مش نصرت و نوه اروپا رفته!!!
عصر یه روز تعطیل روی مبل سخنگوی خانه لم داده بودم که تلفن خانه به صدا درآمد. گوشی را که برداشتم صدای یک خانم مسن را به زور از لابهلای گریه و شیون واویلا شنیدم! با هق هق و شیون از من خواست تا گوشی را به عیال بدهم!
سریع جایم را با عیال پشت سینک ظرفشویی عوض کردم و بنده شروع به شستن قابلمه و کاسه کوزه کردم و عیال مشغول صحبت شد!
از شما چه پنهان شش دانگ حواسم به صحبتهای عیال بود که مرتب میگفت: نگران نباش! حتماً حالت دیوانگیش موقته! ناامید نباش خوب میشه ایشالا!!!
وقتی عیال خداحافظی کرد با همان پیشبند ظرفشویی و دستکش و دستهای پر از کف خودم را روی مبل کنار دست او انداختم و پرسیدم: کسی دیوانه شده؟!
عیال سری تکان داد و با حالتی نگران در حالی که پشت دست خودش میزد و الهی توبه... الهی توبه میکرد گفت: مش نصرت پیرزن همسایه مادرم بود! بنده خدا با هزار مشقت و سختی و بدون سایه همسر، بچههاش رو بزرگ کرد! یکی از نوههایش به اسم دانیال رفته اروپا درس پزشکی بخونه؛ گویا دیشب مش نصرت زنگ زده به دانیال تا احوالشو بپرسه! از صحبتهای اون متوجه شده که دیوونه شده!
ادامه داد: آخی... بمیرم برای زحمتهای مش نصرت! چقدر ذوق بچههاش رو داشت!!! بیا... اینم بچه درس خون! حالا اگه معتاد بود هیچ طوریش نمیشد!
من که حسابی گیج شده بودم پرسیدم: خب مش نصرت از اینجا با اون تلفن هندلی قدیمیش چه جوری از پشت تلفن متوجه دیوانگی نوهاش تو اروپا شده؟! مگه زبونملال فحشی ناسزایی چیزی گفته؟!
عیال در حالی که هنوز داشت به اطراف خودش فوت میزد گفت: نه...! فحش و ناسزا کجا بوده؟! اتفاقاً مشنصرت میگه وقتی باهاش صحبت کردم همه چی خوب بود و مثل همیشه بود! فقط موقع خداحافظی از نوهاش پرسیده کجایی ننه؟!
اونم یه حرفی زده که وقتی مش نصرت به من هم گفت متوجه شدم بچه بیزبون دیونه شده!!!
گفتم: مگه چی گفته و کجا بوده؟!
عیال گفت: جای خاصی نبوده! رستوران بوده و داشته غذا میخورده! ولی به جای قاشق و چنگال داشته با یه وسیله دیگه غذا میخورده!!!
داشتم از تعجب شاخ در می آوردم، گفتم: یا خدا... با چی داشته غذا میخورده؟!!!
عیال گفت: با یه وسیله باغبونی بزرگ!!
بعد آهسته سرش را نزدیک گوشم آورد و گفت: با بیل!!!
گفتم: با بیل؟!!!
گفت: وقتی از دانیال پرسیده: کجایی ننه، گفته: با بیل دارم تو رستوران غذا میخورم!!!
من که از خنده افتاده بودم روی زمین و داشتم گلهای قالی را گاز میگرفتم، یاد دوست خارجی خودم جک افتادم که هر وقت اسمش را میبردم خدابیامرز مادرم میگفت: نمیدونم چرا وقتی اسم دوستت جک رو میاری یاد پنچری ماشین قراضه بابات میفتم!!!
قربانتان غریب آشنا