اییَم بگم خدا جوی حق نشسّه
زنعمو سیمین که با چشم گریان رفت، بیبی زد پشت دستش...
- خدا به داد سیمین بدبخت برسه. چیکار میکنه با ای عروسُش جینوس؟ عروس خو نیس، دیو دوسره! دونه داغه! میه میشه ازُش بیگی بالای چشُت ابرو؟ اودفعه رفتم خونه سیمین، سلام میطلبه دختره بیشهور! والا دختر نواب هندم ایطو نی... حالام کلی بونه گرفته که بویه بری عروسیم اینه بخری، اونه بخری. تو تالار حنابندون بیگری. هزار تا مهمون دعوت کنی، غذام سلطانی بیدی! نیگه اینا ندرن، دسشون خالیه... کوتاه بیاد!
کمی مکث کرد و ادامه داد:
- ولی ننه اییَم بگم خدا جوی حق نشسه. راس میگن که از هر دسی بیدی، از همون دس پس میگیری. ای سیمین میه کم خون به جیگر من کرد موقع عروسیش. لباس ایطوری میخوام. ای دونهداغ رو میخوام، او کوفتِ بویه برم بوسونین! حالام حقُشه، بکشه تا بَسُش بشه!
- اگه یه سؤال بپرسم ناراحت نمیشی بیبی؟
- نه ننه، بری چه ناراحت بشم؟ بپرس ننه، بپرس بذار معلوماتُت بره بالا...
- اینکه میگن به قول شما از هر دستی دادی، از همون دست پس میگیری؛ یعنی شمام عروس خوبی نبودین که خدا یکی مث سیمین خانومو گذاشته سر راهتون؟
بیبی اخمهایش رفت توی هم و چروکهای توی صورتش عمیقتر شد...
- مردهشور قیافته بزنن با ای سؤالکردنُت. خو دختر! خودوت عقلُت نیرسه که نبویه ای سؤالای الکی رِ بپرسی؟ من جرئت داشتم جلو مادرشوورم جیک بزنم؟ من میتونسم ای بونهها رو بیگیرم؟ عمههاتو دیدی، چیطو با مادرشووراشون رفتار میکنن؟ عینهو خودوم!
- ولی بیبی تا اونجایی که من میدونم دو تای عمه با مادرشوهراشون قهرنا!
- قهرن که قهرن، اصلاً این فضولیا به تو نیومده، پوشو برو یه چی بری من دم کن حالوم خوب نی...
همانطور که به سمت آشپزخانه میرفتم، گفتم:
- حالا حرف حساب زنعمو چی بود بیبی؟ چی میخواس؟
- هیچی، میگفت با ای خرج و مخارج سنگین برو با جینوس حرف بزن، بلکه از خر شیطون بیا پایین، حنابندون نگیره؛ سری طلا سبکتری ورداره؛ کمتر مهمون دعوت کنه.
- میری بیبی؟
- چی بگم والا؟ دُرسه که از پک و پوز ای دخترو خوشُم نمیا، اما به خاطر پسرم و نوهم سهراب میرم...
*****
ساعت ٥ عصر بود که بیبی از خانه بیرون زد و یکی دو ساعت بعد، دست از پا دراز تر برگشت خانه...
- رفتی صحبت کردی بیبی؟
- هااااااااااااا....
- چی شد بی بی؟ قبول کرد؟
- نه سرُشه بخوره به حق علی، نه گذوشته نه بردوشته میگه ما جلو قوم و خویشا آبرو داریم، میگه برین خدا رو شکر کنین که نگفتم بویه شیراز برام عروسی بیگیرین و میخوام برم آرایشگاه شیراز...
چند روز از عروسی سهراب گذشته بود، که عمه ملوک آمد خانهمان... آن طور که میگفت انگار عید نوروز عروسی دخترش مهتاب بود و آمده بود تا بیبی بیاید با دخترش حرف بزند.
همانطور که مثل ابر بهار اشک میریخت رو به بیبی گفت:
- ای دختره پاک زده به سرش ننه، میگه نه سرویس جواهر میخوام و نه مراسم حنابندون و عروسی! دیوونه شده، میگه شوهر و پدرشوهرم ندارن و اول زندگیمون باید بریم زیر کلی قرض و قوله! ننه تو رو خدا بیا باهاش حرف بزن بلکه از خر شیطون بیاد پایین...
بیبی خونش به جوش آمد...
- غلط کرده دختره چیش سفید، ندارن که ندارن! برن وام بیگیرن، قرض کنن! مردم و قوم و خویشا چی میگن؟ باید براش یی عروسی بیگیرن که تو فک و فامیل تک باشه. حالا خودوم میام خرفَهمُش میکنم!
عمه که رفت، رو کردم به بیبی...
- یه چیزی بگم بیبی؟
- ها ... بنال ...
- ولی من با نظر مهتاب موافقم بیبی! چه کاریه آدم اول زندگی خودشو ببره زیر هزار تا قرض؟... منم اگه بخوام یه روز عروسی بگیرم، همین کارو میکنم!
بیبی بادی توی خودش انداخت...
- اولاً که تو غلط میکنی، بعدشم کی میا تورو میگیره؟ سومن تو اول کربلا برس بعد حسینحسین کن!
گلابتون