تعداد بازدید: ۱۵۱۱
کد خبر: ۴۰۸۸
تاریخ انتشار: ۰۹ بهمن ۱۳۹۶ - ۱۹:۳۸ - 2018 29 January

خُبه، خُبه، تو نیخوا ازش طرفداری کنی

ماجراهای من و بی‌بی

آن روز از آن روزهای خاص بود که ناهار خانه عمو دعوت بودیم و شام خانه عمه! 


یک ربع مانده به ساعت ١٢ راه افتادیم سمت خانه عمو... 


وقتی رسیدیم، زن عمو بتول که کارمند یکی از ادارات بود تازه از راه رسیده بود. بنده خدا شب قبل ناهارش را آماده کرده بود و داشت سیب‌زمینی سرخ می‌کرد.
بی‌بی تا روی زمین نشست شروع کرد به غر زدن:


- الان داری ناهار درست می‌کنی بتول؟ الان چه وقت ناهار درست کردنه؟ ساعت ١٢ هسا!


زن عمو همانطور که تندتند سیب‌زمینی‌ها را توی ماهیتابه می‌ریخت، گفت:


- نه بی‌بی، غذا رو که همون دیشب درست کردم، الان فقط چن تایی سیب‌زمینی مونده بود که گفتم سرخشون کنم.
بی‌بی دوباره نطقش باز شد...


- بیچاره بچم، تو زندگی از زن هم شانس نیاورد! هر روز غذای شُوْ مونده. حسرت یه وعده غذای گرم دره!
نگاهی به اطراف انداخت...


- رو تلویزیونتونم که خاک نشسّه بتول!


- بله بی‌بی. فرصت نکردم تمیزش کنم، امروز باید حتماً یه دستمال بکشم.


نیم ساعتی گذشته بود که بی‌بی سراغ بچه‌ها را گرفت.


- پ بچه‌ها کی میان خونه؟


- تا ١٠ دقه دیگه قرار شده یونس بره دنبالشون.


بی‌بی دوباره پشت چشم نازک کرد...


- خو چرا خودوت نیری؟ بیچاره بچم... دیه میه جونی برش میمونه؟


- امروز چون من یه کم زودتر اومدم خونه وقت نکردم برم، به‌خاطر همین قرار شد یونس بره...
*******
یک ساعتی طول کشید تا عمو و بچه‌ها سر و کله‌اشان پیدا شد...


زن‌عمو همانطور که توی آشپزخانه تندتند غذا می‌کشید، عمو را صدا زد...


- یونس جان، میشه همونجا که نشستی، سفره رو پهن کنی؟


عمو گوشی‌اش را زمین گذاشت و همین که نیم‌خیز شد، بی‌بی مچش را گرفت...
- کجا ننه؟


- سفره رو پهن کنم ننه خب... 


- بیخود، بیشین سر جات، جونُش دربیاد خودوش پهن می‌کنه، پس زن شده بری چی؟ مردَم مردای قدیم... راس گفتن که بعضی مردای امروزی مث سگن! هم باید بدووَن، هم واق‌واق‌کنن... حالا شده مث تو! نی‌شه که هم بیرون کار کنی هم تو خونه! جونم در ره بَرت که شدی پوس و استخون!


- ولی ننه جون، بتول با وجودی که بیرون کار می‌کنه، همه ی کارای تو خونه رو خودش می‌کنه، الانم محض اینکه  مهمون داریم گفتم سفره‌ای پهن کنم.
بی‌بی اخمهایش رفت توی هم...


- خُبه، خُبه، تو نیخوا ازش طرفداری کنی، بیشین گلاب میره کمکُش!


و بعد همانطور که صدایش را بلند می‌کرد گفت:


- دسُت درد نکنه بتول خانوم! به جِی ایکه یه بالشی بذری تو پشت پسَرُم، میگی پوشو سفره پهن کن! زنی گفتن، مردی گفتن! صبم جاروف بده دسُش جاروف کنه و ظرف بوشوره...
زن عمو بدون اینکه به روی خودش بیاورد، سفره را انداخت، به بچه‌ها غذا داد و وسایل را جمع کرد...


یکی دو ساعت بعد از غذا هرچه زن‌عمو اصرار کرد بمانیم، بی‌بی قبول نکرد، که باید برویم خانه پری...


********
همین که پایمان را از در خانه عمو گذاشتیم بیرون، بی‌بی شروع کرد به غرزدن...


- دیدی ضعیفه رو؟ بیچاره بچم، نه شو دره، نه روز، جیگرش خووونه از دس ای زن!


چیزی نگفتم  و راه افتادیم سمت خانه عمه...


در را که زدیم، عمه با چشمان پر از خواب آمد پشت  در...


بی‌بی تا نگاهش کرد زد توی صورتش...


- ووووی روم سیا! خو بودی؟ برو بخواب ننه! برو بخواب...


دم غروب بود که عمه از اتاق خوابش آمد بیرون و برای درست کردن شام رفت توی آشپزخانه...


تا در یخچال را باز کرد، بی‌بی شروع کرد به غرزدن...


- میخی چکار کنی ننه؟ میخی غذا درست کنی؟ پس اون شوورت چکاره‌اس؟ اصن کجاس؟ نه کمکی، نه چیزی، فقط بلده بخوره و بخوابه؟ کار می‌کنه که کار می‌کنه، میه او تنها کار می‌کنه؟ بذار اَ سرکار بیاد، کمکُت کنه!


- ممکنه دیروقت بیاد مادر!


- خو بوگو غذا از بیرون بیگیره تا خسّه نشی. پس دره کار می‌کنه بری کی؟


یک ساعتی طول کشید تا آقاکرم با پیتزاهایی که خریده بود، به خانه آمد... لباسهایش را که عوض کرد، یکی‌یکی پیتزاها را جلوی ما گذاشت و تلویزیون را روشن کرد...
عمه پری همانطور که ناخن‌هایش را سوهان می‌زد رو کرد به آقا کرم...


- کرم!... اون نمک‌پاش و چن تا لیوانم بیار...


شام که خوردیم، آقا کرم شروع کرد به جمع‌کردن جعبه‌های پیتزا و جاروزدن خرده‌های پیتزا که روی زمین ریخته بود. عمه هم همانطور که روی مبل لم داده بود، نشست تا سریال موردعلاقه‌اش را ببیند...


غرقِ سریال و تلویزیون شده بودیم که صدای جیغ کامی بچه ١٠ ماهه عمه همه را از جا پراند. آقاکرم به سمت اتاق بچه خیز برداشت و عمه همانطور که سر تکان می‌داد، خیره تلویزیون شد اما صدای بچه قطع‌شدنی نبود که نبود... ١٠ دقیقه‌ای طول کشید که کرم آقا او را بغل زد و به هال آمد. همانطور که تکانش می‌داد رو به عمه گفت:
- عزیزم، فک کنم گشنشه، یه کم شیر بهش می‌دی؟


پیش از اینکه عمه جوابی بدهد، بی بی با اخم و تخم گفت:


- پس تو چه کاره‌ای؟! حالا شیر خودوت رو نیتونی بیدی، یَی شیشه‌ی شیر خشکی بذار دهن بچه تا دخترِ بدبختُم بتونه سریالشو ببینه، صب تا حالا رو زمین ننشسه! الان که مث او موقع نیس که همه‌ی کارا رو زن خونه بکنه! باید همفرکی و همکاری باشه!


و آقاکرم بدون اینکه حرفی بزند روانه اتاق شد...


********
یکی دو ساعت بعد وقتی از درِ خانه آمدیم بیرون، بی‌بی رو کرد به من...


- می‌بینی ننه؟ بیچاره نه پسَرُم اَ زن شانس آورد نه دخترُم از شوور!!

 گلابتون


غیر قابل انتشار:
انتشار یافته: ۱
ناشناس
Iran (Islamic Republic of)
۲۳:۱۰ - ۱۳۹۶/۱۱/۰۹
0
0
خودشه
نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها