بازگشت اصحاب کهف و باقی ماجرا!!
از خانه بیرون زدم تا به دستور عیال، یک جفت دستکش سایز بزرگ ساق بلند برای شستن ظرفها بخرم. در راه متوجه صحبت دو نفر در پشت سرم شدم! تُن صدایشان برایم خیلی آشنا بود! برگشتم و نگاهی انداختم. شوکت خانم پیرزن ٧٧ ساله محله بود که داشت با منوچهر، نوه دختریاش صحبت میکرد! منوچهر جوان تحصیلکردهای است که درس و سربازیاش تمام شده و تمام اهل خانه و مخصوصاً شوکت خانم برایش دربهدر دنبال یک دختر خوب و مناسب هستند!
قدمهایم را کند کردم تا به من برسند!
بعد از سلام و احوالپرسی، شوکت خانم که دستکش ظرفشویی را در دستم دید قهقههای زد و گفت: یه ضربالمثل نیریزی هست که میگه: سه تا لقمه کمتر بخوری بهتر از اینه که بخوای سفره رو جمع کنی و بعدش مجبور بشی ظرفها رو هم بشوری!
بعد با شیطنت خاصی گفت: غریب آشنا! چه خبر از اصحاب کهف؟! !
من که هیچ ذهنیتی از این پرسش نداشتم با تعجب پرسیدم: اصحاب کهف؟!
شوکت خانم دوباره سرمستانه قهقههای زد و گفت: ولش کن؛ روی خودت نیار! بعد نگاهی به منوچهر انداخت و گفت: حالا از من گفتن بود ننه! به خدا دختر خوبیه!
پرسیدم: ایشالله خیر باشه! به سلامتی قصه خواستگاریه؟! شوکت خانم گفت: آره؛ یه دختر واسش پیدا کردم ماه... راضی نمیشه این پسره! الان ایران نیست، رفته روسیه مسابقات جام جهانی رو تماشا کنه! چند شب پیش که ایران مسابقه فوتبال داشت، داخل تماشاچیا داشت با یه بوق بزرگ تیم ملی کشورمون رو تشویق میکرد! تلویزیون چند بار نشونش داد ننه!!! یه وقت فکر بد نکنیدا! روسری سرش بود به خدا!!! وگرنه تلویزیون سانسورش میکرد!!! من همونجا پسندش کردم واسه این پسر. ولی هرچی بهش میگم خوبه میگه از کجا پیداش کنیم؟
منوچهر که از خجالت مثل لبو سرخ شده بود برای اینکه بحث را عوض کند از شوکت خانم پرسید: راستی قضیه این اصحاب کهف که از غریب آشنا پرسیدی چی بود مادر بزرگ؟!!!
شوکت خانم با خنده جواب داد: هیچی ننه... منظورم همین تیم ملی خودمون بود که رفتن روسیه! طفلیها از جام جهانی که برگردن و قیمت اجناس رو که ببینن حس اصحاب کهف بهشون دست میده فک میکنن ۳۰۰ سال روسیه بودن!!!
من و منوچ زدیم زیر خنده! شوکت گفت: ننه فکر کنم ما تنها کشوری هستیم که توی ورزش تحت هیچ شرایطی باخت توی کارمون نیست !!! توی ایران کلاً سه نوع نتیجه ورزشی داریم :
-پیروزی حماسه آفرین!
-تساوی ارزشمند!
-باختی که از ارزشامون چیزی کم نمیکنه!
من که از صحبتهای شوکت خانم از خنده روده بر شده بودم، در حالی که ازشون خداحافظی میکردم گفتم: شوکت خانم! وقتی اصحاب کهف برگشتن، برید فرودگاه استقبال شاید دختره رو پیدا کردید!!
قربانتان غریب آشنا