تعداد بازدید: ۱۱۶۴
کد خبر: ۴۷۸۸
تاریخ انتشار: ۰۱ مرداد ۱۳۹۷ - ۱۳:۱۰ - 2018 23 July

در بی در بی دنبال برق

ماجراهای تبعه موجاز

بیفرمایید! این همه بَگویید: وَلایت وَلایت نکون. آخر این چَه بدبختی است که در این وَلایت ایران نَثار ما شده است؟ گَرانی و کَسادی بازارش یَک طرف، حالا با موشکل بی برقی و بی آبی هم مواجه شدَه‌ایم. والا وَلایت افغانیستان این طَور نبود؛ اگر با صَدای تیر و تفنگ برق از سرمان مَی‌پرید، لااقل برق خانَه‌ و کاشانَه‌امان همیشه برقرار بود. از همه بدتر این که این برق رفتَگی برنامه ندارد و نَمی‌توانیم پیش‌بینی کونیم چَه زمانی از جانیب ما روان مَی‌شود.


آن روز ظهر در گرمای شدید هوا، ماندَه(خسته) و پریشان از کندَه‌کاری بی خانَه روان شدم. همین که خواستم سرم را روی بالیش بَگوذارم، برق بَرفت و مجبور شدم همین طَور خیس عرق سر جایم بَنشینم و از سر ندانم چَکاری، زولَیخا را نَظاره کونم. یَک دو ساعتی بَگوذشت. همین که خواستم دوباره بی سر کار روان شوم، برق رَسیده کرد. 


سر کار تا آمدم بی شاگردم پَرویز بَگویم سیم پیکور را بی پَریز وصل کون، باز هم برق بَرفت. از سر ناراحتی یَک پسی کلَه‌ای بی او بَزدم و گفتَه کردم این دیگر چَه وضعی است؟
او همین طَور که پسی کلَه‌اش را بَگرفته بود، داد بَزد: بی من چَه؟ مگر من در این وَلایت چَکاره هستم؟


دلم برایش بَسوخت و پسی کلَه‌اش را یَک ماچی بَکردم. مجبور شدم با کولنگ کارم را اَدامه دهم. اما چند دقیقه بعد از شدت گرما و خستَگی، کولنگ را روی انگشت شصت لَنگ چپم بَزدم. از درد زیاد بی هوا پریدم و روی کلَه پرویز افتادم. ولی نامرد بی جای کمک بی من، دست روی دلش گوذاشت و خندید. از شدت عصبیت پیکور را برداشتم و دنبالش دویدم. اما همین که با نوک پیکور بی پشتش زدم و فَشار دادم، برق آمد و دستگاه پیکور عمل بَکرد. چَشمتان روز بد را نَظاره نکوند؛ خدا کوند تا بی شفاخانَه بَرسیم، آنجا برق نَرود...
نجیب


نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها