تعداد بازدید: ۲۴۵۳
کد خبر: ۳۹۸۲
تاریخ انتشار: ۲۶ دی ۱۳۹۶ - ۱۷:۳۵ - 2018 16 January

چیه دکتر اقد لفتُش میدی؟

ماجراهای من و بی‌بی

- گلاااااااااب...


همانطور که عرق نعنا دستم بود، دویدم توی حیاط... بی‌بی همانطور که کنار شیر آب نشسته بود عق می‌زد...


عرق نعنا را دادم دستش و به محتویات معده بی‌‌بی خیره شدم که یکدفعه دندان مصنوعی بی‌بی به همراه بقیه محتویات از دهانش افتاد بیرون...


همانطور که داشت حالم به هم می‌خورد، دستم را گذاشتم روی شانه‌اش...


- بی‌بی ناراحت نشین، ولی اینا همش اثرات چیپس و پفکای عصر و پیتزای امشبه. حالا چطوری؟ خوبی؟


بی‌بی در همان حالت بی‌حالی شروع کرد به نق زدن...


- ها ... میه نیبینی دستمال دس گرفتم درم قر میدم. سرُته بخوری به جای نصیحت‌کردن، برو زنگ بزن آجانس تا بریم بیمارستان. میه نیبینی درم تلف می‌شم؟


******
ساعت ٨ شب بود و در بیمارستان جا برای سوزن‌انداختن نبود.


نوبت را گرفتم و رفتم کنار بی‌بی...


- خوبی بی‌بی؟


- نع. نع... میه کوری که هی سؤال می‌کنی؟ حالا چن نفر جلومونه؟


- ٧٨ نفر .


بی بی چشمانش گرد شد.


- چن نفر؟


- ٧٨ نفر دیگه بی‌بی. الانم باید بریم تریاژ.


- کجا؟ تریاک؟ تریاک بری چی؟ ووووی روم سیا... میه اینجا شیره‌کش خونه‌س؟


- تریاک نه بی‌‌بی‌جون. تریاژ. یه بخشی از بیمارستانه اونجا.


بی‌بی راه افتاد دنبالم. آنجا هم شلوغ بود و چندین نفر همانطور که سرفه می‌کردند و آب از دماغشان آویزان بود، منتظر ایستاده بودند.


بی‌بی کلی غر زد...


- قیومت بشه به حق علی. میه چه خبره؟ خو دو نفر بذارن اینجا تا کار مردم زودتر راه بفته. حالا من با ای تنِ مریض تا کی اینجا وِیسَم؟


- بی‌بی جون ساکت. آروم باشین. زشته به خدا...


- زشت تویی با اون قیافت که هرچی می‌کشم از دس توئه. برو تا من از تریاک درمیام یی صندلی خالی برم پیداکن تا بیام بیشینم روش.


نگاهی به سالن انداختم. صندلی‌ها پر بود و ٢٠- ٣٠ نفری همانطور سرپا ایستاده بودند و زیر لب غر می‌زدند.


بی‌بی آمد کنارم. 


- پیدا کردی؟


- چی؟


بی‌بی نفس عمیقی کشید، لااله‌الی‌اللهی گفت و همانطور که دلش را گرفته بود گفت:


- صندلی دیه، پس چی؟ میه نگفتم برام یه جا بیگیر نیتونم سرپا وِیسَم.


- ولی همه صندلیا پره بی‌بی. می‌بینین که. 


بی‌بی نگاهم کرد.


- خاک تو سر بی‌لیاقتُت... حالا نیگا کن، یاد بیگیر.


بی‌بی جلوی بچه دو سه ساله‌ای که روی صندلی لم داده بود ایستاد...


- ننه، عزیزوم بلند میشی من بیشینم حالوم خوب نی؟


بچه چند ثانیه‌ای به بی‌بی خیره شد.


- نع، به من چه؟ 


بی‌بی درحالی که کاملاً قانع شده بود گوشه دیوار ایستاد و گفت:


- گوله برنو، بچه خو نیسن. دونه داغَن... سرطانَن!


شروع کرد به مالش دادن شکمش...


- درم میمیرم گلاب... چن نفر دیه جلومونن؟


- گمونم ٤-٦٣ نفر دیگه بی‌بی...


بی‌بی خونش به جوش آمد.


- خو ای چه وضعه؟ ماشین گرفته بودیم رفته بودیم صابونات، حالا نوبتمون شده بود داشتیم ورمی‌گشتیم. نی‌ریز بویه همه چیش پوی هم بیاد. نیکنن دو تا دکتر بذرن بلکه کار مردم زودتر راه بفته.


- حالا شما جوش نزن بی‌بی.


- چی‌چی رو جوش نزنم. درم می‌میرم. معدم دره می‌پُکه.


رفت سمت اتاق دکتر و در را باز کرد. دویدم طرفش اما بی‌بی رفته بود داخل... 


روبروی دکتر ایستاد.


- چیه دکتر اقد لفتُش میدی؟ جوی گرم و نرمی نشسی فکر مریضای پشت دَرَم نیکنی. دس و پا سنگینی‌ام حد و حسابی دره، کتابی دره. مَی ‌میخی آپولو هوا کنی؟ حالا کاشکه نسخاتونم به درد می‌خورد!


بی‌بی را همانطور که فریاد می‌زد ولُم کن، ولُم کن، از اتاق کشیدم بیرون... 


خلاصه بعد از معطلی در صف تریاژ و نوبت پزشک و داروخانه، ساعت ٢:٣٠ شب برگشتیم خانه...


******
فرداصب بی‌بی با صدای سرفه از خواب بیدار شد.


- معده‌تون بهتره بی‌بی؟


- معده‌م که بهتره ولی گمونم دیشو بین ای همه مریضی که  سرماخورده بودن، وا گرفتم. گلوم خیلی می‌سوزه گلاب! تا بدتر نشدم پوشو زنگ بزن آجانس بیریم بیمارستان!!!
گلابتون

نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها