هیء! نفسی میآید و میرود!
حکایتهای میرزای نیریزی - ٣
در کتب پیشینیان آمده که حوادث روزگار مردمان ما را مجبور همی کرده در جمیع بلایا و بلواها و مصیبتها که بر سرشان آید، سازگار شوند و بیخیالی پیشه سازند؛ که اگر بی خیال نباشند میترکند بیمحابا. وای بر آن روز!
بیتردید این از عجایب خلقیات ایرانیان و پارسیان است.
آنان در هر حادثه و پیشامد ناگوار، دم بر نیاورند و صبور همی باشند و بلکه بلا را توجیه عقلانی و شرعی کنند و خوش باشند و ندا سر همی دهند: هرچه پیش آید خوش آید.
گویند چنین مردمانی در هیچ کجای جهان یافت مینشود و نمونه آنها در قوطی هیچ عطاری نیست؛ حاشاوکلّا!!!
شاعر پارسیسُرای سراید:
در این بازارِ عطاران مرو هر سو چو بیکاران
به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد
حتی برخی مقامات والامقام بلا را مایه ریزش سیئات و گناهان دانسته، دیگران را (و البته نه خود را) به زندگی در سختی و مشقت و محنت و رنج، تشویق و ترغیب کنند و همی گویند آگاه باشید که:
نعمت تن خام کند و محنت تن رام کند
و هکذا و هکذا
و این است که امروزِ روز اگر برق همی قطع شود، با خود گویند:
خدای را سپاس که در طول سال قطعی برق نداریم و در همین شهریور و اَمرداد است و بسرایند:
قطعی همین پنج روز و شش باشد وین مملکت همیشه خوش باشد
یا اگر هوای آلوده شود، گویند:
خدای را سپاس که جای خوزستانیان نیستیم و حالا چند صباحی آلودگی هوا هم بد نیست موجب میشود قدر هوای پاک را بدانیم.
و اما بعد...
گویند یکی از مرتاضان هندو که عازم مغرب زمین بود، چون به ایران زمین رسید و مردمان آن بدید که چنین سازگارند و در سختی دم برنیاورند، دستار از سر بینداخت و پایافزار (کفش) بیفکند و سر به کوه گذاشت.
گویند چهل شبانهروز رو به افق بنشست و پلک بر هم ننهاد و نمک در دیده کرد و بگریست که چنین ریاضتی که این مردمان میکشند هیچ مرتاضی نکشید که کاری است بس طاقت فرسا. لا حول ولا قوه الی بالله
شاعر پارسیسُرای (عطار) گوید:
هم ریاضتها کشیدم بیشمار هم شب و هم روز بودم بیقرار
*****
و اما واژهگزینی این هفته:
شکر شکن شوند همه طوطیان هند زین قندپارسی که به بنگاله میرود
زین پس به جای واژه بیگانه، نامأنوس و مطرود «زندگی میکنم» بگویید:
هیء! نفسی میآید و میرود
*****
تا دُرودی دیگر بار ... بدرود
میرزای نیریزی
نظر شما