خواستگار دختر ننه حمید!!!
قبلاً گفته بودم که هنوز کلید خانه پدر و مادرم را دارم!... یادتان هست؟!!!
تازه رسیده بودم پشت در خانه مادرم و داشتم در این جیب وآن جیبم دنبال دسته کلیدم میگشتم که متوجه غرولند و فریادهای بابای حمید همسایه قدیمی کوچه پدریام بر سر ننه حمید و دخترش شدم! چون با اخلاق بابای حمید آشنا بودم که همیشه عادت داشت هر خواسته و انتقادی را با صدای بلند و فریاد بگوید، زیاد اهمیت ندادم و کلید را چرخاندم و وارد دالان خانه شدم!
هنوز از دالان وارد حیاط نشده بودم که متوجه شدم مادرم هم دارد بر سر پدر غر میزند! با یک یاالله آنها را متوجه خودم کردم و همراه با جمله همیشگی مادرم که میگوید: «بفرما قضا و بلات به سرُم» به جمع دو نفره آنها روی تخت چوبی کنار حوض خانه ملحق شدم!!!
دوباره مادرم شروع به ادامه غر زدنهایش بر سر پدرم کرد و گفت: والا مرد! زشته، عیبه، قباحت داره! تو چیکار به کار مردم داری توی زندگیشون کنجکاوی میکنی! والا ... بالله... ناراحت میشن!
پدرم که چشمش به من افتاده و شیر شده بود با اوقات تلخی جواب داد: دوست دارم کنجکاوی کنم! غریبه که نبوده! بچه برادرمه!
من که حسابی گیج شده بودم با کنجکاوی پرسیدم: چی شده؟! دعواتون سر چیه؟!
مادرم در حالی که سوزن قفلی زیر چارقدش را سفت میکرد گفت: والله چی بگم؟! امروز صبح رفتیم خونه عموتاینا! خلیل پسرعموت هم با زن ژاپنیش از ژاپن اومده بودن!
چند دقیقه که نشستیم بابات شروع کرد به شوخی کردن و سر به سر خلیل پسرعموت گذاشتن!!!
برگشته بهش میگه: خلیل اگه تو ژاپن شکست عشقی بخوری خیلی سختههاااا! جیگرت خون میشه!!! آخه هر طرف که نگاه کنی طرف رو میبینی!!! همشون شبیه همن!!!
حرف مادرم به اینجا که رسید قاه قاه زدم زیر خنده! مادرم که از این حرکت لوس من خوشش نیامده بود با چشم غرهای ادامه داد: بنده خدا دختر ژاپنیه زن خلیل بی زبون برامون چایی آورده هی بابات سر به سرش میزاره و میگه: قسم بخور که افغانی نیستی!!! قسم میخوری؟!!!
من که از قصههای مادرم از خنده رودهبر شده بودم گفتم: خب مادرِ من! پسر و عروس برادر خودش هست؛ لابد میدونه ناراحت نمیشن که شوخی میکنه!!!
ناگهان از آن سوی دیوار صدای بابای حمید بالا رفت!!! او مرتب داد میزد و میگفت: مگه چه اشکالی داره پسر به این خوبی؟!
و دخترش هم جواب میداد: من قصد ازدواج ندارم باباجون! میخوام درس بخونم!!!
از مادرم پرسیدم: ماجرا چیه صبح تا حالا بابای حمید داره داد و قال میکنه؟!
مادرم گفت: والله چی بگم!!! یه خواستگار اومده برا دخترش. خیلی پسر خوب و خوشتیپ و خوشچهره و شاغل و پولداری هم هست ولی دختره راضی نمیشه!
گفتم: پس دیوونه شده!!!
مادرم گفت: دختره میگه پسری که هر صبح جمعه، کله سحر، قید خواب شیرینش رو میزنه و میره کوه، مطمئن باش خیلی زود قید یه دختر دست و پا چلفتی مثل من رو هم میزنه!!!
راسیتش همچین حرف حسابی را تا حالا نشنیده بودم!!!
قربانتان غریب آشنا