از سختی شبکاری تا دعای خیر بیماران
/ مردم بدانید آموزشی که پرستاران به بیماران میدهند و مخصوص ادامهی درمان است، برای زیر بالش و سطل آشغال نیست!
/ در این شغل باید بُعد انساندوستی آدم قوی باشد.
/ پرستاری هنوز به عنوان یک شغل سخت شناخته نشده.
/ نه عید داریم، نه تاسوعا و عاشورا.
/ بیماری به فرزندش شیر نمیداد، میگفت زشته؛ گفتم شبیه خودته!
/ به دعای خیر بیماران خیلی اعتقاد دارم
/ حقوق این شغل خیلی بابرکت است
/ اصرار کردم که یک شوک دیگر بدهیم، شوکدادن همانا و برگشتن بیمار همانا...
/ ما داریم با جان و دل برای مردم کار میکنیم، آنوقت میگویند زایشگاه را سلاخخانه کردهاند
/ اگر بچهامان بیمار باشد نمیتوانیم از او درست پرستاری کنیم
/ پرستاری شغلی است که حتماً باید به آن علاقه داشته باشی وگرنه نمیتوانی آن را ادامه بدهی
اگر بنا باشد، در هفته دو شب را تا صبح بیدار سر کنید، چه میکنید؟ اگر بنا باشد هر روز و هر روز و هر روز شاهد آدمهای بیمار و زخمهای ناجور باشید و مدام داد و فریاد بقیه را تحمل کنید چطور؟ آیا حاضرید مدام در هوای آلوده نفس بکشید؟
اگر بنا باشد روزهای عید و تعطیل را کنار خانواده نباشید، چه عکسالعملی نشان میدهید؟
بله، اینها گوشهای از مشکلات پرستاران است، پرستارانی که به راحتی نمیتوان آنان را درک کرد و به معنای واقعی کلمه، باید برای درککردن آنها پرستار بود!
به مناسبت گرامیداشت هفته پرستار، گفتگویی با آنان ترتیب دادیم تا کمی از درددلها و خاطراتشان بنویسیم.
همراه با خانم مهربان یکییکی بخشها را طی میکنیم تا به بخش داخلی میرسیم.
اعظم محمدعلیپور سرپرست بخش داخلی است. او که ١٤ سال سابقه کار دارد و تا به حال در بخشهای سیسییو و داخلی کار کرده، در مورد مشکلاتشان میگوید: فشار بیش از حد شبکاری، ندادن کارانهها و عقبافتادن اضافهکارها از مشکلات اصلی ماست. علاوه بر این تعداد شیفت شبهایمان در هفته خیلی زیاد است. معلمها در هفته ٢٤ ساعت کار میکنند، در صورتی که ما باید ٤٤ ساعت کار کنیم و این باعث میشود درست و حسابی نتوانیم به کارهای خانه رسیدگی کنیم.
سارا خضاب در ادامه حرفهای او میگوید: فشار کاری اینجا خیلی بالاست و البته بخش تا بخش فرق میکند. فشار این بخش و اتفاقات خیلی زیاد است.
سکینه علیپور یکی دیگر از پرستاران این بخش که ١٠ سال سابقهکار دارد از راه میرسد و شروع میکند به حرفزدن: باید مدام اضافهکاری اجباری بیاییم، درحالیکه حقوق اضافهکارمان را به موقع دریافت نمیکنیم. دیماه سال ١٣٩٥ اضافهکاریامان را دریافت کردهایم و حالا دقیقاً یک سال میگذرد. شبکاریهایمان واقعاً سخت است و مردم جامعه آنقدر که از پرستاران توقع دارند، از کارکنان هیچ ارگانی متوقع نیستند. در بانک اگر دو سه ساعت هم در نوبت بنشینند، هیچ مشکلی نیست، اما اگر برای پنج دقیقه منتظر پرستار بمانند، سر و صدایشان به راه میافتد. از آن طرف بچههایمان هم خیلی اذیت میشوند. خود من از ٩ ماهگی بچهام را در مهد گذاشتهام. خانوادههایمان خیلی وقتها مجبورند غذای مانده بخورند و از این بابت خیلی اذیت میشوند. همین جا، جا دارد از همکاری همسر و خواهرم که در نگهداری فرزندم به من بسیار کمک میکنند، تشکر کنم.
از دیگر مشکلاتمان، ارتباط مستقیم با بیماران است که ممکن است به انواع بیماریها دچارشویم.
خانم علیپور در جواب سؤالم که اگر دوباره به دوران انتخاب رشته برگردد، پرستاری را انتخاب میکند یا نه؟ میگوید: بله، اگر به آن روزها برمیگشتم، دوباره رشته تجربی و پرستاری را انتخاب میکردم. چون به دعای خیر بیماران خیلی اعتقاد دارم. شاید باور نکنید اما زمانی که بیمار میگوید خدا هرچه در دلت هست به تو بدهد، سریع آرزوهایم را در دلم مرور میکنم و حتم دارم که برآورده میشوند. علاوه بر این، حقوق این شغل خیلی بابرکت است و این شغل به درد خانواده و اطرافیانمان هم میخورد.
در مورد خاطراتش میگوید: آن روزها وقتی در اتفاقات دوران طرح را میگذراندم، ساعت حدود ٩ و ١٠ صبح خانمی حدوداً ٦٠ ساله را آوردند که ایست تنفسی قلبی داده بود و سطح هوشیاریاش صفر بود. هر چه شوک دادیم برنگشت. خلاصه قرار شد احیا ریوی انجام ندهیم. همان موقع من و آقای تاکی دستکش پوشیدیم تا دست و پایش را به عنوان مُرده ببندیم. همان موقع من به آقای تاکی اصرار کردم که یک شوک دیگر بدهیم و همان یک شوکدادن همانا و برگشتن بیمار همانا. هیچوقت این خاطره از ذهنم نمیرود، خیلی عجیب بود...
در مورد خاطرات تلخش میگوید: در ایام عید پسر حدوداً ٢٠-١٩ سالهای آوردند که در یک کارخانه صنعتی کار میکرد. متأسفانه تراکتور از روی سینهاش رد شده و قلبش پاره شده بود و این خیلی بد بود.
زندهیاد حامد عباسی در شیفت ما از جان سپرد که روز بسیار دردناکی بود و همه پرستاران با همراهانش گریه میکردند، یا روزی که سربازها را آورده بودند، که روز بسیار سخت و جانکاهی بود.
با خانم مهربان به بخش زایشگاه میرویم. جایی که ماماها دور هم جمعند و نمیخواهند خودشان را معرفی کنند. تا سرِ صحبت را باز میکنم، یکی از آنها میگوید: شبانهروز کار میکنیم و شیفت میدهیم و حتی نمیتوانیم مرخصی استحقاقی خودمان را بگیریم. یک سال است با دیسک کمر کار میکنم و خبری از اضافهکار و کارانه نیست. تو را به خدا بگویید جشن روز پرستار و ماما نخواستیم، اضافهکارمان را بدهند، از هر چیز واجبتر است، یا یک هفته مرخصی استحقاقی بدهند برویم خانه بخوابیم، کمردردمان خوب شود.
آن یکی میگوید: در خانه هم باید مدام غذا درست کنیم و کارهای خانه را انجام دهیم، بعد هم یکی نمیگوید دستت درد نکنند.
یکی دیگر از آنها میگوید: بیمارها هم که همهاش طلبکار آدمند. اگر روند خوب پیش برود، کسی یک تشکر خشک و خالی نمیکند، اما وای به حال روزی که برای بیمار مشکل کوچکی به وجود بیاید و به ما هم مربوط نباشد، همه به دنبال دفتر بیمارستان و رئیس بیمارستان میگردند.
در مورد اینکه اگر به سالهای قبل برگردند، دوباره رشته مامایی را انتخاب میکنند یا نه، میگویند: به هیچوجه، حتی یک دقیقه. فقط شغل معلمی را انتخاب میکنیم!
از خاطرات تلخ وشیرینشان که می پرسم، میگویند:
خاطرات تلخ که زیاد داریم اما به خاطر شیرینیِ خاطرات زایمان، آنها را از یاد میبریم. گریهی نوزاد، بعد از تولد، یکی از بهترین خاطراتمان است یا کسانی که مشکل نازایی دارند و به اینجا میآیند و بچهاشان را بغل میکنند و میروند.
آنها گلایهای هم از مردم دارند، میگویند: ما داریم با جان و دل برای مردم کار میکنیم، آنوقت میگویند زایشگاه را سلاخخانه کردهاند. تا اتفاقی در بیمارستان میافتد، آن را یککلاغ چهل کلاغ میکنند و پشت آن هزار حرف و حدیث درست میکنند.
مثلاً همین چند وقت پیش که بیماری را با هلیکوپتر بردند، مردم کلی حرف زدند که کادر هلیکوپتر، درست به مریض رسیدگی نکردند، این درحالیست که تیم واقعاً زحمت کشیدند و اینجا با وجود نبودن بانکخون بیمار را سوار هلیکوپتر کردند.
به بخش جراحی زنان میرویم. جایی که رقیه مجدد مسئول بخش جراحی زنان با ١٠ سال سابقه کار و یکی دو پرستار دیگر مشغول کارند.
مجدد میگوید: خدا را شکر در بخش جراحی زنان کمبود نیرو وجود ندارد و من از پرسنل این بخش خانمها راضیه شاهسونی و زهرا زارع بسیار راضیام.
البته با روی کارآمدن نظام تحول سلامت، هزینههای بیمار کم شده است. الان بیمار با ١٠٠ هزار تومان سزارین میشود. خوب مسلماً وقتی بیمار راضی باشد، اعتراضش هم کمتر میشود و ما راحتتر کار میکنیم.
زهرا زارع ادامه میدهد: شبها باید برای فردا ناهار درست کنیم. با وجود اینکه پرستاریم، اگر بچهامان بیمار باشد نمیتوانیم از او درست پرستاری کنیم. همانطور که یک شب بچهام مریض شد و من مجبورشدم او را همانطور که تب داشت به بیمارستان بیاورم و تا صبح با هم شیفت بدهیم!
رقیه مجدد دوباره رشتهکلام را در دست میگیرد: واقعاً پرستاری شغلی است که حتماً باید به آن علاقه داشته باشی وگرنه نمیتوانی آن را ادامه بدهی. با وجود این که شغل سختی است، اما عاشق پرستاریام و هدف این است که بیمار راضی باشد و به او آسیب نرسد. کلاً خوشحالی و ناراحتی ما به بیمار بستگی دارد و البته بیشترین ناراحتیمان مربوط به بیمارانی است که سزارین شدهاند و بچهاشان را از دست دادهاند.
بیمارانی که مشکوک به سرطان هستند و بعد جوابشان منفی میشود، بسیار باعث خوشحالیاند. البته الان سطح توقع مردم واقعاً بالا رفته. بیمار باید این را بپذیرد که بیماری بد است اما بعضیها واقعاً درک نمیکنند. بیماری بود که موهای سرش را میکشید و آشوبی در بیمارستان راه انداخته بود که نگو و نپرس که اینجا میخواهند مرا بکشند. الان امکانات و تجهیزات در نظام سلامت واقعاً خوب شده و آدم نباید ناحق بگوید. همین درمانگاهی که الان برای بیماران ساختهاند و پزشکانی که یک جا جمع کردهاند، واقعاً خوب است، اما بعضی از مریضها واقعاً رعایت نمیکنند. تو را به خدا این را هم بنویسید که آموزشی که پرستاران به بیماران میدهند و مخصوص ادامهی درمان است، برای زیر بالش و سطل آشغال نیست. بیماران باید آن را مطالعه کنند و پس از ترخیص، رفتارهای خودمراقبتی داشته باشند تا دچار عوارض نشوند.
بیماران اینجا واقعاً قدر پرسنل را نمیدانند و بعد از اینکه به بیمارستانهای شیراز اعزام میشوند، به این جا مراجعه میکنند و میگویند هیچجا شهر آدم نمیشود.
در مورد خاطراتشان میگویند: خدا را شکر چون اکثر عملها در این بخش سرپایی است، خاطرات تلخ زیادی وجود ندارد.
یکی از پرستاران میگوید: بیماری داشتیم که به فرزندش شیر نمیداد و میگفت این بچه زشت است و من او را نمیخواهم. من هم گفتم چرا به بچه شیر نمیدهی؟ خوب شبیه خودت است!
بیماری هم داشتیم که بین دستش سرم زده بودیم و رگ پشت دستش معلوم نبود. بندهخدا رفته بود همهی بخشها را چرخیده بود و میگفت الاو بلا، باید سرم مرا هم مثل بقیه مریضها بزنید پشت دستم! هر چه گفتیم رگت پیدا نیست قبول نمیکرد!
بدترین خاطرهامان هم به زمانی برمیگردد که یکی از پرستارها بچه هفت سالهاش مریض شده بود و خودش شیفت شب بود. آن شب با وجود اینکه بچه مشکل خاصی نداشت، از بین رفت و شوهرش همانطور که بچهی مردهاش روی دستش بود به بیمارستان آمد. آن شب همه گریه میکردند و یک طوری عزای عمومی بود. شاید اگر آن پرستار شب خانه بود و به فرزندش میرسید، از بین نمیرفت.
محمدحسین بخشپور مسئول بخش اتفاقات است. او ١٨ سال سابقه کار دارد و کلاً در اورژانس کار کرده است.
بخشپور از افرادی است که آگاهانه پرستاری را انتخاب نکرده اما با این حال از شغلش راضی است.
میگوید: متأسفانه سیستم آموزش و پرورش ما بچهها را طوری بار نمیآورند که آگاهانه رشتهای را انتخاب کنند و بیشترِ دانشآموزان به خاطر جبر زمانه و بازارکار، رشته موردنظرشان را انتخاب میکنند. خودِ من به خاطر اینکه به سربازی نروم، پرستاری را انتخاب کردم اما بعد کمکم به این رشته علاقهمند شدم. چون به خاطر انجام دادن کارهای مثبت، یکطوری احساس خوب بودن به آدم دست میدهد، ولی خوب این دلیل نمیشود که به مشکلات پرستاری حرفهای نگاه نکنیم. با سلام و صلوات که نمیشود کار کرد. دنیا، دنیای حرفهای است اما با این وجود در این شغل باید بُعد انساندوستی انسان قوی باشد.
در این شغل حتی ممکن است دشمن خودت هم زیردستت بیاید، اما این تویی که از لحاظ اخلاقی باید کار خودت را خوب انجام بدهی.
به نظر من در لباس درمان آدم هم میتواند خدمت کند و هم خیانت، و خدمتی که بیشتر از وظیفهی آدم باشد یک نوع ایثار است.
خیانت هم به این معناست که آدم در این کار میتواند سستی و اهمال کند و هیچکس متوجه نشود و این خود آدم و خدایش هست که میداند به طور مثال ساعت ٣ نصف شب که باید پرستار طبق وظیفه بیمار را کنترل کند، این کار را انجام داده است یا خیر .
در جامعه ما، الان خدمت یک کارشناس پرستاریِ باسواد و باوجدان، کمتر از یک پزشکعمومی نیست. خیلی از شبها بین همین بچههای خودمان، پرستارانی هستند که ساعت ٢ و ٣ نصفشب به منزل بیمار میروند و بدون اینکه پولی بگیرند، کار بیمار را انجام میدهند.
در مورد مشکلاتشان میگوید:
پرستاری شغل بسیار فرسایشی و سختی است. شبکاری، واقعاً سخت است و روزهایی که همه تعطیلند، تازه کار پرستار ها شروع میشود. نه عید دارند، نه تاسوعا و عاشورا. خصوصاً در بخش اورژانس نیریز که باید در روزهای تعطیل، بارِ همهی مطبها، درمانگاههای روستایی و حتی گاهی استهبان را به دوش بکشند.
از آن طرف بیماریهای جسمی و روحی که پرستاران با آن در ارتباطند، بسیار استرسزا ست. مطالبات پرستاران به موقع دریافت نمیشود، با این حال خداراشکر طرح تعرفهگذاری خدمات پرستاری، به تصویب مجلس رسیده؛ ولی هنوز اجرا نشده که این یکی از خواستههای بحق جامعه پرستاری است. از دیگر مشکلات ما این است که پرستاری هنوز به عنوان یک شغل سخت شناخته نشده. متأسفانه در کشور ما استاندارد شغلی پرستاری را با کشورهای خارجی مقایسه میکنند و استانداردهای حرفهای مانند بازنشستگی و حقوق و مزایا را خودشان تعریف میکنند.
در آمریکا پرستاران اورژانس ١٠ ساله بازنشسته میشوند و در کشورهای پیشرفته، حقوق پرستاران جزء حقوقهای رده بالاست اما متأسفانه در ایران این گونه نیست.
در مورد خاطراتش میگوید: شیرینترین خاطراتم در مدت زمان کاریام این است که با همکاران تیمی، جان چند سرپرست خانواده را نجات دادیم و نگذاشتیم حداقل ٢٠ خانواده یتیم شوند.
اما خاطرات بد من به زمانی برمیگردد که دو تا از همکارانم اینجا آسیب دیدند. آقای پاکدل که یکی از مراجعهکنندگان در همین اورژانس چشمش را کور کرد و آقای گلستانی یکی از بهترین پرستارانمان که در یک سانحه رانندگی ضربهمغزی شد و با توجه به اینکه خودمان کارهای اولیهاش را انجام دادیم و به زندگی برگشت، دیگر آن آدم سابق نشد.
علیرضا همدمی از دیگر کارکنان اتفاقات با سابقهای ١٨ ساله است. او که کارشناس هوشبری است و ١٢ سال سابقهکار در اتاق عمل را دارد میگوید:
از همان روز اول که میخواستیم این رشته را انتخاب کنیم به ما گفتند آمار بیشترین طلاق، اعتیاد و سکته قلبی در رشته شماست، با این وجود ما این رشته را انتخاب کردیم.
ادامه میدهد: با اینکه سعی میکنیم مشکلات اینجا را به خانه نبریم اما با این وجود گاهی به علت فشار کاری، نمیتوانیم در خانه عادی رفتار کنیم.
در مورد خاطراتش میگوید:
بیماری بود که از صبح در اتاق عمل بالای سرش بودیم و قرار بود ساعت ٤ بعد از ظهر او را با هلیکوپتر اعزام کنیم که من هم یکی از همراهان بودم. همان روز دو فرزندم دوستانشان را ساعت ٤ جلوی خانهامان جمع کرده بودند تا با دیدن هلیکوپتر برای من دست تکان بدهند!
خاطره دیگرم به زمانی برمیگردد که قرار بود مریضی را به شیراز اعزام کنیم. آن بیمار ١٠ درصد احتمال بازگشت داشت و حالش خیلی وخیم بود. متأسفانه کمی بالاتر از امامزاده اسماعیل با ماشینی تصادف کردیم و راننده آن ماشین که جوان بود و دو بچه داشت، از بین رفت. صحنه بدی بود. من کناری افتاده بودم و آمبولانس میخواست آتش بگیرد. این صحنه را هیچوقت فراموش نمیکنم.


