تعداد بازدید: ۱۶۶۹
کد خبر: ۴۷۲۰
تاریخ انتشار: ۱۳ تير ۱۳۹۷ - ۲۱:۱۰ - 2018 04 July

دیه میخواسّی چیطو بشه؟

ماجراهای من و بی‌بی

بی‌بی نگاهی به خریدهای گوشه اتاق و باقی پولهایی که گذاشته بودم کف دستش انداخت و گفت:


- پونصد تومَنُش کمه گلاب خانوم.


خنده‌ام گرفت...


- بی‌بی جون شما که میگین من از حساب و کتاب سردرنمیارم که...


- اونُش به تو رفطی ندره. بویه دقیق سه هزار و هفتصد و پنجاه تومن به من پس می‌دادی که سه هزار و دویس و پنجاه تومن پس دادی... پونصد تومنُش کو؟ چی‌چی بری خودوت اِسَدی؟ ها؟


دست گذاشتم روی شانه‌اش و با لبخند گفتم...


- هیچی بی‌بی‌جون، من چیزی نگرفتم، نی‌ریزان فارس شده هزار تومن...


اخمهایش رفت توی هم،‌ دستم را پس زد و زبانش باز شد...


- دسِّتو بکََش گلابپاش... چه زودی‌ام خودمونی میشه... تو بیجا کردی بدون اجازه من روزنامه هزار تومنی اِسدی... میه پول علف خرسه؟ میه چار تا برگه‌ی کاغذ چی‌چیه که اِسدی هزار تومن؟ از صب تا پسین ذره‌ذره جَم نیکنم که جنابعالی هر کاری دلُت خواس بکنی! دخترَکه چه سرِخود شده، بوگو من اینجو کله‌ی سیب‌زمینی‌ام که یَی شوری با من نیکنی... 
- ای بابا، مگه حالا چی شده بی‌بی؟


- چه شده، چه شده، دیه میخواسّی چیطو بشه؟ گفتم برو چار تا قلم جنس بوسون بیا، همش بویه اعصاب منِ خرد کنی... آخه هزار تومن میه چه خبره؟ میه سرِ گردنه‌اس؟ اینام مینَن روزنومشون چار تا خواننده دره، هر کاری دلشون خواس میکنن!
روزنامه را گرفتم توی دستم...


- آخه هزار تومن که الان دیگه پولی نیس بی‌بی. شوما هر روز ٥-٤ هزار تومن فقط میدین چیپس و پفک می‌خورین، حالا برا ٥٠٠ تومن زورتون میاد؟ می‌دونین چن ساله داریم روزنامه رو ٥٠٠ تومن می‌خریم؟ الان تو این یکی دو سال قیمت همه چی چن برابر شده الا روزنامه. تقصیری‌ام ندارن بنده‌خداها، اینطوری که من شنیدم قیمت کاغذ و چاپ خیلی زیاد شده...
- شده خو شده، به من چه؟


- یعنی چی به شما چه؟ همی خودِ شما نیسی که از اول تا آخر هفته روزنامه دسِّتونه؟ همی شما نیستی که عاشق صفحه کودکانه‌ای و هنوز من روزنامه رو نیاوردم میشینی همه شکلارو رنگ می‌کنی؟ اخبارو می‌خونی؟ داستان زندگیشو برا همه تعریف می‌کنی؟ طنزشو می‌خونی و بلندبلند می‌خندی؟ به نظر من که درست نیس برا پونصد تومن ایطوری جبهه بگیری. هر چی باشه کتاب و روزنامه غذای روحه بی‌بی.


بی‌بی روزنامه را از توی دستم کشید...


- کسی نظر تورونخواس گلابی... همینی که گفتم، وای به حالُت اگه از ای به بعد روزنامه بیگیری... من می‌دونم و تو...
*******
خریدها را که گذاشتم زمین، بی‌بی نگاهم کرد...


- روزنامه خو نَسَّدی؟
- نه بی‌بی جون، خودتون گفتین نگیر دیگه.


- ها... خوب کاری کردی...
*******
بی‌بی کنترل تلویزیون را گذاشت زمین و گفت:


- دونه‌ی داااااغ... ایم خو هیچوقت هیچی ندره...


چادرش را انداخت روی سرش...


- من خو پکیدم تو خونه، یه تُکِ پا برم خونه سوسن و بیام...


به چند دقیقه نکشید که آمد تو...


- شوما که اومدین بی‌بی...


- آخرت بشه، میه هیچوقت خونه هَسن که کسی بره خونشون... همش ایور اووَرن.


رو کرد به من...


- توأم خو اصن جزء آدمیزاد حساب نیشی، همش سَرُت تو گوشیته... 


همانطور سرم پایین بود که جیغ بی‌بی درآمد...
- دونه‌ی داغ‌، میه من با تو نیسّم...


- ببخشید بی‌بی جون، یه بحث مهم تو گروه بود، اصلاً حواسم نبود...


بی‌بی با غیظ دراز کشید و پتو را کشید روی سرش...


- نبود خو نبود، به درک که نبود!


*******
یک ساعتی جلوی تلویزیون بودم و از بی‌بی خبری نبود... برایم عجیب بود، بی‌بی در خانه باشد و صدایش بلند نباشد؟ 


بلند شدم، آشپزخانه، اتاق روبه آفتاب، حیاط و حتی حمام را نگاه کردم اما نه! بی‌بی نبود... چشمم افتاد به پستوی گوشه حیاط. یکی دوتا پله را گرفتم و رفتم پایین...


بی‌بی تا چشمش افتاد به من پهن شد روی روزنامه جلویش! بلند شد نشست؛ زیرچشمی مرا دید زد و به روزنامه جلوی رویش اشاره کرد...


- ننه من خو پکیدم از بس حوصَلَم سر رفته بود؛ گفتم هرچی باشه غذِی روح گیرم بیاد بهتره که چار تا دونه‌ پفک کمتر بخورم، دروغ میگم؟!
گلابتون


نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها