خاله شاه نساء و مشکلات بزرگ!!!
شال و کلاه کرده بودم و توی سوز و سرما داشتم یواش یواش از کنار کوچه به سمت سوپری سر خیابان برای خرید روزنامه نیریزان میرفتم که متوجه شدم خانم و آقایی مسن دارند با صدای بلند با هم مشاجره و بگومگو میکنند!
نزدیکتر که شدند دیدم پیرزن و پیرمرد ته کوچه پدرم اینها هستند که من از بچگی خاطرات زیادی از آنها و خانه پر از درخت و گل و گیاهشان داشتم! اسم پیرزن شاه نساء بود و اسم شوهرش میزعلی (میرزاعلی).
سلام و احوال پرسی کردم و علت بگو مگوی بلندشان در کوچه را پرسیدم!
پیرزن بیچاره در حالی که از پیادهروی خسته شده بود و نفس نفس میزد گفت: ننه خسته شدم از دست این میزعلی!!! دیگه حوصلهام از دستش سر رفته! هیچ راهی برام نمونده جز طلاق ننه!!!
گفتم: آخه مادر من؛ توی این سن و سال دیگه برای شما زشته! ایشالله با صحبت و گفتگو و گذشت همه چی درست میشه!!! حالا ننه شاه نساء! بگو ببینم چی شما رو از میزعلی اینقدر دلخور و عصبانی کرده؟!!!
آهی کشید و گفت: آه ه ه ننه ... اگه دردم یکی بودی چه بودی!
الان چند ساله که من هر سحر از تشنگی بیدار میشم و دست میکنم بالای سر میزعلی و از لیوان تال (فلزی) بالای سرش آب میخورم و این مرد هیچی به من نمیگه!!! فقط وسط آب خوردنم میگه: یه کم ته لیوان آب نگه دار!
گفتم: خب ننه شاه نساء! از بس که این میزعلی مهربونه و دوستت داره! دلش نمیاد بگه از لیوان من آب نخور! خِسّت توی ذاتش نیست ننه!!!
ننه شاه نساء در حالی که از شدت خشم مثل لبو شده بود گفت: آی سرشو بخوره با این مهربونیش و دوست داشتنش! بعد از ده سال حالا متوجه شدم که هر شب دندونهای مصنوعیشو میذاره توی اون لیوان و آب هم میبنده روش!
من که با شنیدن این حرف ننه شاه نساء نزدیک بود تمام ناهار ظهر رو بالا بیارم نگاهی به میزعلی کردم که مثل برهی بسته ایستاده بود و از خجالت مثل یخ سفید شده بود!
گفتم: ننه شاه نساء! دنیا ارزش این کدورتها رو نداره شما ببخشید!!!
گفت: خبرش بخشیدمش. ولی مگه همین یه کار رو کرده! هفته قبلی برای پاگشای دختر خواهر شوهرم رفتیم شام منزلشون! فردا ظهر من درِ یخچال رو باز کردم و متوجه یک قابلمه بزرگ پر از برنج و گوشت و سالاد درهم شدم! خوشحال شدم که خواهر شوهرم برای ناهارمون هم غذا داده! ولی هر چی فکر کردم نتونستم بفهمم چرا همه چی رو داخل یه ظرف ریخته!! با خودم گفتم خب لابد ظرف اضافی نداشته بنده خدا! خلاصه چون گشنه بودم مقداری از غذا رو گرم کردم و خوردم! خیلی خوشمزه بود! آخه من مزه برنج و گوشت و سالاد با هم رو خیلی دوست دارم!!!
بعد از ظهر دیدم میزعلی داره با قابلمه غذا از خونه میره بیرون! گفتم میزعلی! غذاها رو کجا میبری؟! گفت: دیشب بعد از این که مهمونها غذاشون رو خوردن من ته بشقاب مهمونها رو پاک کردم ریختم توی قابلمه برای مرغها!
ننه! وقتی یادم اومد استخونهایی رو که معلوم نبود کی لیسیده، با چه ولعی میمکیدم حالم بد شد!!!
من که این بار نمیدونستم به میزعلی چی بگم، لبخندی زورکی زدم و گفتم: خب ننه شاه نساء! بنده خدا میزعلی چه تقصیری داره؟! اشتباه از خودت بوده که ازش نپرسیدی!! حالام طوری نیست. اگه یه مدت، به خاطر تنبیه میزعلی، اونو ترک کنی برای خودش هم بهتره!!! ایشالله که سر عقل بیاد!!!
بعد نگاهی به میزعلی کردم که مثل ماست داشت به من و ننه شاه نساء نگاه می کرد! من هم به راهم ادامه دادم!!!
والله به خدا مرد هم اینقدر چندش؟!!!
قربانتان غریب آشنا
حالم به هم خورد 