تعداد بازدید: ۱۳۱۲
کد خبر: ۴۲۷۴
تاریخ انتشار: ۱۵ اسفند ۱۳۹۶ - ۱۸:۴۶ - 2018 06 March

واقعاً بعضی از این نی‌ریزیا بی‌فرکَن

ماجراهای من و بی‌بی

بی‌بی تشت پلاستیکی و پودر لباسشویی را زد زیر بغلش و رو به من گفت:بیا... بقیَشَم تو بیار.


به قالی‌ها و پتوهای طاق و جفت گوشه حیاط خیره شدم...


- بی‌بی جان! به خدا کار درستی نیستا، این آب مال مردمه، همه درختای مردم با این پودرای شوینده خشک میشه. به نظرم ببریمشون قالیشویی...


بی‌بی پشت چشمی نازک کرد... 


-  خُبه، خُبه، حالا دیه بری من شده دوسدار محیط زیست! تو میخِی پول قالیشویی رو بیدی یا بوات؟


- آخه بی‌بی جون، خیلی کثیفم نیستن که اینا، با دو تا جارو و یه کم شامپوفرش تمیز میشن...

 


بی‌بی چهره‌اش قرمز شد...


- دختر تو میه خری؟ کور بودی ندیدی چن روز پیش پسر شمسی روش خرابی کرد؟ حالا میگه کفیث نیس. از نظر تو کفیث به چی می‌گن؟ ها؟! 


- چی بگم بی‌بی؟ ولی این کار درستی نیس.


- خفه شو، جم کن بیریم.


به سختی قالی‌ها را زدم زیر بغلم و از در زدیم بیرون...


به آسیاب که رسیدیم، چند تا خانواده آن طرف‌تر قالی‌ها‌یشان را پهن کرده بودند روی زمین...

 


بی‌بی دستور داد قالی‌ها و پتوها را پهن کنم و سطل‌ها را گذاشت جلویم...


هوا ابری بود و با وزیدن بادی سرد، پاهایم داشت یخ می‌زد...


- بی‌بی خیلی سرده، تو رو خدا کوتاه بیاین. من دارم خشک میشم.


- وووووی... ووووی... قیومت بشه، چقد غر می‌زنی دختر، نترس بادمجون بم آفت ندره. پاچه‌هاتو قشنگ بزن بالا تا تر نشی...


- چی می‌گی بی‌بی؟ نمی‌بینی اونجا چن تا مرد غریبه وایساده؟


- خُبه، خُبه، لازم نکرده بری من ادِی دُخترِی آفتو مهتو ندیده رو دربیاری.تو اگه خیلی آدمی تو خیابون فُکلتو نذار در...


ساکت سرم را انداختم پایین که دیدم بی‌بی کمی آن طرفتر پتویی انداخت و دراز کشید.


- بی‌بی جان، احیاناً نمیخواین یه کم کمک کنین؟


بی‌بی چشم و ابرویش را کشید توی هم.


- میه تو بِیل قدُت اومده که من بشورم؟ من یَی چُرتی می‌زنم، تموم که شد جارُم بزن.
*******


خلاصه نصف روزی طول کشید تا پتوها و قالی‌های بی‌بی تمام شد و برگشتیم خانه...


تازه پتوها و قالی‌های نو و نوار شده را انداخته بودیم که مش موسی آمد تو...


بی‌بی که حسابی ذوق‌زده شده بود رو به مش موسی گفت:


- چطورن مش موسی؟ خوب تمیز شده، نه؟


- بله بی‌بی. واقعاً دست و پنجَت درد نکنه. 


- اگه بینی چیطو شستمشون. کمرُم دیه راس نیشه. یکی‌ام نبود یَی کمکیم کنه. 


- خو میگفتین تا بیام کمکتون.


- وووی روم سیا نفرمایید. شوما تاج سرین...


- راسی چن روز پیش دیدم چن نفر فرش و قالیاشونو سر آسیو میشسن،  واقعاً عجب آدمای بی‌فکری‌ان. اگه ای چار تا درخت من خشک بشه، من خو حلالشون نیکنم.


بی‌بی زیرزیرکی نگاهی به من و سپس به مش موسی انداخت.


- میه شوما اونجا باغ دری مش موسی؟


- ها، هنوز چار تا درخت نیمه خشک دریم...


بی‌بی برای من چشم و ابرویی بالا انداخت و سپس بادی انداخت توی خودش...


- واقعاً بعضی از این نی‌ریزیا بی‌فرکَن... واقعاً...


گلابتون


نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها