بیبی و عمو نوروز
بیبی اسمش که درآمد حسابی ذوق کرد و لپهایش گل انداخت. اصلاً باورش نمیشد برای نمایش «ننهپیرزن و عمونوروز» که قرار بود در محله به مناسبت عید نوروز اجرا شود، به عنوان نقش ننه پیرزن انتخاب شود اما چند دقیقه بعد وقتی اصغرآقا برای نقش مقابلش یعنی عمو نوروز انتخاب شد، اخمهایش رفت توی هم...
چند دقیقهای که گذشت، طاقت نیاورد و مرا که مثلاً کارگردان نمایش بودم کشید کنار...
- تو چه غلطی کردی؟ ها؟
- چی شده بیبی؟ چکار کردم مگه؟
- چکار کردی؟ دیه میخواسی چکار کنی؟ با ای کار منه سکه یی پول کردی. آخه آدم قحط بود که گشتی و گشتی اصغرو پیدا کردی؟ من که با ای انتخاب موافق نیسم. به جون خودوت اگه عوضُش نکنی، شیرمو حلال بوات نیکنم!
خندیدم...
- ای بابا، بیبی جون این فقط یه نمایشه، چیز خاصی نیس که. بعدشم اصغرآقا تو تست از همه بهتر جواب داد، خودتون دیدین که.
بیبی زد پسِ کلهام.
- نیشته ببند دراز، یا مش موسی یا هیشکه! او انگار مرحم آدمه! از ظهرم دیه نییِی خونه!
وا رفتم، نیم ساعتی با خودم درگیر بودم تا بالاخره وقتی اوقات تلخیهای بیبی به اوج خودش رسید، مثل همیشه تسلیم شدم و به خواستهاش تن دادم...
******
یکی دو هفتهای به نمایش مانده بود و باید تمرینات بیبی و مش موسی شروع میشد...
آن روز مش موسی آمده بود خانهامان برای تمرین و من باید نکات ریز نمایش را به آنها گوشزد میکردم.
چند دقیقهای بیشتر از شروع تمرینشان نگذشته بود و همانطور خیره حرکاتشان بودم که بیبی نگاهم کرد.
- ننه، تو اینجا کاری دری؟
- خب من میخوام ایرادای کارتونو بهتون بگم بیبی.
- آخه ایطوری ما تمرکزمون به هم میخوره ننه، میه نه مش موسی؟
- مش موسی بی هیچ حرفی به من خیره شد که بیبی گفت...
- اصلن مش موسی، چطوره بیریم خونه خودتون تمرین کنیم، ایطوری خیلی بهتره، اونجا کسیام نیس که مث «ه» دو چَش نگامون کنه و حواسمون پرت شه، پوشو، پوشو که وقت نیس...
و بعد بدون اینکه من و مشموسی حرفی بزنیم چادرش را روی سرش انداخت و به سوی در روانه شد...
******
خدا میداند چهها کشیدم تا بیبی رضایت داد در روزهای آخر تمرینشان حاضر شوم و ایرادات کارشان را به آنها گوشزد کنم... و بالاخره روز موعود فرا رسید...
اصلاً باورم نمیشد از نمایش اینقدر استقبال شود. همه صندلیها پر شده بود و همه منتظر بودند تا بیبی روی صحنه بیاید و بالاخره بیبی با هزار دبدبه و کبکبه پا روی صحنه گذاشت...
قصه این بود که بیبی باید به عنوان خاله پیرزن حسابی به خودش میرسید و آب و جارو میکرد و منتظر مینشست تا عمو نوروز یا همان مش موسی خودمان از راه برسد و او را در خواب ببیند و بعد بدون اینکه او را صدا بزند، برود...
همه چیز داشت خوب پیش میرفت و با وجود اینکه اصلاً انتظارش را نداشتم، بیبی داشت طبق نمایش خوب نقش بازی میکرد و خودش را به خواب زده بود تا اینکه مش موسی وارد شد... پکی به قلیان زد و به بیبی نزدیک شد...
از همان دور بیبی را دیدم که نفسهایش به شماره افتاده و داشت تکانتکان میخورد...
مشموسی که کنار دست بیبی نشست، بیبی دیگر طاقت نیاورد. چشمانش را به آرامی باز کرد و گفت:
- بالاخره اومدی عمونوروز؟ خوش اومدی...
مشموسی هاج و واج بیبی و بعد مرا نگاه کرد... مانده بود چه کند...
داستان نمایشنامه به هم خورده بود. باید کاری میکردم. مشموسی هیچ عکسالعملی نشان نمیداد و تماشاچیان هاج و واج منتظر بودند چه میشود.
بیهوا وارد صحنه شدم و گفتم:
- بله حضار محترم، اینم از پایان جدایی عمو نوروز و خاله پیرزن...
خدا میداند با چه سختی آخر آن نمایش را ماستمالی کردم اما مگر بیبی کوتاه آمد...
اوقاتم واقعاً تلخ بود. نمایش که تمام شد، به بیبی گفتم:
- این چه کاری بود کردین بیبی؟ کل داستانو بهم زدین با این کار...
بیبی بادی به غبغب انداخت...
- خو ننه چه کاریه سرسالِ ماه نو، اشک مردمو دربیاریم، گفتم آخرُش مث فیلمِی اصغر فرهادی نشه که هیچی به هیچی!
گلابتون