تعداد بازدید: ۱۳۵۰
کد خبر: ۴۶۵۴
تاریخ انتشار: ۲۳ خرداد ۱۳۹۷ - ۱۳:۴۶ - 2018 13 June

تا شقایق هس، بویه زندگی کرد

ماجراهای من و بی‌بی

بی‌بی قنبرک زده بود گوشه دیوار و داشت زیرلب غر می‌زد...


- پُرکَسِ بی‌کس... میشه روز تعطیلی باشه، آدم چن سال آزگار، شیش هف تا ‌بچه‌ره به دندون بکشه و بزرگ کنه بعد یکی نیاد بگه خَرُت به چن؟ زنده‌ای؟ مُرده‌ای؟ چی لازم دری؟ ندری؟! 


نگاهش کردم...


- چیزی شده بی بی؟


رویش را برگرداند و دوباره شروع کرد زیر لب حرف زدن...
نشستم کنارش...


- بی‌بی جوووون، میگم چیزی شده؟
با فریاد بلند بی‌بی خودم را عقب کشیدم...


- دختر دس اَ سرُم ورمیدَری یا نه؟ ها نه طوری نشده؟ دلوم خوشه هف هش تا بچه بزرگ کردم یکی اََ یکی گردن‌کلفت‌تر... هیفده هیجده روز یکی‌شون نامده یی سری به من بزنه بگه هسی نیسی، چیزی لازم دری ندَری، شاید من شو نصف‌شو مُردم! همی هفته قبل که معده‌درد داشتم، یکیشون یی سَریم نزد! صب بری سه‌چار تاشون تیلیفون کردم، میگن هزار تا کار دریم، سرمون شُلُقه!  اَی خدا اَ سرتون نگذره به حق پنج تن... الهی اَ همون دَسّی که میدین پس بوسونین!


دستش را گرفتم... 


- حالا بی‌بی جون شمام خودتو ناراحت نکن... اونام حتماً کار داشتن دیگه...


- ببُر صداتِ دختر... کار داشتن، کار داشتن... میه من اضافی‌ام‌ که منِ بین کاراشون نیذارن؟ چقد تنهایی بکشم؟ چقد صب تا شو قیافه نکبت تو ره تیمل کنم؟ حالا وقتی مریض شدم و تو تنهایی مُردم و دَم نزدم و آبروشون جلو مردم رف، میفمَن یَی من ماس چقد کره دره، او موقع بیشینن یاد نَنم، یاد نَنم بزنن!


- یعنی چی بی‌بی جون، منظورتون چیه؟


- یعنی تو اقد خنگی؟ یعنی از ای زندگی و جون خودوم سیر شدم، دیه نه بری معدَم، نه هیچی، نه دکتر میرم نه دارو میخورم تا بلکه جونوم در شه!


- ای بابا، بی‌بی جان شوخی می‌کنین دیگه؟


- نخیر... میه من همسن و سالِ توام که باهات شوخی کنم؟ دیه هیچی تو ای زندگی ندرم که دلومه خوش کنه... حالا نیگا کن و بین اگه دیه من قرصا و داروهامو خوردم؟


عجب گیری کرده بودم‌ها... اگر بی‌بی قرص و داروهایش را نمی‌خورد و بلایی سرش می‌آمد، باید چه خاکی توی سرم می‌ریختم؟ جواب عمه و عموها و بقیه را چه می‌دادم؟


چند دقیقه بعد بی‌بی همانطور که اخمهایش توی هم بود بلند شد...


- کجا بی‌بی؟


- میرم دسشویی اگ اجازه بیدی!


- نع! خواهش می‌کنم بی‌بی...


به ده دقیقه نکشید که آمد تو و با همان سرگرمه‌های درهم نشست گوشه دیوار... فکر کردم باید به او روحیه بدهم بلکه از این افکار بیاید بیرون...
- چیزی میخورین بی‌بی؟


- نع


- شربت به‌لیمو براتون درس کنم که دوس دارین؟


- نع...


- میخواین بریم بیرون با هم قدم بزنیم؟ هوا خیلی خوبه‌ها...


- نع


- زنگ بزنم اعظم و نیّر خانوم بیان اینجا؟


- وااااااااای، نه دختر، نه، یه دقه زبون به دهن بیگیر و همی جا بتمرگ...


ساکت نشستم که از جایش بلند شد...
- کجا بی‌بی؟


- تا جونوت دَر شه!!!
*********
یکی دو ساعتی گذشت و داشتم از دلشوره می‌مردم؛ بی‌بی قرص‌هایش را نخورده بود و داشت از وقتش می‌گذشت... با دستپاچگی گوشی تلفن را برداشتم که بی‌بی آمد تو. لبخندی روی لبهایش بود و لپهایش گل انداخته بود...
بی‌صدا نشستم که گفت:


- گلاب ننه خوبی؟


- خوبم بی‌بی...


- هیچی خو نخوردی، پوشو یه چی درست کن با هم بخوریم منم ضعف کردم... قرص و داروهای منم بیار که دره اَ وقتُش میگذره.
با تعجب خیره شدم به بی‌بی...


- خوبی بی‌بی؟ شما که حالتون خوب نبود که...


- اون مال یَی ساعت پیش بود عزیزوم... داشتم می‌رفتم سَرِ خاک آقات خدابیامرز یَی دل سیری گریه کنم که یَهویی مش موسی اومد دَر کوچه، دید خیلی حالوم بده، دوسه ساعت نِشِست دلداریم داد، راس میگه ننه، خو شاید بچه‌ها زبون‌بسه کار داشتن!
- منم که همینو گفتم بی‌بی...


- خو ننه لحن کلام با هم فرق دره... خلاصه ننه اینو فمیدم به قول شاعرتا مش‌موسی، یعنی همون تا شقایق هس، بویه زندگی کرد... بعللللله.... !!
گلابتون


نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها