن برو خونتون. بپّا نخواسّم! پوشو ریختتِ نبینم...
همانطور که اشکهایم درآمده بود نگاهی به ساعت انداختم...
- کجا برم ساعت دو شب بی‌بی؟ اصلاً غلط کردم، اشتباه کردم، شما به بزرگواری خودتون ببخشین. دیگه تکرار نمیشه...
بی‌بی نفسی عمیق کشید...
- پس تا صب تو اتاق بغلی میخوابی، جیکُتم درنیاد!
همانطور که پتو و رختخوابم را برمی‌داشتم بدون هیچ حرفی به سوی اتاق بغلی روان شدم.
*******
توی آشپزخانه بودم که بی‌بی آمد تو... 
- گلاب ننه...
- بله بی‌بی؟
- میگم صب تو تیلیویزیون می‌گفت انگار مردم ایران بی‌اعصاب ترین مردم دنیان، یعنی راس می‌گفت ننه؟
- بله بی بی جون منم شنیدم...
دستش را گذاشت روی دستش...
- خو حق درن ننه، با ای گیرونی و بی‌پولی و بیکاری و خشکسالی، خیلیه که هی طورم هسن!
چند دقیقه‌ای ساکت شد...
میگن اعصاب‌خردی و جوش و ناراحتی زود آدمِ شکسه و پیر میکنه ننه، راس می‌گن؟
- بله بی‌بی؛ خب معلومه که استرس و جوش و ناراحتی زود آدمو شکسته می‌کنه!
- من خیلی جوش‌جوشی‌ام نه؟
- نه بی‌بی جون...
- نه و مرض... کور بودی ندیدی دیشو چیطو زد به سَرم میخواسم خفت کنم؟
- چی بگم بی‌بی؟ بگم عصبی هستین که ناراحت میشین.
سرش را انداخت پایین. 
- ننه مشاوری، دکتر چیزی سراغی ندری من برم پهلوش؟ می‌ترسم قیافم شِکِسه‌ترِ ای بشه. 
با تعجب نگاهش کردم...
- ها چیه؟ نبینم بری کسی بیگیه...
- چششششم...
********
بی‌بی با لب خندان آمد تو...
- اصلن تخلیه شدم ننه! آروم شدم... بنده خدا ای مشاورو اصن حرف دلِ منِ زد...
- چی گفت بی‌بی؟
- گفت همه ناراحتیات از بی‌کسی و تنهاییه! گفت تو خونه‌ام با کسی زندگی می کنی؟ گفتم نه!
- ای بابا... پس من چی‌ام بی‌بی...
- منظورُش آدم بود ننه نه شلغم!
- دست شما درد نکنه بی‌بی...
- سرت درد نکنه ننه! گفت یی طوری اَ تنهایی دربیا... میگم گلاب...
- بله بی‌بی؟
- چیطوره مش‌موسی‌م یه طوری بیاریم پهلو ای مشاورو بلکه نصیحتُش کنه تنایی بَرش خوب نی... ‌
گلابتون


نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها