کفتربازی با کیلاس
چند وقتی است با کیمالَ تعجب مَیبینم کوت و شلوار بر تن مَیکوند و کیف چرمی بی دست مَیگیرد.
همسایَهامان را مَیگویم. همانی که هفتَهای دو بار بی خاطر پشت بام رفتن و کفتربازیاش با او دعوا مَیکردم.
او اما حالا باکیلاس شده و یَک جور قشنگی سخن مَیگوید که آدم را یک طَوری مَیشود.
دیروز طاقت نیاوردم و از آن یَکی همسایَهامان پورسان کردم: این غلام چَرا این طَور شده؟
گفتَه کرد: مگر نَمیدانی؟ کفتربازی بی عنوان یَک رشته ورزش همگانی بی رسمیت شَناخته شده و در وُلسوالی نَیریز هم راه افتاده است. تازه مَیگویند بیسیار هم کلاس دارد.
گفتَه کردم همینَمان ماندَه بود.
در همین بَین غلام با کوت و شلوار و کیف سامسونیتش از در منزل خارج شد و ما را نَظاره کرد.
- چیه؟ چرا این گونه نَظاره مَیکونید؟
- با کیلاس شدی غلام...
- پس چَه فکر کردی نجیب؟ هر چَه باشد از کار تو و کندَهکاری در چاه کیلاس بیشتری دارد. مَیدانی چه در کیف دارم؟ همه سرمایَه زیندَگانیام...
درِ سامسونیتش را باز کرد و با کیمالَ تعجب نَظاره کردیم یَک کبوتر از آن بیرون آورد.
- خاک بر سر نانجیبت کونند. یَک کبوتر همه سرمایه تو است؟
- همین کبوتر در موسابقات کبوتر مسافتی اول شده و ده مَیلیون تومان ارزش دارد. تازه بیسیاری از مردم در نوبتند تا «قرقی» را بی وَصال کبوتریشان بَرسانم و از نسلش جوجه بَگیرند.
پوزخندی زد و رفت. پیش خود احساس حَقارت نیمودم. آخر چرا من نجیب هر روز باید برای یَک لوقمه نان کولنگ بَزنم و این غلام از کفتربازی این قدر درآمد داشتَه باشد؟
*****
یَک روز که برای کندَهکاری در حلقه چاه قنات کتان بی بیابان روان مَیشدم، در راه کبوتری را نَظاره کردم که پایش در شاخه درختی گیر کردَه بود. او را گرفتم و بی منزل بردم. بعد از چندروز تیمارداری، نَظاره کردم بی خانه ما خو گرفته و تصمیم گرفتم من هم در موسابقات کبوترپرانی شرکت کونم.
شاید باورتان نشود؛ با یَک دوای محلی گرم قوندوزی که در منزل داشتم و بی خورد کبوتر دادم، در همه موسابقات استانی و کشوری مقام آوردم و بی تیم ملی راه یافتم. این همان دوایی بود که خودم هینگام کندَهکاری یَک میثقال از آن را بالا میانداختم و تا شب یَک نفس کولنگ مَیزدم.
خولاصه، وضع مالیام بیسیار خوب شدَه بود و کبوترم خواهان بیسیار داشت.
یَک روز مربی تیم ملی بی من و کبوترم گفت قرار است در موسابقات جهانی قیبرس شَرکت کونیم. من هم تمرین بیسیار کردم و آمادَه شدم.
آنجا هم در موسابقات، همه حریفان اروپایی خود را پشت سر گوذاشتیم و پیروز شدیم.
اما در مرحله نهایی، بی حریفی از کشوری غاصب خوردیم. مربی آمد در گوش کبوترم یَک چیزی گفت و او خود را بی مردن زد.
بیسیار ناراحت شدم و کولنگم را برداشتم تا بَروم حریف غاصب را بَزنم که دیدم او غلام است؛ اما این بار با شلوار کوردی پاچَهدوز در موسابقات جهانی قیبرس.
با داد و بیداد گفتَه کردم این غلام است که خود را جای دوشمن جا زده، اما کسی اَنگار صَدایم را نَمیشنید. دوباره داد زدم که ناگهان یَک کاسه آب سرد بر صورتم ریختند و زولَیخا را نَظاره کردم که مَیگوید: چهت شدَه این وقت صبح داد و بیداد مَیکونی؟ پاشو برو چاهت را بیکن.
نجیب