زندگیام را نجات دهید...
/ اصالتشان باعث شد به خواستگاریاش جواب مثبت بدهم
/ حالش خیلی بد بود. معجزه سلامتیاش را با چشمان خودم دیدم
/ در جشن الفبای دخترم فقط گریه کردم
/ هزینههای درمان خیلی زیاد است مخصوصاً برای ما که نه بیمه هستیم و نه از خودمان خانه و مسکنی داریم.
/ بیماری یاسر چیزی نیست که با گذشت زمان خوب شود
/ هزینه پیونداستخوان ٥٠ میلیون تومان است
دوسه هفتهای میشد که قرار بود به دفتر بیاید؛ اما هر بار کاری پیشپایش افتاده بود. بنده خدا دست تنها است. شوهر مریض، کودک شیرخواره و بچه کلاس اولی. سه موردی که هر کدام رسیدگیهای خاص خودشان را داشتند.
روزی از روزها به دفتر میآید. دلش میخواهد دور از شوهر و دختر هفتسالهاش حرف بزند و عقدههای دلش را بیرون بریزد.
به نظر ٢٨-٢٧ ساله میآید. از همان لحظه اول، با بُغضی که در گلو دارد، شروع میکند به حرفزدن:
دختر روستا بودم. پدرم وضع مالی خوبی نداشت و بسختی روزمان را شب میکردیم. دیپلمم را که گرفتم، یاسر به خواستگاریام آمد. پسر بدی نبود. کار و بار درست و حسابی نداشت؛ اما خانواده آبروداری بودند و همین اصالتشان باعث شد که پدرم به آنها جواب مثبت بدهد.
یکی دو سالی از ازدواجمان گذشته بود که ستایش دخترم به دنیا آمد و نور امیدی به زندگیامان بخشید. اما همیشه یاسر مینالید از این که شغل درست و حسابی ندارد، از این که خانهای برای خودمان نداریم و همیشه پشت در خانههای مردم آوارهایم. صبح تا شب کار میکرد؛ اما دخلمان با خرجمان جور در نمیآمد. خودش را به همه کار میزد؛ از کارگری و کار در باغهای مردم گرفته تا مکانیکی و رانندگی و... اما همیشه هشتمان گروی نهمان بود. دلش میخواست کار ثابتی داشته باشد تا من و دخترم راحتتر زندگی کنیم. هر چه او را دلداری میدادم و میگفتم ما به همین هم راضی هستیم، اما او قبول نمیکرد. به همه سپرده بود که برایش کار ثابتی پیدا کنند.
در یکی از روزهای پاییز، دوستش که در یکی از شرکتهای یزد کار میکرد، با او تماس گرفته و گفته بود اگر دنبال کار ثابتی هستی، تا آخر هفته خودت را برسان.
لبخند تلخی میزند و میگوید: آن روز یاسر از شادی روی پایش بند نبود. برای رهن خانه از این و آن پول قرض کردیم و راهی دیار غربت شدیم.
هوای کویری یزد و دوری از خانواده برایم خیلی سخت بود. ولی از این که یاسر سرکار بود وخوشحال، راضی بودم. خیلی وقتها دلم از چاردیواری خانه میگرفت؛ اما به خاطر یاسر سکوت میکردم که مبادا بخواهد غصه ناراحتی ما را بخورد. ساعتها اضافهکار برمیداشت تا بلکه زندگیامان سر و و سامان بگیرد.
٥ سالی گذشته بود. تازه زیر بار قرض و بدهی کمرمان را راست کرده بودیم که برای بار دوم باردار شدم. حال و روزم خیلی بد بود. از شوهرم خواستم که به شهر خودمان برگردیم. اولش مخالفت کرد که کار نیست و... اما دست آخر قرار شد به نیریز بیاییم و در مغازه پوشاکی دوستش کار کند.
به چشمانم زل میزند و میگوید: تازه داشتیم نفس میکشیدیم و هوای خوب اینجا را وارد ریههایمان میکردیم که دهان یاسر پر از آفت شد. دوهفته گذشت وخوب نشد.
قبلاً که یزد بودیم، این مشکل را داشت. اما با داروهایی که دکتر داده بود، رفع میشد. اما این بار مدت زمان آن طول کشید. نگران شدم؛ چون تا حالا فکر میکردیم به خاطر حساسیت و هوای یزد است و ماههای اول با خوددرمانی خوب میشد. اما وقتی طول کشید، چندین بار چکاپ رفت و آزمایش خون داد؛ اما هیچ پزشکی بیماریاش را تشخیص نداد.
زن به اندازه پهنای صورتش اشک میریزد و میگوید: یک روز که خیلی ناراحت حال و روز یاسر بودم، گوشیام را برداشتم و در اینترنت درباره آفت دهان خواندم. ناگهان به چیز عجیبی برخوردم. ممکن است از علائم سرطان خون باشد. باورش برایم سخت بود. خدایا یعنی قرار است چه بر سرم بیاید؟ فکرش هم برایم سخت بود. نه میتوانستم به کسی بگویم و نه میتوانستم در دلم نگهش دارم. اما دعا میکردم که این نوع آفت از عوارض سرطان نباشد.
وضعیت بدنیاش روز به روز لاغرتر و رنگپریدهترمیشد. اما هنوز نمیتوانستم برای ثانیهای هم به عواقبی که در اینترنت خوانده بودم، یقین پیدا کنم. اما چارهای نبود. نباید زمان از دستم در میرفت. مجبورش کردم و پیش چندین دکتر از فسا، شیراز، یزد رفتیم. اما تا تشخیص دادند، خیلی طول کشید.
دخترم یک ماهه بود که از بیمارستان فسا تماس گرفتند که برای جواب دقیق آزمایش شوهرتان به شیراز بروید. التماسش کردم و گفتم آیا مشکلی پیش آمده یا مورد مشکوکی در آزمایشش است؟ گفتند نه، دستگاه ما مشکل دارد و شما برای آزمایش نمونه استخوان به شیراز بروید.
ظاهر زندگیام آرام بود؛ اما درونم پر از آشوب. فردای همان روز نمونه آزمایش را به شیراز بردیم. دلم هزار راه رفت تا جواب آزمایشهایش را گرفتم. دکتر به محض دیدن آن گفت: پلاکت خونش پایین آمده و باید الان بستری شود. همان شب بستریاش کردند. حالش خیلی بد بود. آن شب واقعاً معجزه شد؛ چون بعدها دکتر گفت آن لحظه خیلی حالش بد بود و من امیدی به بازگشتش نداشتم.
چند وقتی از ترخیصش گذشته بود. یاسر دیگر توان کار کردن نداشت. دلهره، استرس و نگرانی امانم را بریده بود. آن شب تا صبح نخوابیدم و به حال بدبختی خودمان گریه کردم. یاسر تازه ٣٢ سالش بود. او که همیشه سرحال و قبراق بود، چرا قوای بدنیاش را از دست داده بود و توان کار کردن نداشت.
زن دستش را جلوی صورتش میگیرد تا اشکهایش را نبینم. لابهلای هقهق گریههایش میگوید: فردای آن روز جشن الفبای دخترم بود. ستایش وابستگی زیادی به پدرش داشت و قرار بود پدرش او را به مدرسه برساند. اما صبح که ازخواب بیدار شد، اصلاً حالش خوب نبود.
هنوز لباسهای ستایش را نپوشیده بودم که یاسر از حال رفت. به اورژانس تماس گرفتم و رساندیمش بیمارستان. از همسایهامان خواستم تا ستایش را به مدرسه ببرد.
تا یاسر به هوش آمد، قرنی بر من گذشت. اما به محض به هوش آمدن، التماسم کرد که به مدرسه ستایش بروم.
در جشن الفبای دخترم فقط گریه کردم. هر کار میکردم جلوی اشکهایم را بگیرم، نمیتوانستم. دلم درد داشت؛ اما باید جلو دخترم خوشحال میبودم. اشک میریختم و به ستایش میگفتم اشک شوق است. اما ستایش دلش گواهی بدی میداد. مرتب میپرسید: حال پدرم چطوراست؟ چرا او نیامده؟ این سؤال را که میپرسید، دلم آتش میگرفت.
خدا نیاورد برای کسی که بخواهد در شادی فرزندش گریه کند. چه آرزوها که برای روز اول مدرسهاش نداشتم. ستایش هنوز هم که هنوز است، دل خوشی از مدرسه ندارد و مرتب نگران پدرش است.
سرش را بین دو دستش میگیرد و ادامه میدهد: از مدرسه یکراست به بیمارستان رفتیم. باورم نمیشد این یاسر من است که این طور مظلوم روی تخت بیمارستان خوابیده. چند روزی گذشت تا به شیراز منتقلش کردند.
کار از کار گذشته بود. پلاکت خونش پایین آمده بود. همان لحظه گفتند باید ده میلیون تومان به حساب بریزی. گریه میکردم و تلفنی به دوست و آشنا رو میزدم. یکی رویم را میگرفت، یکی هم هزار بهانه میآورد. چارهای نداشتم، باید پول را به حساب بیمارستان میریختم. آن لحظه خجالت را گذاشته بودم کنار.
من که جانم در میرفت بخواهم از کسی چیزی قرض بگیرم، آن شب به چندین نفر زنگ زدم. برایم فقط جان یاسر مهم بود که لحظه به لحظه داشت حالش بدتر میشد.
اشک چشمش را پاک میکند و میگوید: هزینهها زیاد شده و بیماری یاسر هم روز به روز بدتر.
زن چند لحظه به کودک شیرخوارهاش خیره میشود. همان طور که اشک میریزد، میگوید: با این اوضاع و احوال بچه دوسهماههام را شیر میدهم. خدا میداند با این روحیه من، چه آیندهای پیشروی این بدبخت است؟
سرش را بالا میآورد. سفیدی چشمانش به رنگ خون شده، میگوید: حالا تازه مشکلاتمان شروع شده؛ پول رهن خانهمان را که گرفته بودیم، خرج کردهایم. حالا نه خانهای داریم و نه بیمهای، نه کاری و نه پساندازی. برای تأمین هزینههای جلسات شیمی درمانی دار و ندارمان را فروختهایم.
هزینه داروها و درمان واقعاً کمرشکن است. قرصهایش خارجی و آزمایشهایش هزینهبر است و هر نسخه از داروهایش برای یک هفته روی دفترچه، نزدیک به١٠٠ هزار تومان میشود. قرصهایش را به سختی میشود پیدا کرد و خرید. باید در خانه داروی آماده داشته باشیم، اما گاهی واقعاً نیست؛ نه پول، نه دارو!
هر هفته باید زیر نظر پزشک متخصص خون باشد. هزینه خوابگاه، ایاب و ذهاب همه و همه گران تمام میشود.
هر ده روز نزدیک به سه میلیون تومان هزینه بیمارستان و آزمایشهایش میشود. باید خیلی مراقبش باشیم؛ الان هم نباید با کسی در ارتباط باشد تا سرما نخورد و بدنش بیشتر از این عفونی نشود. خودم و بچههایم به خانه یکی از آشنایان رفتهایم و او را در خانه تنها گذاشتهایم. باید برایش میوه خوب و سالم تهیه کنم؛ اما خدا میداند بعضی وقتها برای خرید یک کیلو میوه هم مشکل دارم.
بچه شیرخواره دارم که نمیتوانم یک لحظه از خودم جدایش کنم. خیلی برایم سخت است که نه میتوانم درست به شوهر مریضم برسم و نه میتوانم برایش پرستار بگیرم. خودم و برادرش هر روز به او سر میزنیم و داروهایش را میدهیم.
او حالا یک ماهی است در بیمارستان شیراز بستری شده، دکترش گفته درمانش بستگی به نوع سرطان و جوابدهی آن دارد. اما متأسفانه بیماری یاسر از مزمن گذشته و حاد شده است و نیاز به پیوند مغز استخوان دارد که هزینه آن ٥٠ میلیون تومان است. الان هم هر آزمایشش حدود ٩٠٠ هزارتومان میشود و این آزمایشها باید ادامه داشته باشد تا گروه خونی یکی از اعضای خانوادهاش به او بخورد و پیوند بزند. همه اینها یکطرف، هزینههای بعدش که باید برایش پرستار بگیریم و این که مکان زندگیاش جدا باشد، یکطرف دیگر.
سرش را پایین میاندازد و میگوید آبرو داریم و دلم نمیخواست به اینجا بیایم؛ اما واقعاً نیازمندیم. بیماری یاسر چیزی نیست که بگذاریم زمان خوبش کند. لحظه به لحظه زمان برایش حیاتی است. باید زودتر نجاتش بدهیم. یک بار برایم معجزه شده؛ الان هم امیدوارم.
******
او هماکنون نیازمند کمک شماست... کمکهایی هرچند کوچک و قطرهقطره... کمکهایی که میتواند جان یک انسان را نجات دهد...
پس بیایید مهربانی کنیم. هر کدام از ما با کمکی هرچند اندک، میتوانیم نقشی از مهربانی، و رنگی از شادی، و نوری از امید بیافرینیم. مردم نیکاندیش میتوانند جهت کمک به این شهروند گرامی، کمکهای نقدی خود را به شماره کارت٦١٠٤٣٣٧٩٩٧٨٩٦٨٠٦ و شماره حساب ٣٣٩٦٦٢١٨٠٠ خیریهالزهرا(س) واریز نموده و پس از واریز مراتب را با شماره تلفنهای ٥٣٨٢٦٠٧٠ و ٥٣٨٣٠٢٠٥ اطلاع دهند.