میه تخم شترمرغه؟ آخرت بشه...
هنّ و هن کنان خریدها را گذاشتم زمین که بیبی گفت:
- خو صورت بده بینم چن شدن؟
- سی و دو هزار و هفتصد تومن بیبی.
بیبی چشمانش گرد شد...
- وووووی قیومت، آخرت، میه چی اِسدی؟ میخواسی فاکتول بیگیری...
نگاهش کردم.
- دست شما درد نکنه بیبی. فاکتور برا چی؟ قیمت تخممرغ رفته بالا...
بیبی اخمهایش رفت توی هم...
- ای چه وضعه؟ گوشت خو قیمتش واویلاس. مرغ خو نیشه بوسونی. حالا دیه نوبت تخممرغه؟ حالا چن شده؟
- ٦٠٠ تومن بیبی...
بیبیبا تعجب نگاهم کرد.
- چن؟
- ٦٠٠ تومن بیبی... ٦٠٠ تومن.
- خدا از سرشون نگذره، میه تخم شترمرغه؟ آخرت بشه...
******
فرداصب توی اتاق خواب بودم که بیبی مثل اجل معلق آمد بالای سرم...
- پوشو گلاب... پوشو
همانطور با چشمان نیمهباز نگاهش کردم.
- چی شده بیبی؟
- چی شده و زهرمار... پوشو اتاقو خالی کن کار درم.
- ای بابا... چرا خب بیبی؟
چشمم افتاد به سه چهار تا مرغ و خروسی که لم داده بودند گوشه هال.
بیبی نگاهشان کرد.
- از این به بعد اتاقتو میدی به اینا، میبینی خو دیه جا ندریم.
صاف نشستم.
- اینا چیان بیبی؟
- نیبینی؟ کوری؟ چشاتو واز کن؛ مرغ و خروسن دیه.
- میبینم بیبی جون، ولی اینجا چکار میکنن؟ حالا چرا اتاقِ من؟
بیبی نفس عمیقی کشید...
- چرا اتاق تو؟ پس کجا؟ ایم سؤال دره؟ چون تخم میذارن دونهای ٦٠٠ تومن، ولی تو چکار میکنی؟ فقط بلدی بخوری و بخوابی و با گوشیت ور بیری...
- ولی آخه بیبی...
- ولی ملی ندره، میه چیه؟ خو روزا که همش مث تیر چراغ برق جلو منی، شبام بیا هموجا گوشه هال کپه مرگتو بذار دیه...
******
چند روزی گذشت. بوی مرغ داشت خفهامان میکرد و بیبی به هیچ صراطی مستقیم نبود تا آنها را از خانه بیرون ببرد.
حالم واقعاً دیگر داشت به هم میخورد، تا اینکه چمدان به دست جلوی بیبی ایستادم.
بیبی نگاهم کرد.
- کجا دختر؟
- دارم یه چن روزی میرم خونمون بیبی.
بی بی با تعجب نگاهم کرد...
- خو بِرِی چه؟
- حالم داره از بو مرغا به هم میخوره بیبی. واقعاً نمیتونم وایسم، همش حالت تهوع دارم.
بیبی که انگار خیلی جا خورده بود و اصلاً انتظار چنین رفتاری از طرف مرا نداشت، تنها گفت:
- به درک! بیری که ورنگردی!!!
و من رفتم...
*******
راستش را بخواهید در این چند روزی که خانه خودمان بودم، دلم حسابی برای بیبی تنگ شده بود، تا اینکه بالاخره بیبی زنگ زد...
- بله بیبی جون؟
- گلاب ننه، من حالوم خوب نی، یه سر بیا خونه...
- ولی مرغ و خروسا چی بیبی؟
- خبر مرگشون تخم نیذاشتن که، هر چی داشتم میرختم جلوشون ولی انگار نه انگار، دیه دادم صاحابُش رفت... ولی گفته باشم، اومدی فعلاً خبری از تخممرغ نیسا.
- حالا من بیام بمونم بیبی؟
- ها ننه! دُرُسه نیتونی تخم بذاری، ولی لااقل چار تا اَلاجیف میگی که روحیهم واز شه!!
گلابتون