تعداد بازدید: ۱۶۳۲
کد خبر: ۴۷۲۲
تاریخ انتشار: ۱۳ تير ۱۳۹۷ - ۲۱:۱۲ - 2018 04 July
شعردونی

شهر هرت

شعری از بچه‌های انجمن شعر طنز شیراز دست ابراهیم‌ زهری درد نکناد!

جواد فرج‌پور 


ابتدای قصه لب خندان بیا در شهر هرت 
باش مهمان چند روزی پیش ما در شهر هرت
شهر بی‌قانون و شهر اتفاقات عجیب
هرچه هم دیدی نپرس اینجا چرا؟ در شهر هرت
تخم‌مرغ این محل هم قیمت شمش طلاست
صحبت از املت نکن یا ویلنا! در شهر هرت 
با وجود معدن آهن، طلا و نفت و گاز
سهم مردم می‌شود باد هوا در شهر هرت
کاسب و صنعتگر و دهقان نمی‌بینی، ولی
عینهو مور و ملخ باشد گدا در شهر هرت
قالی ابریشمی مخصوص قشر رعیت است
کدخدا لم می‌دهد بر بوریا در شهر هرت
پول خود را توی بانک و نزد صرافان ببر!
تا شوی بیچاره و یک لاقبا در شهر هرت
در ازایش واردات سنگ پا پر رونق است
پر شده انبارها از سنگ پا در شهر هرت
گورخوابی رایج است و گورخوابان راضی‌اند
بستر خاکی خوش است و دلگشا در شهر هرت
نخبه‌ها در سوله و انبارها تِی می‌کشند
پخمه‌ها هم توی دانشگاهنا! در شهر هرت
دادگاهش خلوت و پرونده‌ای در کار نیست
قاضی‌اش در بند و مجرم‌ها رها در شهر هرت
ماهیان کوچک اینجا کوسه‌ها را می‌خورند
دور شو از حوض و حمام و سونا در شهر هرت
قصه طولانی شد و خمیازه‌ات با معنی است
چون شنیدی یاوه و پرت و پلا در شهر هرت


نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها