تعداد بازدید: ۱۱۷۷
کد خبر: ۳۸۲۳
تاریخ انتشار: ۰۳ دی ۱۳۹۶ - ۲۲:۳۲ - 2017 24 December

وَلایت شیر تو شیر

ماجراهای تبعه موجاز

بخت بی همراهشان بود که راه شیرشان را آزاد کردند؛ وگرنَه قصد نیمودَه بودم زنبیل قرمیزم را بردارم و در گاوداری بی بَست نَشینم.


آن روز مَثال همیشه بی‌سمت ایستگاه شیر روان شدم تا دو کیلویی شیر بَگیرم و زولَیخا با آن ماست تهیه کوند. آخر این ماستهای سنتی بازار سالم نیست و شفاخانَه نَظارتی ندارد.
اما آنجا که رَسیدم، بستَه بود. بی ایستگاهی دیگر که روان شدم، فروشنده گفتَه کرد ما شیر نداریم.


گفتم: شیر گاو مَی‌خواهم.


با عصبیت گفتَه کرد: همان دیگر، خودم که شیر ندارم.


نَظاره کردم بی‌شدت عصبانی است.


از یَک موشتری دیگر که از قبل آمدَه بود پورسیدم چَه شده؟


گفتَه کرد: دوباره جلو تَوزیع شیرَشان را بستَه کرده‌اند.


گفتم: این دیگر چه نَیرنگی است؟ مردم چه کونند؟


*****
فردای آن روز بعد از کندَه‌کاری بی سمت دفتر هفتَه‌نامَه‌ی نَی‌ریزان روان شدم تا بَگویم اگر مَی‌شود تیتری برایش نوشته کونند.


خرد و خسته دوچرخَه را در حیاط موجتمع کَوثر نور بستَه کردم و یَکهو نَظاره نیمودم باید ٣ طبقه از پلَه‌ها بی بالا روم.


پیش خود گفتَه کردم این دیگر چه وضعی است؟ یَک ساختمان با این عظمت یَک آسانسور ندارد؟


ناگهان فکری بی ذهنم رَسید. کولنگم را از ترک دوچرخَه برداشتم، دودستی بالا بردم و بی روی انگشت شصت لَنگ چپم زدم. از شدتی درد بی هوا پریدم و تا روبَروی پنجره طبقه سوم بالا رفتم. دستم را بی لبه پنجره گرفتم و بی داخل روان شدم. ناگهان خودم را در دفتر روزنامَه دیدم و نَظاره کردم سه خانم در حال کار با کامپَیوترند. پشتَشان بی من بود و بی محض این که سلام کردم، صَدای جیغشان بی هوا رفت.


هر چه گفتَه کردم نجیبم، باز هم جیغ مَی‌زدند. مَی‌گفتم کارآگاه گجیتم، فایدَه‌ای نداشت. بی گمانم فکر کردَه بودند جین ظاهر شده و باور نَمی‌کردند کسی با این سر و ریش و دستار و با این لیباسهای خاکی و بولند قوندوزی که یَک مرتبه پیش رویشان ظاهر شده، آدم باشد.


تازه کمی بعد که بی خود آمدند، یَکی‌شان گفت: بَیشعور.


گفتم: چرا مرا فوحش مَی‌دهی؟ اربابان این وَلایتِ شیر تو شیر را فوحش بَده که هر روزی یَک نَیرنگ جدید مَی‌کونند. قوندوز که بودیم، هر روز از ننه گل‌محمد شیر مَی‌گرفتیم و خاطیرمان جمع بود که آنتی‌بَیوتیک ندارد. حالا در این وُلسوالی شیرشان را رویَمان قطع مَی‌کونند و شیر پاکتی هم مزه آب مَی‌دهد. مَی‌گویید چه کونیم؟


خولاصَه، حرف دلم را نوشته کردند. 


هنوز یَک هفته نگوذشته بود که شَنیده کردم با فشار مردم و روزنامَه، دوباره راه شیرشان را باز کرده‌اند. انگار تا هر روز یَک نَیرنگی جدید نکونند، آرام نَمی‌گیرند.


*****


روزی در راه برگشت از کندَه‌کاری،  در یَکی از این کوچَه باغها، یَک گاوی را نَظاره کردم و بی او گفتم: خدا وکیلی شیرت را حلالَشان نکون.


گفته کرد: مااااااااااا


گفتم: بلی، همین شوما؛ اگر این همه خودَتان را سادَه نَمی‌گرفتید، و مثالَ گاو سریتان را پایین نَمی‌انداختید، هر کاری سریتان در نَمی‌آوردند.
نجیب


غیر قابل انتشار:
انتشار یافته: ۱
ناشناس
Iran (Islamic Republic of)
۱۳:۱۰ - ۱۳۹۶/۱۰/۰۴
0
0
جالب بود
نظر شما
captcha
حروفي را كه در تصوير مي‌بينيد عينا در فيلد مقابلش وارد كنيد
پربازدیدها