تعداد بازدید: ۱۵۸۷
کد خبر: ۴۷۹۰
تاریخ انتشار: ۰۱ مرداد ۱۳۹۷ - ۱۳:۱۱ - 2018 23 July

ننه، رختخواب مش قربونِ بنّاز پهلو من!

ماجراهای من و بی‌بی

مشغول چیدن سفره بودم که بی‌بی آمد تو...


- چه زود اومدی بی‌بی... مگه نرفتی نون بگیری؟ حتماً نونوایی خلوت بود؟ آره؟


بی‌بی زیرزیرکی خندید و ایستاد بالای سرم...


- ها... بیا بین چه نونی برات اسَدَم گلاب خانوم... دو ور خشخاشی...


سرم را گرفتم بالا و دستم را برای گرفتن نان بلند کردم که ناگهان با دیدن نوزاد توی بغل بی‌بی خشکم زد...
- ای چیه بی‌بی؟


- بچه گربه! خو بچه آدمیزاده دختر، میه کوری؟ 


- نه بی‌بی جون؛ ولی منظورم اینه که بچه کیه؟ کجا بوده؟


- من چمیدونم دختر؟ داشتم میومدم، تو ای گرما گذوشته بودنُش زیر درخت توتو، منم دلُم سوخت اوردمُش خونه!


- ای بابا، اینطوری که نمیشه بی‌بی؛ باید بدونیم بچه کیه! از کجا اومده؟ چرا گذوشتنش اینجا؟


- خیل‌خو، خیل خو، حالا دیه نیخوا بری من بیشی خانم مارپل! با ای وضع گیرونی همه توش موندن! ...


- حالا میخوای چکار کنی بی‌بی؟


بی‌بی نگاهی به پسرک انداخت که خیره شده بود به او...


- کیسِی رو ننه بواش! من خو دلوم نیا ای طِلف معصومِ جی ببرم، میخوام نگَش درم پهلو خودوم... حداقل صب عَصی دسُّم میشه!


- بی‌بی‌جان، این فوقش دوسه ماهش باشه، یعنی شما باید حداقل ٢٠ سال صبر کنین تا این بتونه یه کاری براتون انجام بده...


- خو صب می‌کنم، میه من چن سالُمه؟ تا چیش بذاری رو هم ای بیس سال اومده و رفته! شاید صب اَ بچه‌های خودوم باصَفات‌تر شد... تازه به یاد بُوام مخوام اسمُشم بذَرم مش قربون!


- ولی به نظر من که این کار درستی نیس. فردا بچه شناسنامه میخواد، ثبت‌نام میخواد، تروخشک میخواد، هزار تا دنگ و فنگ داره بی‌بی...
- تو باز زر زدی دختر؛ والا اگ دسِّ من بود، تورِ میذاشتم بهزیستی تا ای‌ رِ!


- وا! بی‌بی جون این چه حرفیه آخه؟! 


- خو میه دروغ میگم؟ از بس حرف مفت می‌زنی؛ من دیه تصمیمُمِ گرفتم، پوشو بجِی ای کارا یَی ذره‌ی شیری برَش گرم کن...
*******
بی‌بی همانطور در حال شیر دادن به قربون بود که ناگهان بچه افتاد روی سرفه!


رفتم بالای سرش!


- چیکار کردی بی‌بی؟ چرا سرفه‌اش قط نمیشه؟


بی‌بی همانطور که دست و پایش را گم کرده بود گفت:


- وووووی روم سیا! ووووی تف توروم! مش‌قربون، مش قربون ننه چیطورُت شد؟ حالا چه خاکی تو سرُم بیریزم؟ 


بچه را بلند کردم و شروع کردم توی پشتش زدن که نفسش بالا آمد...
*******
بی‌بی همانطور که نگاهم می‌کرد گفت:


- ننه، رختخواب مش قربونِ بناز پهلو من! شیشه شیرُشم بذار بغل دسُم...


- بی‌بی جون میخواین منم همین جا کنارتون بخوابم؟


- نه دختر... میه خودوم چلاقم؟


نیمه‌های شب بود که بی‌بی آمد بالای سرم...


- گلاب... هووووووی... دختر میه خو مرگ رفتی که بلند نیشی؟


چشمانم را به زور باز کردم...


- چی شده بی‌بی؟


- هیچی، میخواسی چیطو بشه؟ مش قربون دیشو تا الان خودشه کشته! میه گذوشته من یَی دقه چیشام بیا رو هم؟ کَلَّم دره می‌پکه! پوشو بین چشه؟ یَی طوری دهنشِ بُوَن...


- بلند شدم و آنقدر بچه را تکان دادم تا بعد از یکی دو ساعت بالاخره به خواب رفت...


*******
فردا صبح بچه را به بی‌بی دادم و به دستور او خودم برای آماده کردن صبحانه رفتم توی آشپزخانه!


به نیم ساعت نکشید که جیغ بی‌بی درآمد...


- گلااااااااااااب....


- بله بی‌بی؟


- بیا بین مش قربون چه دسه گلی اُو داده؟ نجس و پِلِس شدم! 


رفتم بالای سرش که بچه شروع کرد به گریه‌کردن...


بی‌بی چپ‌چپ نگاهش کرد...


- اَی دندون دررررررد، اَی زهر، چته بچه خو؟ دَسِه گُلُته او دادی یَی چی‌ام طلبکاری؟ ننه بوات میدونستن چی هسی که گذوشتَنُت سر راه!


- ای بابا؛ چکارش داری بی بی؟ بچه‌اس دیگه...


بی‌بی نگاهم کرد...


- دَهَنُته ببن گلاب، همی الان زنگ می‌زنی بهزستی یا خودوم زنگ بزنم بیان دو تاتونِ ببرن؟!!
گلابتون

غیر قابل انتشار:
انتشار یافته: ۱
ناشناس
Iran (Islamic Republic of)
۱۸:۲۸ - ۱۳۹۷/۰۵/۰۸
0
0
مثل همیشه باحال بود
نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها