خان دایی بزرگ و گنج قارون!!
مادرم یه دایی داره که تا چند سال دیگه تولد ١٠٠ سالگیشو جشن میگیره!!!
اسمش حاجی حبیب هست ولی ما و همه فامیل بهش میگیم: خان دایی بزرگ!
دایی فوقالعاده ثروتمند است و متأسفانه هنوز مجرد! آخر هنوز دختر مورد علاقهاش را پیدا نکرده! بیزبون دایی یه کم سختگیر و ایدهآلیست است!
چند روز پیش مادرم زنگ زد تا بروم دنبالش و او را ببرم به دیدن خان دایی حبیب! گویا خان دایی سرماخوری جزئی گرفته بود. وقتی به آنجا رسیدیم، مثل همیشه در خانه بسته بود و شش ساعت طول کشید تا دایی در را باز کرد!!! هزار بار از پشت در پرسید: کیه کیه... چیکار دارید... کی هستید...
خلاصه بعد از کلی بازپرسی و بعد از اینکه اطمینان یافت دزد یا گدا یا مأمور مالیات نیستیم، در را باز کرد!
مثل همیشه کنار تختش نشستیم و دایی یک طرفه شروع کرد به تعریف کردن! لابهلای صحبتهای دایی مجالی پیدا کردم و پرسیدم: دایی! چرا ازدواج نکردی؟! مادرم چشم غرهای به من رفت و نصف بیشتر لب پایین خودش رو از عصبانیت جوید! ولی من خودم رو به بیخیالی زدم و دوباره به اصرار از دایی خواستم بگوید چرا تا حالا ازدواج نکرده! آخه توی فامیل همه پشت سر دایی میگفتند از خساستش هست که ازدواج نکرده!
دایی لبخندی زد و گفت: پسرم حالا تو که ازدواج کردی چه بندی بافتی؟!
بعد خندهای کرد و با شوخ طبعی ادامه داد: یه دختری را خیلی دوست داشتم! با پدر و مادرم رفتیم خواستگاری! پدر و مادر دختر گفتن ما مشکلی نداریم ولی باید نظر دخترمون را هم جویا بشیم! خلاصه دختر اومد و به جمع ما پیوست و شروع کرد به صحبت کردن! گفت: من یه خونه بزرگ میخوام که شش دانگش برای خودم باشه! ماشین آخرین سیستم میخوام با رنگ متالیک! مسافرت زمستانه و تابستانه میخوام به سرتاسر دنیا! طلا و جواهرات و پول ووووو
خلاصه هر چی فکر کردم دیدم بنده خدا دختره حق داره! تمام اون چیزهایی که میگه همه دوست دارن. حتی خود من دایی جوونی!
گفتم: پس خواستههای دختر رو قبول کردید؟! دایی گفت: آره! ولی دیدم تمام این چیزهایی رو که دختر بیزبون میگه منم میخوام اما ندارم! پس از اون تاریخ تصمیم گرفتم منم بشینم توی خونه و شوهر کنم! بعد با صدای بلند قاهقاه زد زیر خنده!
من که احساس کردم دایی سرکارم گذاشته و منو دست انداخته، سریع بحث رو عوض کردم و گفتم: دایی! کارت ملی و شناسنامهات رو عوض کردی؟
لبخندی زد و گفت: اتفاقاً عوض کردم ولی باید عکس روی کارت ملی منو ببینی! همونجا ازم گرفتن! ٣١ هزار تومن دادم شدم مثل مریخیها!
بعد یه نگاهی به من انداخت و گفت: حالا من یه سؤال ازت میپرسم تا ببینم فکر و شعور اقتصادیت در حد خان داییت هست یا نه! اگه گفتی چرا عکس روی کارت ملی رو اینقدر افتضاح میندازن؟!
گفتم: خب دایی! عمداً که عکسو بد نمیندازن! چون همون لحظه است و زیر فتو شاپ نمیره اینجوری میشه!
دایی در حالی که قاهقاه به من میخندید محکم یه پس گردنی بهم زد و گفت: آخه گاگول! مشنگ! ملنگ! تو کی میخوای یه کم عقلت رو به کار بندازی؟!
من که داشت پشت گردنم از پس گردنی دایی میسوخت و جلوی مادرم حسابی کم آورده بودم گفتم: دایی! خب شما که فکرت کار میکنه بگو چرا عکس کارت ملی رو اینقدر زشت میندازن؟!
در حالی که سرش رو به اینور و اونور تکون میداد گفت: خب برای اینکه چهار سال دیگه اعلان کنند هر کی از عکس کارت ملیش ناراضی هست بیاد عکسو عوض کنه! خب اکثر مردم هجوم میبرند و باید برای تعویض عکس کارت ملیشون یه مبلغ دیگهای واریز کنن!
من که از پیشبینی دایی داشتم شاخ در میآوردم به مادرم اشاره کردم و بلند شدیم تا به خانه برگردیم! به دایی گفتم ایشااله که خدا نامه عملمون رو بده به دست راستمون!
دایی دوباره خندید و گفت: اگرم دست چپمون دادن خودمون میذاریم تو دست راستمون و میریم بهشت! توی اون شلوغ پلوغی روز قیامت کی به کیه؟!!!
خدا وکیلی به این دیگه فکر نکرده بودم!
قربانتان غریب آشنا
خیلی قشنگ بود 