پیشگیری به روش بیبی
بیبی تلفن را که زمین گذاشت، شروع کرد به غر زدن...
- دونهداغ... گولّه... چه دورهزمونهای شده! خو بوگو نیتونین، نرین! میه کسی مجبورتون کرده؟ حالا من چیطو حواسم به ای بچه باشه؟ یه ساعت و دو ساعتم خو نی، سه چار روزه!
- چی شده مگه بیبی؟
- هیچی، توران ننه زن عموت مرده، درن عموت اینا سه چار روز میرن کرمون. میخوان کامی رَم بیارن اینجا بری که مدرسه دره! خیلی دورهی دُرُسیه! بچهی مردم! اگه صب برش اتفاقی افتید کی میخواد جواب پس بده؟ اَی تو روحُت توران که هم زنده بودنُت دردسر بود هم مُردنُت... ده بار به ای رحیم گفتم از کرمون زن نسون میه حرف تو گوشُش رفت؟ حالا دردسراش بری منه!
- چیزی نیس بیبی که! حالا دو سه روز میاد میره دیگه!
- تو دوباره فَکُت جنبید دختر؟ اگه بلایی سَرُش اومد تو جُواب میدی؟
*******
دو ساعتی طول کشید تا کامی کولی به کول و ساک به دست آمد خانه بیبی.
تا وسایلش را زمین گذاشت بیبی رو به او گفت:
- بواتاینا رفتن ننه؟
- آره بیبی.
- صب کی میری مدرسه؟
- ساعت هفت...
- خیل خو ننه زودتر بخواب تا رو خو نفتی!
*******
فرداصبح با صدای ترق و تروق بیبی از خواب پریدم.
- چیکار میکنی بیبی؟
- درم آماده میشم با ای یارو برم مدرسه!
- کدوم یارو بیبی؟
- مش موسی! خو کامی رو میگم نه!
- شما دیگه چرا بیبی؟ خودش میره و میاد دیگه.
- چیچی رو خودوش میره و میاد، اگه صب اتفاقی افتید تو جُواب میدی؟
*******
کامی که مشغول لباس پوشیدن بود وقتی تصمیم بیبی را شنید هاج و واج ماند. خلاصه هرچه به بیبی اصرار کرد که خودش میرود، حریف بیبی نشد که نشد!
به نیم ساعت نرسید که بیبی با اوقاتی تلخ برگشت.
- خوبی بیبی؟ کامی رفت؟
- فضولی تو؟
- وا بیبی؟
- وا و مرگ. پسره پررو درمیاد به من میگه زشته تو با من بییِی تو مدرسه، یکی نیس بگه پسره چیش سفید، زشت اون ننته که اولادی مث تو تربیت کرده!
- خب راس میگه بیبی. ماشالا ١٤ سالشه، بچه که نیس!
- نیس خو نیس. تو چه میفهمی نادون؟ خیلی دوره زمونه دُرُسیه بچه رو تنها ول کنی...
تا ساعت ١٢ که بیبی چادرش را روی سرش انداخت یک کلمه حرف نزدم. ساعت ١٢ بود که دوباره دلم طاقت نیاورد...
- جایی میری بیبی؟
- درم میرم دنبال ای بچو!
بیهیچ حرفی سرم را انداختم پایین...
*******
ساعت ٤ عصر بود و بیبی تازه به خواب رفته بود که کامی ساکش را برداشت...به آرامی از من خداحافظی کرد و تا خواست از در بیرون برود، بیبی جَلدی جلویش سبز شد...
- کجا؟
- جایی نمیرم بیبی. دارم میرم تمرین فوتبال...
- منم میام.
- کجا بیبی؟
- فوتفال دیه!
- بیبی جان توروخدا کوتاه بیا! شما میای چکار آخه؟ امروزم دمِ مدرسه کلی دوستام مسخرم کردن!
- غلط کردن! همیشه میگن پیشگیری بهتر از درمونه! میه میخوام چکار کنم؟ میام هموجا کنار دَسُت تشویقُتم میکنم!
خلاصه از کامی نه و از بیبی بله! تا بالاخره کامی بیچاره تسلیم شد!
*******
فردای آن روز جریان مدرسه به ترتیب روز قبل گذشت...
عصر بود و بیبی دوباره تازه چشمهایش روی هم آمده بود که کامی ساکش را آرام برداشت و تا به درِ هال نزدیک شد، بیبی شبیه گانگسترها، گوشهی چشمش را باز کرد و گفت...
- ساکتو بذار زِمین و همونجا دراز بکش...
کامی با تعجب نگاهی به من انداخت و روی زمین نشست...
بیبی از جایش بلند شد، عصایش را به سوی کامی نشانه گرفت و گفت:
-کجااااااا؟؟؟؟
کامی سرش را بلند کرد...
- دارم میرم استخر بیبی...
بیبی خونش به جوش آمد...
- کجا؟ استلخ؟ محاله! بمیرمَم اجازه نیدم بیری! اونجا خیلی خطرناکه!
- ای بابا! چی میگی بیبی؟ من خودم هر هفته دارم میرم...
- همی که گفتم، یا اصن نمیری، یا با هم میریم!
کامی سری تکان داد.
- معلومه چی میگی بیبی؟ آخه مگه شما رو تو استخر مردا راه میدن؟
خلاصه بعد از یکی دو ساعت بحث کردن، بیبی به این شرط رضایت داد که مش موسی هم با کامی همراه شود!
*******
ساعت ٨ شب بود و هنوز سرو کله کامی و مش موسی پیدا نشده بود! بیبی که عین مرغ سرکنده به این سو و آن سو میرفت، دیگر طاقت نیاورد و شماره کامی را گرفت...
- الو ننه، کامی، خوبی؟ مطمئنی خوبی؟ سالمی؟ چیزیت نشده؟ طوریت نی؟ پ بری چه دور کردی؟ چی؟ رفتی خونه عمت؟ قسم بخور که طوریت نی! ها؟ ای دوسه روز اونجا میمونی؟ خو من جُواب ننه بواته چی بدم؟ خودوت برشون زنگ میزنی؟ اصن میخوام که نَیِی... بیری که ورنگردی... الحق که به همون ننت بُردی!
و محکم گوشی را گذاشت زمین...
بیهیچ حرفی سرم را انداختم پایین که گفت:
- گلاب، یعنی بری چه ای بچو نیومد خونه؟! اصن به نظرُم صداش یی طوری بود!
گلابتون