آب نَوبتی در روستا
ماجراهای تبعه موجاز
همه چیزَمان در این وَلایت جور بود که آب هم نَوبتی شود. هر چَه بی این زولَیخا مَیگویم بیا بی وَلایت خود برگردیم،گوشش بدهکار نیست. آخر هم باید از تَشنگی و گوشنَگی بَمیریم.
حکایت این است که چند وقتی مجبور شدم برای کندَهکاری چاه بی یَکی از روستاهای این وُلسوالی روان شوم و چند وقتی را آنجا زیندَگانی کونم.
اتاقی اَجاره کردم و زولَیخا و بچیها را هم بی آنجا بردم.
اما از این بدتر نَمیشد که در این هوای گرم و کندَهکاری در کویر، آب خوردن بی زحمت یافت شود. روستاهای آنجا ١٠ - ١٢ روزی یَک بار آبَشان وصل بود و هر چه هم مردم التیماس مَیکردند، فایدَهای نداشت.
همه گفتَه مَیکردند آب هست؛ ولی کسی که آبَشان را مَیآورد، مدیریت ندارد و حتی بعضی اَوقات که با یَکی از اهالی روستا لَجاجت مَیکوند، آب مردم آن روستا را بی مدت زیادی قطع و شیر آب یَک روستای دیگری را باز مَیکوند.
مردم هم مجبور بودند دبَههای ٢٠ لیتری آب را بی سر یَک شیر آب در فاصله دور از روستا بَبرند و آب کونند.
از همه اینها گوذشته، مردم و حتی اعضای شَورای روستا از او واهمه داشتند و اعتراض نَمیکردند. چون مَیگفتند شارلاتان است و ما را فوحشهای بدی مَیدهد.
حتی یَک بار که بعد از ٢٠ سال، پیمانکاری آبرَسانی بی روستا را از او گرفته کردَه بودند، پیدر پَیمانکار جدید را در آوردَه بود و چون جای لولَههای زیرزمینی را مَیدانست، آنها را شبانَه سوراخ مَیکرد. پَیمانکار جدید هم عطای کارش را بی لَقایش بخشیده و گریختَه بود.
اما از روزی که من با او دوست شدم، شرایط روستا تفاوت بَکرد و روزهای بیشتری آب داشتند. پَیمانکار مَثال خودم اهل زهر ماری بود و یَک بس و محفلَ شبانَه با او کافی بود تا ٥ شبانَهروز آبَمان بیشتر وصل باشد.
البته همه اینها موقت بود و اثر کَیفی که از سرش مَیپرید، بار دِگر آب مردم روستا قطع مَیشد.
برای همین فَکری بَکردم. یَک شب که نئشَه بود، داستان چاه میان پارک قمر و قوطر دنیا در ٨٠ روز را برایش گفتَه بَکردم. همان چاهی که چند ماهَ گوذشته در ٨٠ روز کندَهکاری بَکردم و بی جای آب، از آن طرف دنیا در اَیالت تیگزاس سر در آوردم.
بی او گفتَه کردم اگر بَتوانی بی آن ور دنیا روی و پَیمانکار آبرَسانی بی روستاهای اَیالت تیگزاس شوی، نانت در روغن است؛ او هم باورش بَشد و گفتَه کرد همین حالا مَیخواهم بَروم.
خولاصَه، سرتان را درد نیاورم. وقتی بی درون چاه روان شد، از این طرف درِ چاه را بستَه کردم تا راه برگشت نداشتَه باشد.
بعدها یَک روز دلم هوای اَیالت تیگزاس کرد و بی درون چاه روان شدم. پس از طَی مسافتی زیاد، از آن طرف در مزرعَهای خارج شدم. اولین خانَه چوبی را که نَظاره کردم، در جا خشکم بَزد.
روی دیوار تصویر پَیمانکار را چسباندَه و زیرش نوشتَه کردَه بودند: WANTED (تحت تعقیب). ١٠ هَزار دولار هم برای یافتنش موجدَگانی گوذاشته بودند.
از قرار معلوم بی محض رَسیدنش بی اَیالت تیگزاس، آب یَک روستا را قطع و با گاوچَرانهای هفتتیرکش آنجا دوئل کردَه بود.
مَیخواستم بی درون چاه برگردم؛ اما برق ١٠ هَزار دولار موجدَگانی مرا رها نَمیکرد. مَیتوانستم برای همیشه از کندَهکاری خلاص شوم.
نجیب
نظر شما