عمه شوکت و قرعهکشی بانک!
خیلی دلم برای عمه شوکت تنگ شده بود! از عید نوروز به این طرف دیگر ندیده بودمش!!! البته بیمعرفتی از من است! چون عمه شوکت با ٧٥ سال سن و در شرایطی که بسختی چهار قدم بر میدارد که نباید به دیدن من بیاید!!!
خلاصه یهویی تصمیم گرفتم و راهی خانه عمه شوکت شدم! وارد کوچهشان که شدم دیدم عمه دارد لنگلنگان و غرغرکنان به خانه میرود و مرتب میگوید: واویلا ... واویلا... دیدی چه خاکی به سرم شد؟! همش تقصیر من بود...
نزدیک شدم و بعد از سلام احوالپرسی گفتم: عمه کجا بودی؟! چرا ناراحتی؟!
او در حالی که به نظر میرسید از زمین و زمان طلبکار است گفت: بذار تو حال خودم باشم! دیدی زن بیچاره رو به کشتن دادم عمه؟! وای بر من...
یه بچه بیتربیت هم توی تاکسی دیگه قوز بالا قوز بود عمه!
من که از درهم برهمی صحبتهای عمه شوکت گیج شده بودم پرسیدم: عمه جان چی شده مگه ؟! بچه بیتربیت کیه؟! کدوم زن رو به کشتن دادی؟!
عمه گفت: توی تاکسی یه بچه ٦-٥ ساله داشت لواشک میخورد بهش گفتم: مادر! مگه نمیدونی لواشک برای سلامتی خوب نیست؟ برگشته سیخ توی چشام نگاه میکنه میگه: پدر بزرگ من ١١٥ سال عمر کرد!!! پرسیدم: یعنی اون هم لواشک میخورد؟! گفت: نه سرش توی کار خودش بود و فضولی نمی کرد!
گفتم:عمه جان! این که اتفاق مهمی نیست! بچه بوده، نافهمی کرده!
عمه شوکت در حالی که لحظه به لحظه بیشتر ناله میکرد گفت: نه مادر... ناراحتی اصلی من برای چیز دیگهایه! امروز رفتم بانک متوجه شدم زری خانوم همسایه دیوار به دیوارمون ١٠٠ میلیون توی بانک برنده شده! مسئول بانک که منو میشناخت از من خواهش کرد به زری خانم جوری خبر بدم که شوکه نشه خدای نکرده سکته کنه!
هر چی فکر کردم عقلم به جایی قد نداد! بنابراین رفتم پیش نرگس خیاط و موضوع رو بهش گفتم! اون بنده خدا قبول کرد کمکم کنه و جوری به زری خانوم بگه که هول نکنه پس بیفته!
خلاصه دو تایی رفتیم در خونه زری خانوم!!! در زدیم و بعد از چاق سلامتی و خوش و بش، نرگس خیاط برگشت به زری خانوم گفت: اگه الان باخبر بشی که ١٠٠ میلیون توی بانک برنده شدی چیکار میکنی؟ زری خانوم قهقهای زد و گفت: هیچی نرگس خانم! در جا یه میلیونش رو میدم به خودت!!!
هیچی عمه! زری خانوم تا این حرف رو زد، نرگس از ذوق افتاد رو زمین و مرد! من مقصرم عمه!!!
قربانتان غریب آشنا