ننه، رختخواب مش قربونِ بنّاز پهلو من!
مشغول چیدن سفره بودم که بیبی آمد تو...
- چه زود اومدی بیبی... مگه نرفتی نون بگیری؟ حتماً نونوایی خلوت بود؟ آره؟
بیبی زیرزیرکی خندید و ایستاد بالای سرم...
- ها... بیا بین چه نونی برات اسَدَم گلاب خانوم... دو ور خشخاشی...
سرم را گرفتم بالا و دستم را برای گرفتن نان بلند کردم که ناگهان با دیدن نوزاد توی بغل بیبی خشکم زد...
- ای چیه بیبی؟
- بچه گربه! خو بچه آدمیزاده دختر، میه کوری؟
- نه بیبی جون؛ ولی منظورم اینه که بچه کیه؟ کجا بوده؟
- من چمیدونم دختر؟ داشتم میومدم، تو ای گرما گذوشته بودنُش زیر درخت توتو، منم دلُم سوخت اوردمُش خونه!
- ای بابا، اینطوری که نمیشه بیبی؛ باید بدونیم بچه کیه! از کجا اومده؟ چرا گذوشتنش اینجا؟
- خیلخو، خیل خو، حالا دیه نیخوا بری من بیشی خانم مارپل! با ای وضع گیرونی همه توش موندن! ...
- حالا میخوای چکار کنی بیبی؟
بیبی نگاهی به پسرک انداخت که خیره شده بود به او...
- کیسِی رو ننه بواش! من خو دلوم نیا ای طِلف معصومِ جی ببرم، میخوام نگَش درم پهلو خودوم... حداقل صب عَصی دسُّم میشه!
- بیبیجان، این فوقش دوسه ماهش باشه، یعنی شما باید حداقل ٢٠ سال صبر کنین تا این بتونه یه کاری براتون انجام بده...
- خو صب میکنم، میه من چن سالُمه؟ تا چیش بذاری رو هم ای بیس سال اومده و رفته! شاید صب اَ بچههای خودوم باصَفاتتر شد... تازه به یاد بُوام مخوام اسمُشم بذَرم مش قربون!
- ولی به نظر من که این کار درستی نیس. فردا بچه شناسنامه میخواد، ثبتنام میخواد، تروخشک میخواد، هزار تا دنگ و فنگ داره بیبی...
- تو باز زر زدی دختر؛ والا اگ دسِّ من بود، تورِ میذاشتم بهزیستی تا ای رِ!
- وا! بیبی جون این چه حرفیه آخه؟!
- خو میه دروغ میگم؟ از بس حرف مفت میزنی؛ من دیه تصمیمُمِ گرفتم، پوشو بجِی ای کارا یَی ذرهی شیری برَش گرم کن...
*******
بیبی همانطور در حال شیر دادن به قربون بود که ناگهان بچه افتاد روی سرفه!
رفتم بالای سرش!
- چیکار کردی بیبی؟ چرا سرفهاش قط نمیشه؟
بیبی همانطور که دست و پایش را گم کرده بود گفت:
- وووووی روم سیا! ووووی تف توروم! مشقربون، مش قربون ننه چیطورُت شد؟ حالا چه خاکی تو سرُم بیریزم؟
بچه را بلند کردم و شروع کردم توی پشتش زدن که نفسش بالا آمد...
*******
بیبی همانطور که نگاهم میکرد گفت:
- ننه، رختخواب مش قربونِ بناز پهلو من! شیشه شیرُشم بذار بغل دسُم...
- بیبی جون میخواین منم همین جا کنارتون بخوابم؟
- نه دختر... میه خودوم چلاقم؟
نیمههای شب بود که بیبی آمد بالای سرم...
- گلاب... هووووووی... دختر میه خو مرگ رفتی که بلند نیشی؟
چشمانم را به زور باز کردم...
- چی شده بیبی؟
- هیچی، میخواسی چیطو بشه؟ مش قربون دیشو تا الان خودشه کشته! میه گذوشته من یَی دقه چیشام بیا رو هم؟ کَلَّم دره میپکه! پوشو بین چشه؟ یَی طوری دهنشِ بُوَن...
- بلند شدم و آنقدر بچه را تکان دادم تا بعد از یکی دو ساعت بالاخره به خواب رفت...
*******
فردا صبح بچه را به بیبی دادم و به دستور او خودم برای آماده کردن صبحانه رفتم توی آشپزخانه!
به نیم ساعت نکشید که جیغ بیبی درآمد...
- گلااااااااااااب....
- بله بیبی؟
- بیا بین مش قربون چه دسه گلی اُو داده؟ نجس و پِلِس شدم!
رفتم بالای سرش که بچه شروع کرد به گریهکردن...
بیبی چپچپ نگاهش کرد...
- اَی دندون دررررررد، اَی زهر، چته بچه خو؟ دَسِه گُلُته او دادی یَی چیام طلبکاری؟ ننه بوات میدونستن چی هسی که گذوشتَنُت سر راه!
- ای بابا؛ چکارش داری بی بی؟ بچهاس دیگه...
بیبی نگاهم کرد...
- دَهَنُته ببن گلاب، همی الان زنگ میزنی بهزستی یا خودوم زنگ بزنم بیان دو تاتونِ ببرن؟!!
گلابتون
مثل همیشه باحال بود 