قوطر دنیا در ٨٠ روز
همیشه این قصههای علمی تخیلی جولورن را دوست مَیداشتم؛ بی خصوص دَور دنیا در ٨٠ روز. قصههایی که البته خَیلیهایشان بی واقعیت تبدیل شده است. اما فکر نَمیکردم یَک روزی خودم بیتوانم قوطر دنیا را در ٨٠ روز طَی کونم.
داستان از این قرار است که یَک روز شهرداری وُلسوالی نَیریز از من خواست تا چاهی عمیق در یَکی از پارکها بَزنم تا بی آب بَرسد و با آن چمنهایَشان را آبیاری کونند. اما زمان زیادی نداشتند و باید هر چه زودتر این کار انجام مَیشد. برای همین قَید زولَیخا و بچیها را زدم، بی اندازه کافی آب و خوراک برداشتم و در اتاقکی که در همان پارک برای موتِرخانَه و کمپریسور ساختَه بودند، ماندم.
کندَهکاری نزدیک بی یَک ماه ادامَه داشت، اما هر چَه مَیزدم آبی در کار نبود. هر چه پایینتر مَیرفتم، اوکسیجن کمتر مَیشد و مجبور مَیشدُم هر از چند وقتی کولنگ را بی روی انگشت شصت لَنگ چپم بَزنم و از شدتی درد تا لبَه چاه بالا بپرم، نفسی تازه کونم و دوباره بی عمق چاه برگردم.
مقداری زهر ماری همراه خود بردَه بودم، چند زمانی یَک بار، نخودی بالا مَیانداختم و حساب مکان و زمان از دستم در مَیرفت. همینطَور در آن فضای تنگ و گرم نزدیک بی ٧٠ روز ادامَه دادم تا این که احساس کردم سرم گیج مَیرود و وارونه شدهام. فکر کردم زیادی زهر ماری مصرف نیمودهام. چند روز دیگر ادامَه دادم و در هشتادمین روز کولنگم بی جای نرمی خورد و از آن طرف نور خورشید و هوایَ تازه را موشاهده کردم.
از چاه بیرون آمدم و نَظاره کردم میان یَک مزرعه و تعدادی گاو هستم. آن طرفتر خانمی داشت شیر یَکی از گاوها را مَیدوشید. از پشت سر بیسیار شبیه زولَیخا بود. فکر کردم وارد بهشت شدهام و او حوای من است که این گونه لباس کمی بی تن دارد. شاید هم حوری چیزی است، نَدانم. اما جنبه احتیاط را انجام دادم و صَدا زدم زولَیخا تویی؟
رویش را برگرداند، تا مرا با لیباسهای بولند قوندوزی و ریش و دستار نَظاره کرد، جیغی کَشید و با فریادهای هِلپ هِلپ بی سمت کولبَهای که آن طرفتر بود دوان دوان روان شد.
باورم نَمیشد، قوطر دنیا را در ٨٠ روز طَی کرده و در کشوری دیگر بودم.
چیزی نگوذشت که یَک مرد کلاه دَوری از کولبَه در آمد و روبَروی من ایستَه کرد. هر دو بی چشم هم خیرَه شدیم. سکوت همه جا را فرا گرفت. ناگهان آهنگ دوئل در فضا پخش شد و هر دو دست راستیمان سمت کمریمان رفت. او هفتتیر کَشید و من کولنگم را. برای یَک لحظه بی خود آمدم و نَظاره کردم آهنگ دوئل صَدای زنگ موبایلم است. دستم را بالا آوردم و بی مرد گاوچران گفتَه کردم: یَک لحظه ایستَه کون.
موبایل را که جواب دادم، زولَیخا بود:
- معلوم است ٨٠ روز روزگار کدام قبریستان هستی؟ من و بچیها را رها کردَهای چه بَشود؟ مگر یَک چاه زدن چقدر طول مَیکشد؟
- شاید باورَت نشود، ولی فکر مَیکونم اَیالت تیگزاس هستم.
- تیگزاس دیگر چَه قبریستانی است؟ زود گورت را گم کون و بَیا.
هنوز تلیفن را قطع نکردَه بودم که گاوچران شلیک کرد و تیرش به سر کولنگم خورد. از ترسم ندانستم چَکار کونم. بی درون چاه پریدم و از آن ور در پارک وُلسوالی نَیریز بالا آمدم. روی چاه را برای روز مبادا پوشاندم و بی شهرداری گفته کردم آبی در کار نبود.
اما هنوز کسی نَمیداند آن راه مخفی بی کجا مَیرسد... شما هم بی کسی نگویید.
نجیب
خیلی باحال بود. مثل همیشه... 